در تاریخ هر ملتی، شبهایی هست که خواب، غریبهترین واژه است. شبهایی که آسمان به جای ستاره، مرگ صادر میکند و سایه سنگین موشک، بر پلکهای لرزان شهر سنگینی میکند. در یکی از همین شبهای تلخ و پرهراس، وقتی ذهن از هجوم اضطراب کمرمق شده بود، جادوی تصویر به دادمان رسید. «گنج قارون» روی صفحه تلویزیون جان گرفت؛ فردین خندید، ظهوری طنازی کرد و ما، بیخیال تمام نقدهای تند و تیز منتقدان سینما مثل دکتر هوشنگ کاووسی، به آغوش سادگی «فیلمفارسی» پناه بردیم. آن شب، در میان غوغای بمباران، روان سیامک یاسمی را ستایش کردیم که با یک حکایت ساده دوخطی، دقایقی ما را از جهنم واقعیت به بهشت بیخیالی بُرد.
تاریخ تکرار شد، اما این بار با طعمی متفاوت. در این لحظات تاریخی که باز هم میان بیم و امید ایستادهایم، این مستطیل سبز بود که دستمان را گرفت. دیدار پاریسنژرمن و بایرنمونیخ، فقط یک مسابقه فوتبال نبود؛ یک مراسم روحدرمانی جمعی بود. ۹ گل جادویی و سکانسهایی که گویی از دل قصه های اساطیری بیرون آمده بودند، صیقلی شدند بر روح زنگارزده ما.
برای ۹۰ دقیقه، ما دیگر ساکنان خانههای هراسان نبودیم؛ ما شهروندان آزاد «پارکدوپرنس» بودیم که از دل دود و مصیبت، به تماشای اکشنترین نمایش قرن نشستیم. فوتبال، این معجزه بیهمتا، به ما فرصت داد تا تمام غصههای عالم را پشت خط دروازه جا بگذاریم و نفس بکشیم.
ممنونیم آقای انریکه، متشکر آقای کمپانی؛ مرسی از ستارههای محبوب سنژرمن و بایرن. شما فقط فوتبال بازی نکردید، شما برای ما «زمان» خریدید؛ زمانی برای فراموشی، زمانی برای زندگی و زمانی برای لمس معجزهای به نام آرامش، حتی به اندازه یک نیمه!
بیشتر بخوانید: انریکه: بازی جادویی بود؛ من هم مثل بازیکنان خسته شدم