فرزانه فراهانی: جنگ زندگی همه مردم کشور را به نوعی تحت تأثیر قرار داد؛ خیلی‌ها عزیزان خود را از دست دادند و داغدار شدند؛ خیلی‌ها خانه‌خراب شدند و سرپناهی را که با سال‌ها تلاش و سختی فراهم کرده بودند، در عرض چند ثانیه جلوی چشمشان آوار شد و آواره شدند. آن‌هایی هم که نه عزیزی را از دست داده‌اند و نه خانه‌شان آسیب دیده است، علاوه بر اضطرابی که از جنگ دارند، غصه‌دار هم‌وطنانی شدند که خود را عضوی از آن‌ها می‌دانند.

با وجود همه اتفاقات وحشتناک، این امدادگران هلال‌احمر، آتش‌نشانان و عوامل اورژانس بودند که در کمترین زمان پس از هر بمباران خود را به آسیب‌دیدگان می‌رساندند.

نازنین توکلی‌فرد، یکی از اعضای تیم‌های سحر جمعیت هلال‌احمر است که در تمام روزهای جنگ اخیر برای حمایت روانی از جنگ‌زدگان، در کنار دیگر امدادگران هلال‌احمر در نقاط آسیب‌دیده حاضر بوده است. جنگ اخیر که شروع شد، تنها چند روز از فوت مادر نازنین گذشته بود؛ با وجود تألمات روحی، در همان روز اول به جمع دیگر امدادگران پیوست تا غم از دست دادن آغوش گرم مادر را با آغوش پرمهرش به کودکان جنگ‌زده تسکین دهد.

او به صحت خبر می‌گوید: «حدود ۱۶ سال است که به‌صورت داوطلبانه با جمعیت هلال‌احمر همکاری می‌کنم؛ در جنگ ۱۲روزه هم در کنار دیگر امدادگران حضور داشتم.»

مشروح گفت‌وگوی صحت خبر با نازنین توکلی‌فرد، عضو داوطلب تیم سحر جمعیت هلال‌احمر، را در ادامه بخوانید:

جنگ که شروع شد، تازه ۲۰ روز بود که مادرم را از دست داده بودم

«من به لحاظ روحی خیلی آدم حساسی هستم و اصلاً در خودم نمی‌دیدم که در چنین مواقعی مثل روزهای جنگ، در آن صحنه‌های سخت باشم و کاری انجام بدهم. خیلی خوشحالم که عضوی از جمعیت هلال‌احمر هستم و توانستم در ایام جنگ در کنار همکارانم کنار مردم باشم. پدر و مادرم همواره مشوق راهی بودند که انتخاب کرده‌ام.»

با بغض و در حالی که دلتنگ و بی‌قرار مادر است، ادامه می‌دهد: «جنگ که شروع شد، من در سخت‌ترین شرایط زندگی‌ام قرار داشتم؛ تک‌فرزندم و تازه ۲۰ روز بود که مادرم را از دست داده بودم. او همه دنیای من بود و تا قبل از شروع جنگ اصلاً نمی‌توانستم به‌خاطر شرایط روحی بدی که داشتم سر کار بروم.

از دست دادن مادرم برایم غیرقابل باور بود و هیچ‌جوره نمی‌توانستم با غم نبودنش کنار بیایم. اما جنگ که شروع شد، در همان روز اول، شنبه ۹ اسفندماه، به سختی خودم را به خیابان قائم‌مقام رساندم و بعد هم پیاده تا دفترمان در خیابان نجات‌اللهی رفتم. آن روز هیچ‌کس مسافری سوار نمی‌کرد؛ خودروهای اینترنتی هم درخواست سفرم را قبول نکردند و تا خود اداره را پیاده می‌دویدم.

در یکی از صحنه‌های امدادرسانی هلال‌احمر که ما هم در قالب تیم سحر اعزام شده بودیم، پسر بچه ۴ساله‌ای را دیدیم که به‌طور همزمان پدر و مادرش را در انفجار خانه‌شان از دست داده بود.

به‌جز روز چهلم مادرم و روز اول سال جدید که به سر خاک او رفتم، بقیه روزهای جنگ را در کنار همکارانم بودم. با وجود شرایط روحی سختی که داشتم، با امید به اینکه بتوانم به کسی کمک کنم سر کار حاضر می‌شدم.

در تمام آن لحظه‌ها که بعضی بچه‌ها به‌خاطر از دست دادن مادرشان در جنگ غصه می‌خوردند، کنارشان بودم و خیلی خوب حالشان را درک می‌کردم و پابه‌پایشان غصه می‌خوردم؛ اما خودم را کنترل می‌کردم که گریه نکنم تا مبادا غمشان بیشتر شود و گریه‌هایم برای وقتی بود که بعد از چندین ساعت از مأموریتی برمی‌گشتم. از حضورم در آن روزها خیلی خوشحالم که آغوش ما، اعضای تیم‌های سحر هلال‌احمر، پناه بچه‌هایی بود که پدر و مادر و عزیزان خود را از دست داده بودند.»

او درباره حضور زنان داوطلب می‌گوید: «در جنگ اخیر خانم‌های داوطلب بیشتری در صحنه‌های امدادرسانی حضور داشتند؛ هم به‌عنوان پشتیبان نیروهای مناطق و هم در قالب اعضای تیم‌های سحر (سفیران حمایت روانی). همه آن‌ها دوره‌های کمک‌های اولیه را گذرانده‌اند؛ برخی روان‌شناس هستند و برخی نیز دوره‌های حمایت روانی را آموزش دیده‌اند. هر کسی که به ما پناه می‌آورد و نیاز داشت در لحظات سخت جنگ صحبت‌هایش شنیده شود، مورد حمایت قرار می‌دادیم و در صورت نیاز او را راهنمایی می‌کردیم.»

نازنین صحنه‌های جنگ را چنین توصیف می‌کند: «همه صحنه‌هایی که دیدم دلخراش بود. از دست رفتن زندگی مردم و دیدن آوار شدن خانه‌هایشان خیلی غم‌انگیز بود. از جوان ۳۰ ساله گرفته تا افراد میانسال و سالمند، همه برای زندگی خود سال‌ها تلاش کرده بودند و بمباران دشمن حاصل همه زحمات چندین‌ساله‌شان را نابود کرده بود؛ علاوه بر از دست دادن عزیزانشان، دار و ندارشان هم از بین رفته بود.»

امدادگری که ۲۰ روز بعد از فوت مادرش کار در جنگ را شروع کرد/ روایت بمباران خیابان سهروردی و فداکاری زنی که بدنش از تکه‌های ترکش زخمی بود

ماجرای دختربچه کوچکی که بعد از چند ساعت از زیر آوار بیرون آورده شد

«در یکی از عملیات‌ها صحنه‌ای بود که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. یک زن جوان به همراه دختر کوچکش مهمان خانه‌ای بودند. هنگام خروج از آنجا، ساختمان روبه‌رویی خانه میزبان مورد بمباران قرار گرفت و مادر آن دختربچه در اثر موج انفجار و ترکش‌ها فوت کرد.

شدت انفجارها آن‌قدر زیاد بود که خیلی‌ها در حوالی آن ساختمان یا جان خود را از دست دادند یا زخمی شدند. حدود هشت ساختمان در مجاورت ساختمان مورد اصابت تخریب شده بود و حجم آوار بسیار زیاد بود. آن بچه مدت زیادی در آن محیط حضور داشت.

تقریباً همه بستگان آن دختربچه در لحظه انفجار آنجا بودند؛ برخی شهید شده بودند و تعداد مجروحان هم بسیار زیاد بود. وقتی ما رسیدیم، آن طفل معصوم را از زیر آوار خارج کرده بودند. خیلی ترسیده بود؛ چون صحنه‌های بسیار بدی را دیده بود. بازماندگان آن دختربچه هم همه در شوک و بهت بودند و من و دیگر همکارانم در تیم سحر هلال‌احمر برای آرام کردن آن‌ها و به‌ویژه برای آرامش آن دختربچه خیلی تلاش کردیم.

سر بچه ضرب دیده بود و خونریزی داشت و همه‌جای بدنش کبود بود. آن‌قدر ترسیده بود که با وجود اینکه دایی‌اش او را در آغوش گرفته بود، دخترک بیچاره – که فکر می‌کنم کمتر از دو سال داشت – همچنان بهت‌زده و خیره به اطراف نگاه می‌کرد و از شدت ترس حتی نمی‌توانست گریه کند.

با وجود شرایط سختی که آن خانواده داشتند، همان دختربچه کوچکی که مادرش در کنارش شهید شده بود و خود شاهد لحظه‌ای وحشتناک از انفجار بود، تنها امید بازماندگان آن خانواده شده بود. همه برای بهبود حال او و انتقالش به بیمارستان برای مداوا به تکاپو افتاده بودند.

وضعیت دخترک طوری بود که خود خانواده‌اش می‌توانستند او را به بیمارستان ببرند. من که از نزدیک آن صحنه‌ها را می‌دیدم پیشنهاد دادم با خودروی خودشان به بیمارستان بروند تا ترس بچه با حضور آن‌ها کمتر شود. در نهایت هم نگذاشتند او را با آمبولانس به بیمارستان کودکان ببرند و اینکه ما توانستیم اعضای آن خانواده را کنار هم نگه داریم، برای ما هم دلگرم‌کننده بود.»

او اضافه می‌کند: «خیلی از پدر و مادرهایی که سن بیشتری نسبت به جوانان داشتند و در اثر بمباران خانه و زندگی خود را از دست داده بودند، نمی‌توانستند این اتفاق را بپذیرند. همه دچار شوک شده بودند. حتی اگر از انفجارها جان سالم به در برده بودند هم نمی‌توانستند باور کنند که دیگر خانه و ماشینی برایشان نمانده است. این مسئله برای آقایان، که واکنش آن‌ها نسبت به خانم‌ها متفاوت است، سخت‌تر بود و دیرتر با آن کنار می‌آمدند.»

ماجرای انفجار ساختمانی در خیابان سهروردی و رهگذرانی که شهید و مجروح شدند

«در صحنه‌ای دیگر، تازه کار ما بعد از عملیات امدادی ۱۰ساعته تمام شده بود و می‌خواستیم به محل استقرارمان برگردیم که همان حوالی و دقیقاً در زمان ترافیک آن منطقه، دوباره مورد اصابت موشک‌های دشمن قرار گرفت.

به‌جز روز چهلم مادرم و روز اول سال جدید که به سر خاک او رفتم، بقیه روزهای جنگ را در کنار همکارانم بودم.

آن شب خیلی از کسبه در محدوده خیابان سهروردی در حال جمع‌وجور کردن کار بودند تا مغازه‌ها را تعطیل کنند و به خانه برگردند که با بمباران یکی از ساختمان‌های آنجا گرفتار موج انفجار شدند و خیلی‌هایشان زخمی شدند. شدت انفجار آن‌قدر زیاد بود که ما در همان لحظات اولیه که رسیدیم، به‌جای حمایت روانی، کار امداد انجام می‌دادیم. در حالی که در پروتکل کاری ما نیست، اما همه ما برای نجات جان آدم‌ها آموزش دیده‌ایم و آن روز هم هر کاری از دستمان برمی‌آمد انجام دادیم.

شب بود و چیز زیادی مشخص نبود. در حالی که درگیر کمک به مجروحان بودیم، خانمی را دیدیم که به همراه همسرش آنجا بود و ظاهراً فقط سرش آسیب دیده بود. چیزی نمی‌گفت و منتظر آمبولانس بود. وقتی آمبولانس آمد، اجازه گرفتیم اگر لازم است زخم‌هایش را شست‌وشو بدهیم. وقتی او را معاینه کردیم دیدیم از سرشانه تا پایین کمرش پر از تکه‌های سنگ و ترکش است، اما برای اینکه ما به بقیه مجروحانی که آسیب بیشتری دیده بودند و ترس بیشتری داشتند برسیم، چیزی نگفته بود و درد را در آن وضعیت تحمل کرده بود. فداکاری آن زن در آن شرایط سخت و با آن مجروحیت شدید، برای من خیلی مقدس بود و هیچ‌گاه آن را فراموش نمی‌کنم.

امدادگری که ۲۰ روز بعد از فوت مادرش کار در جنگ را شروع کرد/ روایت بمباران خیابان سهروردی و فداکاری زنی که بدنش از تکه‌های ترکش زخمی بود

در موردی دیگر، بچه‌های خانمی ۸۵ساله که سابقه بیماری قلبی و آلزایمر داشت و انفجار در نزدیکی خانه‌اش رخ داده و دچار شوک شده بود را دیدیم که دنبال مادرشان می‌گشتند. بعد از یک روز پیگیری و با کمک یک آتش‌نشان که هنگام خروج از خانه او را دیده بود، توانستیم آن مادر را که در اثر ترس از خانه خارج شده بود به بچه‌هایش برسانیم.»

شوک روانی کودک ۴ساله‌ای که پدر و مادرش را در جنگ از دست داد

«در یکی از صحنه‌های امدادرسانی هلال‌احمر که ما هم در قالب تیم سحر اعزام شده بودیم، پسر بچه ۴ساله‌ای را دیدیم که به‌طور همزمان پدر و مادرش را در انفجار خانه‌شان از دست داده بود.

برخی از بچه‌ها در چنین صحنه‌هایی دچار شوک می‌شوند؛ حتی نمی‌توانند گریه کنند و هیچ واکنشی جز همان حالت ترس ندارند. شرایط آن پسر بچه هم همین‌طور بود و خیلی طول کشید تا بتوانیم با او ارتباط برقرار کنیم و با ما حرف بزند.

این بچه هم مدتی زیر آوار مانده و زخمی شده بود؛ دست و صورتش پر از دوده و گوگرد انفجارها بود. بعد از اینکه دست و صورتش را شست‌وشو دادیم، با او صحبت کردیم. همزمان که کنارش بودیم یک کاغذ و خودکار در اختیارش گذاشتیم تا تخلیه روانی شود و حضور ما را هم حس کند تا آرام شود و بالاخره بعد از مدتی خودش شروع به حرف زدن با ما کرد.»

در پایان می‌گوید: «من هنوز برای غم از دست دادن مادرم سوگواری نکرده‌ام و نبودنش را باور ندارم، اما همین که توانستم در آن روزهای سخت کنار مردمی باشم که به کمکم نیاز داشتند، خوشحالم و فکر می‌کنم مادرم هم این‌طور از دست من راضی است.»

۴۷۴۷

اشتراک‌گذاری »