‍‍صحت خبر – پیش از هر تحلیل راهبردی، باید به یک پرسش بنیادین بازگشت؛ اینکه:

ایران چیست و تمدن ایرانی کدام است؟

به عنوان متخصص در «جامعه‌شناسی تاریخی»، بر این باورم که ایران نه صرفاً یک واحد جغرافیایی است، نه یک برساخت ذهنی یا خاطره‌ای تاریخی؛ بلکه یک «کلّ تمدنیِ زنده» است که در آن، تاریخ، هویت، معنا و اراده‌ی جمعی برای بقا و تعالی، درهم تنیده‌اند. این «کلّ زنده»، به باورمن، نه یک ابژه‌ی تحلیل، بلکه یک «سوژه‌ی تاریخیِ خودآگاه» است که در نسبت میان قدرت و معنا، خویشتن را بازتولید می‌کند. بر این اساس، هر تهدید علیه ایران، صرفاً تهدیدی سرزمینی نیست، بلکه تلاشی برای اختلال در یک پیوستار تمدنی است؛ پیوستاری که در آن، «خِرد تاریخی» و «اراده‌ی زیستن» به‌مثابه‌ی دو ساحت مکمل، ضامن استمرارند.

در این چارچوب، حکمرانی و نقش ملت و دولت در این مقطع تاریخی، از سطح مدیریت بحران فراتر رفته و به سطح «حفظ تداوم تاریخی ایران» ارتقاء یافته است. زیرا اگر معیار ماندگاری در تاریخ را در دو اصلِ «حفظ بقا و تثبیت وحدت» خلاصه کنیم، آنگاه روشن می‌شود که این دو، چگونه به «توازن میان قدرت و معنا» ترجمه می‌شوند. دو اصل بنیادین زیر:

  1. «قدرت‌سازیِ بازدارنده»: آنچه که ایران را از فروپاشی در محیطی آشوب‌ناک مصون داشته است؛ همان بُعد عینیِ قدرت، که بدون آن، هیچ ارزش و معنایی مجال تحقق نمی‌یابد؛
  2. «بازسازی انسجام ملی»: که ایران را به‌عنوان یک کلّ یکپارچه حفظ کرده است؛ همان بُعد معناییِ قدرت، که بدون آن، هر اقتداری به سلطه‌ی تهی فروکاسته می‌شود؛

این دو، نه صرفاً دستاوردهای سیاسی، بلکه شروط امکان تداوم یک واحد تمدنی در جهان معاصرند؛ و در سطحی عمیق‌تر، تجلی «مسئولیت اخلاقی متناسب با قدرت» به‌شمار می‌آیند.

صورت‌بندی نظری رفراندوم حکومتی و مردمی

برای درک عظمت این رخداد، باید میان دو ساحتِ متمایز از «اعلام اراده» تفکیک قائل شد؛ تفکیکی که به تمایز میان «ساختار» و «سوژگی تاریخی» بازمی‌گردد:

  • رفراندوم‌های حکومتی (ساختار-نهاد): فرآیندی که از بالا به پایین و توسط نهادهای رسمیِ قدرت طراحی و ساماندهی می‌شود. در اینجا، حکومت‌ها از مردم می‌خواهند که در یک بازه‌ی زمانی مشخص، به پرسشی از پیش‌تعیین‌شده، پاسخ دهند. این سنخ، همواره در چارچوب‌های بوروکراتیک و تحت مدیریتِ ساختارها شکل می‌گیرد و در بهترین حالت، بازنمایی «قدرت نهادی» است.
  • رفراندوم‌های مردمی (جوشش-اراده): که فرآیندی خودجوش و از پایین به بالا است. در این سنخ، ملت به عنوان یک سوژه‌ی تاریخی، در لحظه‌ای که موجودیتِ تمدنیِ خود را در خطر می‌بیند، به صحنه می‌آید تا «حضورِ» خود را فریاد بزند؛ اینجا «گفت‌وگو به‌مثابه‌ی شیوه‌ی وجود سیاست» نه در کلام، بلکه در کنش جمعی متجلی می‌شود.

رفراندوم رمضانیه

حضور کم‌نظیر مردم در خیابان‌های ایران، در خلال جنگی جنایت‌کارانه، رفراندومی منحصربه‌فرد در ماه رمضان و پس از آن است؛ که عظیم‌ترین نقش را در تاریخ این سرزمین خواهد داشت. زیرا در این میان، عنصر تعیین‌کننده، نه صرفاً «توان نظامی»، بلکه «پشتیبانی اجتماعی و مشروعیت زیسته» از وطن و ملت بود:

  • مشروعیتی که نه در قالب‌های رسمی، بلکه در ایستادگی روزمره‌ی مردم در شرایط تهدید، فشار و فداکاری شکل گرفت؛
  • مشروعیتی که از جنس «تجربه‌ی تاریخی مشترک» بوده، و به‌مراتب پایدارتر از اشکال صوری تأیید سیاسی است؛ و
  • مشروعیتی که در آن، «ارزش» نه تحمیل می‌شود و نه اعلام، بلکه زیسته و بازتفسیر می‌گردد.

چراکه این رفراندوم، «رفراندوم رمضانیه»، کنشی از نوع دوم است؛ رفراندومی، که در غیاب و در «فقدان و انتظار»، و برای وجود ایران بود. و از همین رو، آنچه در ادامه می‌آید، صورت‌بندی آن و یک «مدل تکوینیِ تاب‌آوری تمدنی» است که فرآیند تبدیل تهدیدِ وجودی به اقتدار مشروع را تبیین می‌کند. 
عناصر هشت‌گانه تاب‌آوری تمدنی در رفراندوم رمضانیّه

این پدیده تمدنی، با تکیه بر عناصر زیر قوام یافت؛ عناصری که نه به‌صورت پراکنده، بلکه در یک زنجیره‌ی تکوینی از «ادراکِ تهدید» تا «تولید اقتدار مشروع» قابل فهم‌اند. به‌گونه‌ای که هر عنصر، مرحله‌ای از تبدیل «هراس وجودی» به «قدرت مشروع» را نمایندگی می‌کند:

  1. هراسِ یک نابودی (وطن، تمدن): آغاز این فرآیند با هراس یک نابودی است؛ هراسی که نه نشانه ضعف، بلکه یک «هوشیاریِ صیانتی» است. ادراکِ این خطرِ برآمده از کنش‌های تهدیدآمیز و تهدید به نابودی تمدنی، و اینکه تضعیفِ وطن عزیز ایران می‌تواند به معنای پایانِ یک پیوستار تمدنی باشد، به عنوان یک عاملِ وحدت‌بخش عمل کرد. در واقع، «عشق به ماندن» از دلِ «هراس از نبودن» برخاست و ضرورتِ انسجام را مقدم گردانید؛ همان دیالکتیکِ خوف و رجاء، که بنیان بسیاری از کنش‌های تاریخی ایران بوده است. این هراس، در گام بعدی، به سطح «معنا» ارتقاء می‌یابد و در قالب پیوند و تلفیق دین و وطن در ساختار تمدنی ایران صورت‌بندی می‌شود.
  2. تلفیق تمدن، دین و وطن: این پیوند، از جنس سنتزهای تاریخیِ منحصربه‌فرد در فلات ایران از آغاز تاریخ است. برخلاف الگوهای غربی، در اینجا و در تمدن ایرانی، «دین» به عنوان منبع معنابخش به رنج‌ها و «وطن» به عنوان بسترِ تداومِ زیست، در هم تنیده شده‌اند. این هم‌آغوشی، دفاع از آرمان‌های قدسی را با صیانت از مرزها به یک «وظیفه‌ی وجودی» واحد تبدیل کرد؛ آنچه که مصداقی از هم‌سنخی «عقل و وحی» در سطح حیات جمعی بوده، و در امر اجتماعی، عظمت به عشق یک ملت است.
  3. عظمت به عشق یک ملت: وقتی ملتی از خودخواهی‌های فردی عبور کرده و به عشقِ بقایِ کل (ایران) برمی‌خیزد، عظمتی خلق می‌کند که در محاسباتِ مادیِ قدرت نمی‌گنجد. این عشق، به‌عنوان نیروی پیشران، موتور محرکِ فداکاری‌هایی است که هزینه‌ی بقای تمدنی را در طول تاریخ پرداخت کرده است؛ و در عمیق‌ترین سطح، ترجمان «اراده‌ی زیستن» در برابر نیستی است.  با تثبیت این معنا، فرآیندْ وارد سطح «هم‌ترازی جمعی» می‌شود؛ جایی که یکپارچگیِ احساس شکل می‌گیرد.
  4. یکپارچگی احساس: پدیده «هم‌نوایی عاطفی» نشان‌دهنده‌ی لایه‌های عمیقِ ناخودآگاهِ جمعی است. هنگامی که یک ملت متمدن در برابر جنگ خانمان‌سوز و تهدید وجودی، دچار غلیان احساسی مشترک می‌شود، سدّی در برابر جنگ روانی می‌سازد و نشان می‌دهد که علی‌رغم تکثر سلیقه‌ها، قلبِ تپنده‌ی ایران با ریتم و ضرب‌آهنگی واحد می‌تپد. این همان نقطه‌ای است که «خِرد تاریخی» در سطح عاطفه متجلی می‌شود؛ در کنش اجتماعیِ مهربانی دور یک پرچم عینیت می‌یابد؛ و  پرچم را به «نقطه کانونِ همگرایی» تبدیل می‌کند.
  5. مهربانی دور پرچم ایران: پرچم در اینجا «نقطه کانونِ همگرایی» است. مهربانی میان افرادی با تیپ‌های اجتماعی گوناگون و سلایق کاملا متفاوت در ذیل این نشان، اثبات کرد که هویت ملی ایران، چتری فراگیرتر از تمام دسته‌بندی‌های سیاسی است؛ بازسازیِ همان پیوندهای برادرانه‌ای که ایران را از خطر گسست نجات داده است. اینجا «استقلال در وابستگی متقابل»، صورت اجتماعی به خود می‌گیرد؛ همبستگی به سطح «تجلی اجتماعی» می‌رسد؛ و خیابان، عنصر حضور می‌شود.
  6. خیابان، عنصر حضور: در جامعه‌شناسی سیاسی، خیابان، فراتر از یک معبر فیزیکی، به مثابه‌ی «ساحتِ بروز اراده» است. در رفراندوم رمضانیه، خیابان از کارکرد روزمره‌ی خود تهی شده و به تجلی‌گاهِ پیکره‌ی واحد تمدنی تبدیل گشت. این حضور، نوعی «پیمان مدنیِ نانوشته» بود که در آن کثرتِ افراد به وحدتِ کلمه رسید؛ و این همان لحظه‌ای است که «ملت» از یک مفهوم انتزاعی به یک واقعیت عینیِ کنشگر در میانه‌ی جنگ و در زیر موشک تبدیل می‌شود. تحولی که حاصل آن، آرامش در جمع می‌باشد
  7. آرامش در جمع: در دوران آشوب، «فردیتِ تنها» دچار اضطراب می‌شود، اما حضور در جمعِ مومن به هدف، نوعی «درمان‌گری اجتماعی» به همراه خواهد داشت. آرامشی که در اجتماعات شبانه رمضانیّه موج می‌زد، ناشی از ادراکِ این حقیقت است که هیچ‌کس تنها نیست؛ این سکینه، خود بزرگترین نشانه‌ی تاب‌آوری اجتماعی بوده و بیانگر آن است که «امنیت»، پیش از آنکه محصول ابزار باشد، محصول معناست. سرانجام، برآیند این فرآیند، در قالب قدرت در اقتدار متبلور می‌شود.
  8. قدرت در اقتدار: قدرتِ این رفراندوم از نوع اقتدارِ مشروع (Authority) است که از پایین به بالا می‌جوشید. این قدرت، نه برای سلطه، بلکه برای «تثبیتِ حقِ بودن» به کار گرفته شد. زیرا اقتداری که ریشه در اراده‌ی توده‌ها داشته باشد، به دولت – ملت امکان می‌دهد که از موضعِ عزت سخن بگوید؛ این همان «سیاست متوازن» است که نه منفعل است و نه مسلط.

هشدار تاریخی

از این رو، این یک عظمت ملی است و قابل انحراف نیست. بگذاریم تنها حضور عاشقانه مردم بماند. آنها که آمدند خودشان خواهند ماند؛ همان‌گونه که در جنگ با عراق هم آمدند. این مردم را باید ستود، نه بر سر تصاحب‌شان چالش کرد. زیرا هرگونه تلاش برای مصادره این پدیده، به معنای گسست میان «قدرت» و «معنا» و در نتیجه، تضعیف هر دو است. چون:

رفراندوم رمضانیه به این دلیلْ «عظیم» و «غیرقابل انحراف» است که از سنخ دوم بود؛ یک توافقِ نانوشته میان آحاد ملت، که در محیطی آشوب‌ناک، دست در دست هم، «ایران» را انتخاب کردند. 

بنابراین، این حضور را نباید با ابزارهای معمولیِ سیاست‌گذاری سنجید؛ این:

یک «پیمانِ ملی زیسته» است که مردم در ساحتِ خیابان آن را امضا کردند؛ پیمانی که تنها در صورت «بازتفسیر مداوم ارزش‌ها در متن زمان» می‌تواند تداوم یابد. همان‌گونه که در جنگ تحمیلی، رفراندومِ نوع دومِ مردم ایران، جهان را به بهت واداشت، در این مقطع نیز، این «آریِ بلند» به ایران و دین، سندی بر تاب‌آوری خلل‌ناپذیر این مرز و بوم است.

به همین سبب است که تأکید می‌کنم:

این رفراندوم و حضور و صلابت، قابل مصادره نیست؛ چراکه این مردم برای این وطن و دین هستند و این دو، فراتر از تملک هر جناح و گروهی است. 

مردم دست در دست هم برای همیشه تاب می‌آورند؛ پس «دست‌مان را به مردم بدهیم»، نه آنکه دستانی را بگیریم و بکشیم و دیگران را از آنها جدا کنیم!

و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که سیاست، از ابزار قدرت به «کنش اخلاقیِ آگاهانه» ارتقاء می‌یابد؛ اینکه:

ما برای وصل کردن آمدیم

نی برای فصل کردن آمدیم

۴۲/۴۲

اشتراک‌گذاری »