هر کنش سیاسی، اگر در افق ادراک عمومی صورتبندی نشود، اساساً از تحقق کامل بازمیماند. از این منظر، «روایت» نه یک ابزار رسانهای، بلکه «ساحتِ ظهورِ قدرت و میدانِ اصلی سیاست» است؛ و واگذاری روایت، در معنای افول قدرت و میدانِ اصلی سیاست.
در چنین چارچوبی، هنگامی که یک بازیگر – مانند ایالات متحده – بهصورت فعالانه در حال روایتسازی است و بازیگر دیگر – ایران – در موضع «تکذیب» و واکنش باقی میماند، عدم توازن در سطحی عمیقتر از رسانه شکل میگیرد؛ و در واقع، توازن «قدرت-معنا» مختل میشود. تکذیب، برخلاف ظاهر آن، نه خنثیسازی روایت رقیب، بلکه تثبیت ناخودآگاه آن در ذهن مخاطب است. این همان «تلهی روایت رقیب» است؛ جایی که بازیگر منفعل، نهتنها در زمین دیگری بازی میکند، بلکه قواعد بازی را نیز میپذیرد.
این وضعیت را میتوان «دیلمای نابخردی» نامید؛ وضعیتی که در آن، سکوت یا تکذیب صرف، بهجای کاهش هزینه، به بازتولید برتری معنایی رقیب میانجامد. در این دیلما، طرفی که روایت را میسازد، نهفقط تصویر خود، بلکه چارچوب فهم کل ماجرا را تعیین میکند. در نتیجه، حتی پیش از آنکه واقعیتی در میدان رخ دهد، «ادراک از واقعیت» شکل گرفته و تثبیت شده است.در چنین وضعیتی، تأخیر در روایت، خود نوعی واگذاری قدرت است؛ زیرا زمان، به متغیر تعیینکننده در تثبیت معنا بدل شده و هر خلأ زمانی، بهسرعت توسط روایت رقیب پر میشود.
ضدِ روایت؛ خطای راهبردی در سطح پارادایم
در شرایطی که گاه از آن با عنوان «جهان پسا-حقیقت» یاد میشود، تقدم با «روایت» است، نه صرفاً «واقعیت». اما مسئلهی اصلی در سیاست خارجی ایران، نه فقدان واقعیت، بلکه ناتوانی در «صورتبندی روایی واقعیت» یا همان تبیین «روایت پیروزی» است. این ناتوانی خود را در سه سطح نشان میدهد: فلجشدگی رسانهای، گسست از افکار عمومی، و اکتفا به ضدِ روایت. اینکه ضدِ روایت (Counter-narrative)، اگرچه ممکن است در سطح تاکتیکی اجتنابناپذیر باشد، اما در سطح راهبردی، یک خطای پارادایمی است. زیرا ضدِ روایت، همواره در نسبت با روایتِ دیگری تعریف میشود و در نتیجه، تقدم معنایی را به رقیب واگذار میکند.
این امر چند پیامد بنیادین دارد:
نخست، پذیرش مرجعیت خبری رقیب؛ هر بار تکذیب، بهطور ضمنی تأیید میکند که منشأ خبر و چارچوب روایت در جای دیگری است. دوم، ایجاد خلأ معنایی؛ ذهن مخاطب، چه در داخل و چه در سطح جهانی، از ابهام گریزان است. در غیاب روایت ملی، حتی روایتهای ناقص یا جهتدار نیز بهعنوان حقیقت پذیرفته میشوند. سوم، فرسایش تدریجی اعتماد عمومی؛ تکرار الگوی تکذیب بدون ارائهی تبیین، به کاهش اعتبار نهادی و ایجاد شکاف میان حاکمیت و افکار عمومی منجر میشود.
در نتیجه، مسئله صرفاً «ضعف اطلاعرسانی» نیست، بلکه نوعی «تعلیق فاعلیت معنابخش» است؛ وضعیتی که در آن، یک بازیگر تمدنی، توانایی خود در تعریف معنا را بهطور موقت از دست میدهد و به بازیگری واکنشی تقلیل مییابد.
پیشروایت؛ بازگشت به فاعلیت در میدان سیاست
خروج از این بنبست، نه با تشدید تکذیب، بلکه با تغییر پارادایم از «واکنش» به «کنش» ممکن است. این تغییر، در قالب مفهوم «پیشروایت» قابل صورتبندی است. پیشروایت، صرفاً پیشدستی خبری نیست، بلکه اعمال اراده در تعریف معنا پیش از تثبیت روایت رقیب است. این گذار، مستلزم چند تحول اساسی است:
نخست، تدوین روایت ملی (National Framing)؛ ایران باید روایت خود از هرگونه تعامل یا تفاهم را پیش از دیگران، بر پایهی منطق درونی، ارزشهای تمدنی و منافع ملی خود، به زبانهای مختلف و برای مخاطبان متنوع صورتبندی کند. این روایت، زمانی مؤثر است که از «خِرَد تاریخی-تمدنی» برخیزد، نه صرفاً از ضرورتهای مقطعی، و بتواند میان سطوح مختلف سیاست، داخلی، منطقهای و جهانی، انسجام ایجاد کند. دوم، گذار از تکذیب به تبیین؛ بهجای تمرکز بر نفی روایتهای دیگران، باید بر بیان فعال «واقعیتِ صحنه» تأکید کرد. تبیین، بهمعنای ارائهی جزئیاتِ هدفمند و کنترلشده است که هم شفافیت ایجاد میکند و هم ابتکار روایت را از رقیب میگیرد. این گذار، در واقع حرکت از «واکنش به دیگری» به «تعریف خود» است. سوم، مدیریت انتظارات داخلی؛ روایت، اگر در داخل تثبیت نشود، در خارج نیز فاقد اعتبار خواهد بود. افکار عمومی داخلی باید در معرض روایتی قرار گیرد که نه مبتنی بر انکار، بلکه حامل «امکان»، «ثبات» و «امید واقعبینانه» باشد. این امر، پیوند میان مشروعیت داخلی و قدرت چانهزنی خارجی را تقویت میکند و از شکلگیری شکاف ادراکی جلوگیری مینماید.?