سیما پروانهگهر– صبح روز۲۲ خرداد سال ۱۳۸۸ انتخاباتی برگزار شد که سرنوشت جریان اصولگرایی و شاید جمهوری اسلامی را برای همیشه تغییر داد. انتخاباتی که پیروز آن، در آن زمان، لبخند سرمستی و غرور را بر لبان اصولگرایان نشاند؛ محمود احمدینژاد با سنجاق وصله شده «کاندیدای پیروز اصولگرایان» با کاپشن بهاری عدالت خواهی و فسادستیزی، رییس دولت دهم شد.
اصولگرایان درحالی عجیب بودند؛۴ سال قبل از آن هم احمدی نژاد دولت را در اختیار خود داشت اما انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ با فضای خاص خود به میدان تفکیک و تقسیم حیثیت سیاسی برای ان ها تبدیل شده بود. با روی کار آمدن دولت نهم به ریاست احمدی نژاد ، دولت خاتمی تمام شد و با حوادث بعد از انتخابات سال ۸۸ نسخه بسیار از اصلاحطلبان را پیچیده.
۴ سال قبل از آن یعنی در دوره دولت نهم، مجلس در ید اختیار برادران اصولگرا میچرخید و در روزی که محمود احمدینژاد –شمایل ضدیت با اصلاحات و هاشمی رفسنجانی- برای بار دوم رهسپار پاستور، شاکله و بدنه مجلس هشتم نیز همراه و همخوان با او بود. در آن خردادماه داغ، اصولگرایان خود را حاکمان بلامنازع جمهوری اسلامی «تا ابد» میدانستند.
بعد از این انتخابات تصور اصولگرایان با ادبیات مختلف حول محور یک عبارت می چرخید؛ دیگر کسی «نفس کش» میدانی نیست که آنها در سال ۱۳۸۸ در آن ساکن شده بودند. از سنتی تا تکنوکرات، از انتهای حجله موتلفهایها در بازار تا ابتدای راهروهای دانشگاه امام صادق، از منبری تا انقلابی و از موتوری تا دیپلمات، همه و همه تصور می کردند از کشور دوست و برادر «روسیه» الگو گرفته اند و قرار است تجربه حزب متحد روسیه بزرگ را تکرار کنند.
تابستان ۱۳۹۲ اما ورق چرخید. از این نقطه تاریخ بود که رقابت اصولگرایان با پوسته ظاهری گفتمانی شروع شد و این تغییر در ایام انتخابات بعد نیز ادامه پیدا کرد تا جایی که انتخابات سال ۱۳۹۲ در نهایت گفتمانی بود با دو لایه رقابت شروع شد؛لایه نخست رقابت دو چهره نماد اصلاح طلبان و اصولگرایان و لایه دیگر رقابت درونی اصولگرایان. سعید جلیلی نماد گفتمان مسجد، مدرسه و خانواده شد و محمدباقر قالیباف با تجربه سال ۱۳۸۴ کت و شلوارش را در آورد و با لباس خاکی و چفیه پرچم مدیر جهادی و تکنوکرات انقلابی را در دست گرفت.
صبح روزی که حسن روحانی ۱۸ میلیون رای آورد و رویای خردادی ۱۳۸۸ اصولگرایان نقش برآب شد، نقطه عطفی در کنش و دسته بندی نسل دوم نیروهای جوان اصولگرایی بود که می خواستند با تابلو و نام دهه ۶۰ اصلاح طلبان و دهه ۷۰ اصولگرایان شناخته شوند:«حزباللهیها». اما الگوی خرداد ۱۳۸۸ همراه با احمدی نژاد به تاریخ پیوسته بود.
از همان زمان هم کنشی مبنی بر «رقیب هراسی» که در تمام سال های بعد در ایام انتخابات با اصولگرایان باقی ماند و حتی در سال های بعد گفتمان ثابت انتخاباتی دو حلقه اصلی اصولگرایان یعنی طیف قالیباف و طیف جلیلی-پایداری در همه انتخابات های بعد حول محور این کنش شکل گرفت. بعد از آن همه آکسونها انتخاباتی جریان راست روی «رقیب هراسی» حساس شد؛ مراقب باشید یک روحانی رای نیاورد.
این استراتژی اما نفس مسیحایی اصولگرایان برای وحدت نشد. شکاف و گسلهای گفتمانی و حلقه های جدا شده چهره های اصولگرا که برای خود شبکه درست کردند منجر به تربیت نسل جدید شد. گفتمان انقلابی جریان اصولگرا با تمرکز بر مساله سیاست خارجی پوست اندازی کرد وهویتی با سبک زیست سیاسی تازه در میان جوانان شکل گرفت. هویتی که محصول طبیعی یک دهه کنش بود و به راحتی علامت های سوال های جدی روی عملکرد قالیباف و ابهامات مهم در سیاست های جلیلی طرح کرد.
اصولگرایان مدهوش از پیروزی در تابستان ۱۳۸۸ ا که تصور نمی کردند دیگر کسی «نفس کش» میدانی باشد که آنها از پاستور تا بهارستان فتح رسانده بود، کمتر از ۲ دهه بعد از آن روزها، نه «پیروز مسلط» میدان سیاست هستند نه «مغلوب کامل» آن؛ با این وجود حتی در روایت روزهای بعد از انتخابات سال ۱۳۸۸ هم نمی توانند به یک قرائت واحد برسند.
مهمتر از این اما داستان های محمود احمدی نژاد از همان زمان تا امروز است؛ رویای تابستانی برای رای اوری بالا که نه تنها دیگر محقق نشد بلکه حالا مبدا ابهام های زیاد برای توان جریان اصولگرایی در زمینه انتخاب رییس جمهور شد.
در خرداد سال ۱۳۸۸ بود که میرحسین موسوی در مناظرات انتخاباتی ریاست جمهوری در نقد رفتارهای احمدی نژاد گفت که «افراط تفریط می آورد». افراط های احمدی نژاد که مطابق این مثل و یک اصل طبیعی و انسانی تفریط آورد و شاید بازی روزگار است یا جبر زمانه که افراط و تفریط های نورچشم اصولگرایان حالا صدایش در غرب و نشریه نیویورک تایمز نیز شنیده می شود.
داستان افراط و تفریط در مورد او شمایل کامل داستان رییس جمهوری است که از شدت افراط دو دهه بعد به عرصه تفریط رسیده. عرصه ای که مشخص نیست احمدی نژاد با سکونت همراه با سکوت در آن به دنبال چیست.
رییس جمهور افراط چگونه به تفریط رسید؟
پیش از ریاستجمهوری، احمدینژاد چهرهای ناشناخته برای بسیاری از ایرانیان بود. با سوابقی در سپاه پاسداران و استانداری اردبیل، او به عنوان شهردار تهران در سال ۱۳۸۲ به شهرت رسید. دوران شهرداری او با رویکردی پوپولیستی، سادهزیستی و نمایش قرابت با مردم عادی گره خورد. شعار «عدالتمحوری» و «مبارزه با فساد» که با لحنی تند و انقلابی مطرح میشد، به سرعت او را در میان طبقات فرودست و بخشهایی از نیروهای انقلابی جا انداخت. این تصویر، در انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۸۴ به او کمک کرد تا با وجود حضور چهرههای شناختهشده و قدرتمندی چون اکبر هاشمی رفسنجانی، به شکلی غافلگیرکننده به پاستور راه یابد. پیروزی او نشاندهنده خستگی بخشی از جامعه از سیاستهای سنتی و تمایل به تغییری رادیکال بود.
دوران هشت ساله ریاستجمهوری احمدینژاد، بیشک پرتلاطمترین و پربحثترین مقطع زندگی سیاسی اوست. در عرصه سیاست خارجی، او به نماد “مقابلهگرایی” با غرب تبدیل شد. اظهاراتی چون انکار هولوکاست و مواضع تند علیه اسرائیل و آمریکا، نه تنها به شدت مورد انتقاد مجامع بینالمللی قرار گرفت، بلکه به تلاطم در روابط خارجی ایران و تشدید تحریمها انجامید. او با این ادبیات، عملاً خوراک تبلیغاتی و توجیهی برای سیاستهای خصمانه علیه ایران را فراهم آورد و به پروژه “ایرانهراسی” در جهان دامن زد؛ امری که رژیم صهیونیستی به نحو احسن از آن برای پیشبرد اهداف خود بهرهبرداری کرد.

در عرصه داخلی، احمدینژاد با تکیه بر شعار «عدالت» و «مهرورزی»، سیاستهایی نظیر پرداخت یارانه نقدی مستقیم، طرح مسکن مهر و سفرهای استانی را در پیش گرفت که اگرچه در میان بخشی از مردم محبوبیت داشت، اما با انتقادات جدی از سوی کارشناسان اقتصادی و سیاسی مواجه شد. درگیریهای او با مجلس، قوه قضائیه و حتی بخشهایی از روحانیت سنتی، به تدریج او را در جبهه اصولگرایان نیز منزوی کرد.
در انتخابات ۱۳۸۸ اگرچه او برای بار دوم رئیسجمهور شد، اما مشروعیت سیاسیاش در داخل کشور به شدت تحت تأثیر قرار گرفت. در دوران دوم ریاستجمهوری، شکاف میان او و حلقه نزدیکانش با رهبری و دیگر نهادهای قدرت عمیقتر شد. او که زمانی خود را “سرباز ولایت” معرفی میکرد، به تدریج به چالشکشنده برخی از اختیارات و سیاستهای کلان نظام تبدیل شد. مسائلی چون برکناری وزیر اطلاعات وقت و اصرار بر انتصاب اسفندیار رحیممشایی به معاون اولی، نماد این شکاف بود. این تقابلها، به تدریج او را از پایگاه اصولگرایی نیز دور کرد و باعث شد تا با پایان ریاستجمهوری، عملاً به حاشیه رانده شود.
پس از سال ۱۳۹۲، احمدینژاد برای مدتی نسبتاً آرام به نظر میرسید، اما این انزوا موقت بود. او به تدریج با راهاندازی وبسایت، حضور در شبکههای اجتماعی و انتشار نامههای انتقادی به مقامات داخلی و خارجی، بار دیگر به صحنه آمد. این بار، او خود را نه به عنوان بخشی از نظام حاکم، بلکه به عنوان «منتقد» سیستم معرفی کرد؛ نقشی متناقض با سوابق او که سالها خود رئیس آن سیستم بود.
تلاشهای او برای بازگشت به قدرت، به ویژه با ثبت نام در انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۹۶ و ۱۴۰۰، با رد صلاحیت از سوی شورای نگهبان ناکام ماند. این رد صلاحیتها، موضع انتقادی او را تقویت کرد و وی را در جایگاهی قرار داد که میتوانست با لحنی اپوزیسیونیتر، از ناکارآمدیها و فساد انتقاد کند، در حالی که خودش یکی از بانیان برخی از این رویکردها بود. او تلاش کرد تا بار دیگر با استفاده از گفتمان پوپولیستی و نقد ساختار، حمایت مردمی را جلب کند.

در دو سال اخیر، با تشدید بحرانهای منطقهای و داخلی، از جمله جنگ در غزه و حملات مستقیم به خاک ایران، احمدینژاد به شکلی معنادار سکوت کرده است. این سکوت، در تضاد آشکار با شخصیت پیشین اوست که هرگز از ابراز عقاید و مواضع جنجالیاش ابایی نداشت. در اوج منازعات و بحرانها، در حالی که بسیاری از شخصیتهای سیاسی داخلی و خارجی واکنش نشان دادهاند، احمدینژاد ترجیح داده است که در سایه باقی بماند. حتی حملات احتمالی به منزل او نیز نتوانست این سکوت را بشکند.
سیر تطور سیاسی محمود احمدینژاد، از یک شهردار پوپولیست و رئیسجمهور رادیکال تا یک منتقد به حاشیه رانده شده و اکنون یک معمای ساکت تنها یک بخش از داستان این رییس جمهور است. بدون تردید باید بخشی از داستان بلند احمدی نژاد را در پیوند با اصولگرایان تعریف کرد.
۱۷ سال بعد از تثبیت رییس جمهور اسرائیل ستیز
سالگرد ۲۲ خرداد به عنوان سالروز برگزاری انتخابات ریاست جمهوری البته یادآور محمود احمدی نژاد و بهانه ای برای بازخوانی روابط او با اصولگرایان است اما حالا احمدی نژاد با داستان های دیگری نیز بر سر زبان ها افتاده؛ داستان رئیس جمهوری که روزگاری نه چندان دور در تندترین تعابیر از جمله «جرثومه فساد»، «رژیم جعلی»، «رژیم نژادپرست»، «لکه ننگ» را به کار برد اما حالا نامش به عنوان گزینه اسراییلی ها در رسانه های غربی آورده می شود و رسانه های اسراییلی ها هیچ چیز را تکذیب نمی کنند.
تغییر لحن و نحوه مواجهه احمدینژاد با موضوع اسرائیل شاید هزاران تعبیر و تفسیر داشته باشد اما بدون شک یک تصمیم ارادی است و نشان از یک تغییر تاکتیکی. آنچه در سالهای اخیر مشاهده شده، فاصله گرفتن او از ادبیات تقابلی و نقشآفرینی فعال در پروندهای است که زمانی مهمترین مؤلفه هویتی سیاست خارجیاش محسوب میشد.
اما چرا احمدی نژاد سکوت نسبی او در قبال تحولات اخیر را میتوان در چارچوب بازتعریف جایگاه سیاسیاش نیز مورد ارزیابی قرار داد. احمدینژاد طی سالهای گذشته- بعد از دوران ریاست جمهوری اش و به خصوص بعد از ردصلاحیت ها در ثبت نام های انتخابات ریاست جمهوری- تلاش کرده خود را بیش از آنکه در قالب یک بازیگر جناحی یا ایدئولوژیک معرفی کند، در جایگاه یک منتقد ساختارهای قدرت و مدافع مطالبات عمومی بازتعریف کند. در چنین چارچوبی، ورود پررنگ به منازعه ایران و اسرائیل میتوانست او را بار دیگر به همان تصویری بازگرداند که در دوران ریاستجمهوری از او در افکار عمومی داخلی و خارجی شکل گرفته بود.
شاید احمدی نژاد با خود استدلال کرده است که موضوعی که در دهه هشتاد یکی از اصلیترین محورهای رقابتهای سیاسی و رسانهای بود، امروز در سایه بحرانهای اقتصادی، مطالبات اجتماعی و مسائل معیشتی، جایگاه متفاوتی در اولویتهای افکار عمومی پیدا کرده است. از این منظر، کاهش تمرکز بر پرونده اسرائیل را میتوان تلاشی برای انطباق با دستور کار جدید جامعه و حفظ ارتباط با بدنهای از مخاطبان دانست که دغدغههای متفاوتی نسبت به دو دهه گذشته دارند.
با این حال، همین فاصلهگیری موجب شکلگیری یک پرسش مهم نیز شده است؛ اینکه آیا احمدینژاد امروز همچنان همان سیاستمداری است که بخش مهمی از شهرت و شناختهشدنش را مدیون مواضع تند در سیاست خارجی بود، یا آنکه در حال عبور از آن هویت سیاسی و ساختن تصویری متفاوت از خود است. فارغ از پاسخ به این پرسش احمدی نژاد کماکان میخواهد ساکت بماند . از دولت بهار او یک کانال تلگرامی باقی مانده که ۱۰۰ روز پیش انتخاب رهبر جدید را تبریک گفته و هیچ واکنش دیگری به هیچ موضوعی نشان نداده است.