محمدجواد محمدحسینی: این هفته، نشست خانۀ گفتارها با همکاری و ابتکار مجید تفرشی، مدیر و بنیان‌گذار خانۀ گفتارها و اجرای محمدرضا مهاجری، برگزار گردید. کتاب جدیدی که با عنوان «ظهور ایران و رقابت با آمریکا در خاورمیانه» به تازگی منتشر شده، شامل یک مقدمه، هشت فصل و یک نتیجه‌گیری است. میلانی در توضیح رویکرد خود در این اثر بیان کرد: در دوران تحصیل در مقطع دکترا، یکی از اساتید به من یادآوری کرد که تمامی ما نظراتی داریم که بر نوشته‌های ما تأثیر می‌گذارد، اما باید به طور جدی در جهت کاهش این تأثیر تلاش کنیم.

او ادامه داد که در بی‌طرف بودن کامل تنها زمانی موفق خواهیم بود که دیگر زنده نباشیم. من همواره سعی داشته‌ام تا هر دو جنبه موضوع را مشاهده کنم و آنچه را که می‌بینم به اشتراک بگذارم. به عنوان یک فرد سیاسی فعال نیستم و هدفم این نیست که تحلیل‌هایم به نفع یک طرف خاص باشد. در کتابم به وضوح انتقادات هم به آمریکا و هم به جمهوری اسلامی ایران ارائه کرده‌ام. ممکن است در تجزیه و تحلیل‌هایم نتوانسته باشم همه‌ی جنبه‌ها را به طور کامل تشریح کنم، اما این هدفم بوده و امیدوارم پیش از قضاوت در مورد کتاب، آن را مطالعه نمایند.

مجید تفرشی نیز با تأکید بر این نکته تصریح کرد که بررسی روابط ایران و آمریکا نباید تنها از یک زاویه خاص – چه از منظر ایران و چه از زاویه آمریکا – انجام شود. در موقعیت سیاسی و رسانه‌ای کنونی ایران، اکثر تحلیل‌ها یا بر مبنای انتقاد شدید از آمریکا (از منظر ایران) شکل گرفته‌اند یا کاملاً به نقد سیاست‌های ایران (از زاویه آمریکا) توجه دارند. اما برای دستیابی به درکی عمیق‌تر و دقیق‌تر از روابط بین‌المللی، ضروری است که این دو چشم‌انداز در کنار یکدیگر مورد بررسی قرار گیرد و به یک توازن منطقی دست پیدا شود. ما به چنین نگاهی نیاز داریم تا بتوانیم مسائل گذشته، حال و آینده روابط بین‌الملل ایران را به ویژه در ارتباط با آمریکا درک کنیم. رویکرد دکتر میلانی، یکطرفه نیست و سعی در بررسی واقع‌گرایانه روابط ایران و آمریکا دارد، نه صرفاً از دیدگاه آمریکا یا ایران.

از مهمترین محورهایی که میلانی در این نشست به آن اشاره کرد، این بود که ایران قطعا باید سیاستی داشته باشد که منافع خود را در منطقه حفظ کند و نیز به قدرت نمایی برسد. تصور اینکه ایران فقط در داخل مرزهای خود فعالیت کند و به مسائل پیرامونی بی‌اعتنا باشد، یک تصور نادرست است. ایران باید به عنوان یک قدرت بزرگ منطقه‌ای شناخته شود، اما برای تحقق این هدف باید توانمندی‌های خود را با اهدافش هماهنگ کند. متأسفانه در تاریخ معاصر ایران، رهبران کشور اغلب اظهاراتی بسیار فراتر از قابلیت واقعی ایران داشته‌اند. این عدم تطابق سبب شده است که ایران در سیاست خارجی خود دچار اشتباهات جدی شود.

این نشست با پرسش‌های شرکت‌کنندگان و پاسخ‌هایی از محسن میلانی و مجید تفرشی همراه بود. در ادامه، خلاصه‌ای از نظرات محسن میلانی و مجید تفرشی ارائه خواهد شد. علاقه‌مندان می‌توانند برای دسترسی به تمام مباحث مطرح شده، به آرشیو خانۀ گفتارها در کلاب‌هاوس مراجعه کرده و فایل صوتی این جلسه را گوش دهند.

عوامل قدرت‌گیری ایران بعد از انقلاب اسلامی

در ایران به سیاست خارجی معمولا اهمیت چندانی داده نمی‌شود. در مدل‌های توسعه‌ای، بیشتر بر مسائل اقتصادی و سیاسی تمرکز می‌شود، در حالی که هیچ مدل توسعه‌ای نمی‌تواند بدون تأکید بر نقش سیاست خارجی به جلو برود، به خصوص در وضعیت کنونی که جهان به طور فزاینده به هم وابسته شده است.

در این کتاب، از مکاتب واقع‌گرایی آمریکایی بهره گرفته شده که بر اهمیت و نقش قدرت در روابط بین‌الملل تمرکز دارد. سیاست خارجی کشورها به سه اصل کلیدی تقسیم می‌شود: قدرت، امنیت و منافع  (PSI: Power, Security, Interest) که این سه اصل اساس سیاست خارجی تمامی کشورها را، فارغ از نوع نظام حکومتی، تشکیل می‌دهد.

در این کتاب، چند سوال بنیادین در زمینه سیاست خارجی ایران مطرح گشته است:

۱- چرا سیاست خارجی ایران پس از انقلاب با وجود ماهیت ضدسلطنتی، تبدیل به سیاستی ضدآمریکایی و سپس ضداسرائیلی شد؟

۲- ایران با چه مکانیزم‌هایی موفق به گسترش نفوذ خود در منطقه گشته است؟ تا حدود دو سال پیش، ایران در عراق، سوریه،

لبنان، یمن و غزه به عنوان نقاط استراتژیک، نفوذ قابل‌توجهی را برای ایران فراهم کرده‌اند. با وجود محدودیت‌های جهانی و فشارهای سیاسی از سوی ایالات متحده و متحدانش، چگونگی دستیابی ایران به این سطح از تأثیرگذاری سؤال‌برانگیز است.

۳- بررسی و مقایسه سیاست‌های خارجی دوران محمدرضا شاه پهلوی و جمهوری اسلامی از منظر شباهت‌ها و تفاوت‌ها.

۴- آیا نفوذ منطقه‌ای ایران نسبت به آینده پایدار خواهد ماند؟ به سوالی که پیش از تحولات اخیر در سوریه و لبنان مطرح شده بود، این‌گونه پاسخ می‌دهیم که ایران به حفظ این سطح از نفوذ نخواهد توانست بپردازد مگر آنکه تحولی در سیاست‌های داخلی و خارجی خود، به ویژه در رابطه با ایالات متحده، ایجاد کند.

از نکات قابل‌توجه در این کتاب، شباهت‌های موجود در سیاست خارجی ایران در دو دوره پهلوی و جمهوری اسلامی به شمار می‌آید. پس از خروج نیروهای انگلیسی از خلیج فارس، محمدرضا شاه به‌دنبال پر کردن خلأ قدرت ایجاد شده برآمد. او اعتقاد داشت که ایران نباید اجازه دهد کشور‌های دیگر جایگزین انگلیس در منطقه شوند، که این مورد در یادداشت‌های اسدالله علم نیز به ثبت رسیده است.

پس از تغییرات در خلیج فارس، یک تحولی مهم دیگر نیز نمود پیدا کرد: افزایش ناگهانی قیمت نفت. این تغییر به‌ویژه بعد از سال‌های ۱۹۶۷ و ۱۹۶۸، تأثیر چشمگیری بر اقتصاد ایران گذاشت. تحت رهبری محمدرضا شاه و معمر قذافی در لیبی، قیمت نفت به‌طور قابل توجهی افزایش یافت و ایران به یک قدرت اقتصادی برتر بدل شد.

یکی از عواقب این تغییرات، گسترش خرید تسلیحات از سوی ایران بود. بین سال‌های ۱۹۷۱ تا ۱۹۷۹، ایران ۲۵ درصد از کل تسلیحات فروخته‌شده آمریکا را به خود اختصاص داد. در آن زمان، مخالفان رژیم پهلوی این خریدها را غیرضروری می‌دانستند. هرچند در آن مقطع این نگرش شایع بود، اما اکنون با مرور زمان، می‌توان دریافت که این سرمایه‌گذاری‌ها نقش کلیدی در توانمندسازی ایران در منطقه ایفا کرده است.

در آخرین سال‌های حکومت محمدرضا شاه، ایران به‌عنوان قدرت مرکزی در خلیج فارس رشد کرد و همچنین روابط حسنه‌ای با کشورهایی همچون سوریه، مصر و لبنان برقرار ساخت. این کتاب به تفصیل به بررسی این تحولات و تبعات آن پرداخته است.

کتاب همچنین به بررسی علل تغییر سیاست خارجی ایران پس از انقلاب می‌پردازد. نشانه‌هایی از دهه‌های ۶۰ و ۷۰ میلادی وجود دارد که نشان می‌دهند گروه‌های فکری و بخش‌هایی از جامعه ایران، به تدریج به رویکردی ضدآمریکایی گرایش پیدا کرده‌اند.

گروه‌های چپ، شامل حزب توده، نظریه‌هایی در مورد امپریالیسم مطرح کرده و عقب‌ماندگی ایران را به دخالت‌های غرب نسبت داده‌اند. این نظرات در میان ملی‌گرایان، از جمله جبهه ملی ایران، نیز رواج یافته است. با شکل‌گیری جنبش‌های مسلحانه‌ای نظیر مجاهدین خلق و فداییان، این گرایش تقویت شده است.

با این وجود، در دو سال پایانی حکومت محمدرضا شاه، مخالفت با آمریکا در میان انقلاب‌گران ایران چندان چشمگیر نبود. زیرا آیت‌الله خمینی بر این باور بود که بدون کمک آمریکا، مقابله با ارتش ایران دشوار خواهد بود. در ماه‌های ابتدایی پس از انقلاب، موضوع اصلی نقد دیکتاتوری شاه بود، نه آمریکا.

اما با اشغال سفارت آمریکا و گروگان‌گیری به مدت ۴۴۴ روز، تنش‌ها میان دو کشور به شدت افزایش پیدا کرد. این واقعه تأثیر عمیقی بر افکار عمومی در ایالات متحده بر جای گذاشت. در برابر جنگ ویتنام، که علی‌رغم کشته شدن تعداد زیادی از سربازان آمریکایی خصومت ماندگاری خلق نکرد، بحران گروگان‌گیری دشمنی شدیدی را نسبت به ایران ایجاد کرد و آغازکننده سردی در روابط بین دو کشور گردید.

در اوایل انقلاب، دولت مهدی بازرگان سعی در حفظ روابط ایران و ایالات متحده داشت، اما پس از بحران گروگان‌گیری، سیاست خارجی ایران به سمت رادیکالیسم گرایش پیدا کرد. فصل دوم این کتاب، این تحولات و تغییرات سیاست خارجی ایران در زمان‌های مختلف را بررسی می‌کند.

یکی از مولفه‌های تاثیرگذار در قدرت‌یابی ایران خود انقلاب اسلامی بود. بر خلاف کودتاها و تغییرات عادی در زمینه سیاست، انقلاب‌ها به‌طور طبیعی نادر و دارای تأثیرات عمیق هستند. از زمان انقلاب فرانسه که به‌عنوان نخستین انقلاب مدرن به شمار می‌رود، تنها تعداد کمی انقلاب واقعی در تاریخ به وقوع پیوسته‌اند. برعکس کودتای مصر در زمان جمال عبدالناصر، انقلاب‌هایی مثل انقلاب فرانسه، روسیه و دیگر نمونه‌های تاریخی تأثیرات بزرگی بر جای گذاشته‌اند.

حضور چین و ایران در عرصه سیاست بین‌الملل به طور معناداری بر نفوذ کشورهای انقلابی در سطح منطقه تأثیرگذار بوده است. این سبب می‌شود که این کشورها معمولاً با ابرقدرت‌های معاصر خود مواجه شوند. ایران نیز از این معادله مستثنی نیست. بعد از پایان جنگ ایران و عراق، اختلافات میان ایران و ایالات متحده شدت گرفت. در سال ۱۹۹۱، ساموئل هانتینگتون، تئوریسین آمریکایی، در مقاله‌ای پیش‌بینی کرد که تنش‌ها میان ایران و آمریکا به رقابت قدرتی منجر خواهد شد، خصوصاً پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی.

به نظرم، ریشه‌های اختلافات موجود بین ایران و آمریکا در طی چهار دهه اخیر، ناشی از تلاش‌های ایران برای تقویت و گسترش قدرت انقلابی خود در منطقه بوده، نه صرفاً مسائل مربوط به حقوق بشر یا ابعاد اسلامی رژیم ایران. به عنوان پاسخ، ایالات متحده به عنوان یک ابرقدرت و حامی متحدان منطقه‌ای‌اش، سعی کرده نفوذ ایران را کاهش دهد. این رقابت بعد از جنگ ایران و عراق به شدت بیشتری درآمد و به نوعی جنگ سرد میان دو کشور بدل شد.

جنگ ایران و عراق عاملی کلیدی در تحکیم قدرت ایران در عرصه منطقه‌ای بود. چارلز تیلی، تئوریسین معروف انقلاب‌ها، به درستی این جمله را بیان کرده است: «دولت‌ها آغازگر جنگ‌ها هستند، اما جنگ‌ها دولتها را می‌سازند.» این نکته در مورد ایران نیز صدق می‌کند. در تاریخ معاصر، کشورهایی که به قدرت‌های مهم منطقه‌ای یا جهانی تبدیل شدند، عموماً به دنبال جنگ‌های بزرگ به این موقعیت دست یافته‌اند. ایالات متحده بعد از جنگ جهانی دوم به یک ابرقدرت تبدیل شده و ایران نیز پس از جنگ ایران و عراق، توانسته است نفوذ خود را در منطقه گسترش دهد.

برخلاف تصور عمومی، نخستین گروه‌های شبه‌نظامی که از سوی ایران حمایت می‌شدند، نه حزب‌الله لبنان، بلکه گروه‌های عراقی بودند که حتی قبل از آغاز جنگ ایران و عراق در سال ۱۹۸۰ تأسیس شده بودند. بعد از آزادی خرمشهر، ایران با دو گزینه مواجه شد: تمرکز بر ادامه جنگ با عراق یا حمایت از شیعیان لبنان در برابر اسرائیل. زمان تصمیم‌گیری آیت‌الله خمینی برای اعزام نیرو به سوریه و راه‌اندازی حزب‌الله به عنوان یک نقطه اساسی در سیاست منطقه‌ای ایران قلمداد می‌شود.

جنگ آمریکا و عراق، عاملی برای تقویت ایران

یکی دیگر از وقایع مؤثر در گسترش نفوذ ایران، جنگ ایالات متحده علیه صدام حسین بود. در آن دوران، برخی از افراد تصور می‌کردند که با سرنگونی صدام، دموکراسی در عراق ایجاد خواهد شد و جمهوری اسلامی ایران به تضعیف خواهد رسید، در حالی که واقعیت کاملاً متفاوت بود. از زمان امضای معاهدات مرزی با عثمانی، عراق به عنوان مانعی در برابر نفوذ ایران به شبه‌جزیره عربستان و سوریه عمل کرده بود. اما با سرنگونی صدام، این مانع از بین رفت و ایران از طریق گروه‌های شیعه عراقی، توانست نفوذ خود را در عراق، سوریه و لبنان گسترش دهد.

اوج این نفوذ در سال‌های پس از ظهور داعش مشخص شد. ایران نقش فعالی در حمایت از کردهای عراق و دولت بغداد به عهده داشت. حتی از مسعود بارزانی، رهبر اقلیم کردستان عراق، به خاطر کمک‌های نظامی ایران در مبارزه علیه داعش، قدردانی رسمی شد. همچنین نوری المالکی و دیگر نمایندگان عراقی نیز تصریح کردند که بدون کمک‌های ایران، داعش توانسته بود بغداد را تسخیر کند. تا سال ۲۰۲۰، در زمان ترور ژنرال قاسم سلیمانی، نفوذ ایران به‌عنوان مهم‌ترین قدرت منطقه‌ای در عراق مورد تأیید قرار گرفت و این نفوذ، نتیجه مستقیم جنگ ایران و عراق و تحولات مربوطه در منطقه بود.

دلایل شکل‌گیری داعش

در یک جلسه، یکی از حاضران این سؤال را مطرح کرد: با توجه به اینکه هیچ کسی نمی‌تواند نقش ایران را در مبارزه با داعش نادیده بگیرد و برخی معتقدند بدون این حمایت، داعش می‌توانست تأثیر و ویرانی بیشتری به جا گذارد، اما مخالفان جمهوری اسلامی بر این عقیده‌اند که اگر ایران پشتیبانی از گروه‌های شیعه در عراق را نداشته باشد، زمینه‌ای برای شکل‌گیری و رشد گروه‌های تکفیری همچون داعش فراهم نمی‌شود. نظر شما چیست؟

محسن میلانی در پاسخ اظهار داشت: زمانی که نیروهای آمریکایی وارد عراق شدند، عربستان سعودی به شدت با تغییر صدام حسین مخالف بود و با آمریکا اختلافاتی پیدا کرد. بسیاری از افرادی که بعداً به گروه‌های ضد آمریکایی پیوستند، از عربستان سعودی آمده بودند و این گروه‌ها همکاری نزدیکی با القاعده داشتند. داعش نیز در نهایت از دل القاعده متولد شد. القاعده به عنوان محصول سیاست‌های آمریکا در افغانستان به وجود آمد. باراک اوباما، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، تصریح کرده است که شروع جنگ آسان است، اما پیش‌بینی عواقب آن دشوار می‌باشد.

ایالات متحده به مجاهدین افغان کمک کرد تا از دست شوروی رهایی یابند، اما …

با خروج نیروهای آمریکا از افغانستان و ظهور کمکی که به تشکیل القاعده انجامید، تحولات پرتنشی در منطقه آغاز شد. پس از حمله به عراق و عقب‌نشینی از آنجا، گروه داعش به وجود آمد. این گروه‌ها در واقع پاسخگوی افزایش جنبش‌های شیعه در خاورمیانه بودند. در عرصه سیاست و جنبش‌ها، عوامل بسیاری دخیل بوده و نمی‌توان برای رشد یک جنبش تنها یک دلیل را مشخص نمود. به همین دلیل، نقدهایی که از سوی مخالفان جمهوری اسلامی درباره داعش مطرح می‌شود اگرچه تا حدی درست است، اما باید به ریشه‌های شکل‌گیری داعش نیز توجه کرد.

در پاسخ به این سؤال، مجید تفرشی بیان کرد: دو موضوع اصلی در این زمینه مطرح است: ۱. تأثیر عملکرد گروه‌های شیعه: آیا رفتار خاندان حکیم و سایر گروه‌های حکومتی شیعه که شامل حامیان و مخالفان ایران می‌شوند، موجب تقویت داعش گردید؟ به نظر می‌رسد این موضوع به طور قطع تأثیرگذار بوده، به ویژه در پی افراط‌گری‌ها و تجمل‌گرایی‌های خانواده‌های حاکم پس از فروریختن صدام. اما این تنها یک جنبه از قضیه است. ۲. تأثیر عوامل خارجی: حتی اگر مشکلات داخلی وجود نداشت، گروه‌های ضد شیعه و آن‌هایی که سال‌ها به طور نادرست شیعیان را اقلیت معرفی کرده بودند، فعال می‌شدند. مثلاً پیش از سال ۲۰۰۳، شیعیان عراق به عنوان یک اقلیت شناخته می‌شدند، در حالی که پس از آن مشخص گردید که حدود دو سوم از جمعیت کشور را تشکیل می‌دهند و هیچگاه در حاکمیت سهمی نداشته‌اند.

این وضعیت به سبب معاهده سایکس-پیکو و نقشه‌های خانم گرترود بل پس از جنگ جهانی اول شکل گرفت، که نتیجه‌اش انتقال پادشاهی خارجی (فیصل اول) از حجاز به عراق بود. گرترود بل توصیه کرده بود که اجازه تشکیل هیچ حکومتی شیعه، به ویژه وابسته به ایران داده نشود. پس از صدام، همواره تلاش‌هایی صورت می‌گرفت تا ارتباط گروه‌های حاکم شیعه با ایران قطع شود، با این حال، بیشتر این افراد در دوران صدام در ایران زندگی کرده و با مقامات ایرانی در ارتباط بودند. با این حال، نیت بر این بود که یا شیعیان تضعیف شوند یا از طریق اقدامات ایذایی مخالفان مورد آسیب قرار گیرند. یکی از مقامات ارشد عراقی اشاره کرد که در صورت عدم تخصیص امتیازاتی به طرفداران سعودی و اهل سنت، آن‌ها مشکلات زیادی ایجاد خواهند کرد و زندگی را برای شیعیان سخت خواهند نمود. لذا، به منظور راحتی زندگی و استمرار حکومت شیعه، تقسیم قدرت ضروری به نظر می‌رسد.

در نتیجه، دلایل داخلی و تندروی‌های افرادی مانند صدر، حکیم و مالکی، عملیات تخریبی و ایذایی داعش و دیگر گروه‌های مشابه که قطعاً با حمایت کشورهای همسایه مواجه بودند، را تشدید کرد؛ با این حال، این واقعیت وجود نداشت که اگر این تندروی‌ها نبود، هیچ کسی اقدامی علیه حکومت شیعه در عراق نمی‌کرد.

نفوذ ایران در لبنان و سوریه

محسن میلانی اشاره کرد: در فصل پنجم، من به بررسی چگونگی شکل‌گیری حزب‌الله و تبدیل شدن آن به یک قدرت اصلی در لبنان پرداخته‌ام. در مصاحبه‌ای که دو سال و نیم پیش با یک فرد لبنانی فلسطینی‌تبار داشتم، او توضیح داد که پیش از شکل‌گیری حزب‌الله، جایگاه شیعیان لبنان در ساختار قدرت بسیار پایین بود، اما اکنون آن‌ها به یکی از بازیگران اصلی سیاسی و نظامی کشور تبدیل شده‌اند. در این فصل، تحولات حزب‌الله از یک گروه شبه‌نظامی با فعالیت‌های تروریستی به یک نیروی سیاسی و نظامی مؤثر مورد تحلیل قرار گرفته است. همچنین در مورد جنگ ۳۴ روزه در سال ۲۰۰۶ میان حزب‌الله و اسرائیل به تفصیل صحبت شده و توضیح داده شده که چگونه این جنگ منجر به ایجاد نوعی بازدارندگی میان حزب‌الله و اسرائیل و همچنین در سطح وسیع‌تر میان ایران و اسرائیل شده است؛ بازدارندگی که احتمالاً با حمله حماس به اسرائیل، دستخوش تغییر شده است.

فصل ششم به بررسی دلایل نزدیکی بین ایران و سوریه می‌پردازد و توضیح می‌دهد که چگونه روابط این دو کشور از دوران شاه تا بعد از انقلاب اسلامی دستخوش تغییر شده و نهایتاً به یک اتحاد استراتژیک تبدیل شده است. در سال ۱۹۷۵، شاه ایران با امضای قرارداد الجزایر با صدام حسین، گزینه مهمی در سیاست خارجی اتخاذ کرد که بسیاری آن را یکی از موفق‌ترین اقدامات دیپلماتیک او می‌دانند. این توافق به کاهش تنش‌های مرزی ایران و عراق کمک کرد و پس از آن، شاه تصمیم به متوقف کردن حمایت از کردهای عراق گرفت. این تصمیم با واکنش‌های متفاوتی مواجه شد؛ کردها، اسرائیل و حتی برخی از آمریکایی‌ها از این نگرش ناراضی بودند. اما مدارک نشان می‌دهند که شاه این توافق را به دلیل نگرانی از درگیری نظامی محتمل با عراق امضا کرد، چرا که نمی‌خواست برنامه‌های اقتصادی و توسعه‌ای خود را به خطر بیندازد.

در دوران حاکمیت حافظ اسد، رئیس‌جمهور سوریه، وی از گروه‌های مخالف شاه نظیر امام موسی صدر، مصطفی چمران و گروه‌های اسلامی که به آیت‌الله خمینی وابسته بودند، حمایت می‌کرد. حتی تعدادی از نیروهای مخالف شاه در سوریه به فراگیری آموزش‌های نظامی پرداخته بودند. با امضای قرارداد الجزایر، اسد احساس کرد که ممکن است ایران و عراق جهت مقابله با او به یکدیگر نزدیک شوند. بنابراین، او استراتژی خود را تغییر داد و به ایران تقرب جست و از شاه کمک مالی دریافت کرد. بعد از به وقوع پیوستن انقلاب اسلامی ایران، سوریه به عنوان اولین کشور جدید مستقر در این حکومت را به رسمیت شناخت. این واقعه نشان‌دهنده این است که در عرصه جهانی، روابط دوستانه و خصمانه دائمی نیستند و منافع ملی در تعیین سمت و سوی رویدادها نقشی اساسی ایفا می‌کنند. پس از وقوع انقلاب، پیوندهای ایران و سوریه قوی‌تر شده و این همکاری در جریان جنگ داخلی سوریه نیز ادامه یافت.

بخش دیگری از این فصل به تأثیر ایران و روسیه در جنگ داخلی سوریه و حمایت از ریاست جمهوری بشار اسد اختصاص یافته است. بر اساس اظهارات ژنرال جیمز متیس، وزیر دفاع پیشین ایالات متحده، در صورت عدم وجود حمایت‌های ایران، دولت اسد در سال‌های ۲۰۱۴ و ۲۰۱۵ دیگر موجودیتی نداشت. این نکته نشان‌دهنده این است که ایران نه تنها به عنوان یک بازیگر فعال در منطقه ایفای نقش کرده است، بلکه توانسته است بقای یکی از متحدان راهبردی خود را در این محدوده تضمین کند.

فصل هفتم این کتاب به بررسی نقش ایران در یمن و حمایت از گروه‌های حوثی می‌پردازد و نشان می‌دهد که این سلسله‌مراتب در راستای سیاست‌های قدرت‌طلبانه ایران، هم در زمان سلطنت شاه و هم در جمهوری اسلامی، قرار دارد. در دهه ۱۹۶۰، پس از سرنگونی پادشاهی یمن و شروع جنگ داخلی، دوران شاه ایران یکی از حامیان اصلی نیروهای ضدجمهوری‌خواه به حساب می‌آمد. طبق اسناد اطلاعاتی ایالات متحده که در این اثر بررسی شده‌اند، شاه ایران به نیروهای سلطنت‌طلب در یمن کمک‌های وسیع و گسترده‌ای ارائه داد. تقریباً چهل سال بعد، جمهوری اسلامی مشابه این رویکرد را اتخاذ کرد؛ اما این بار حمایت از حوثی‌ها که با دولت مرکزی یمن در جنگ بودند، را دنبال کرد. حمایت ایران از حوثی‌ها از سال ۲۰۱۱ و پس از جنبش “بهار عربی” به طرز چشمگیری افزایش پیدا کرد. دو علتی که در این راستا می‌توان ذکر کرد، به شرح زیر است:

  1. رقابت با عربستان سعودی؛ ایران همواره در تلاش برای گسترش نفوذ خود در منطقه شبه‌جزیره عربستان بود و این موضوع حتی در زمان سلطنت شاه نیز وجود داشت.
  2. کنترل استراتژیک تنگه‌های دریایی؛ ایران با نفوذ در یمن، قصد داشت تا جای پایی در باب‌المندب ایجاد کند، مشابه سیاستی که در تنگه هرمز دنبال کرده است.

در قسمت‌های دیگری از این فصل، به مداخله نظامی شاه در عمان (لشکرکشی به ظفار) نیز پرداخته شده است. در دهه ۱۹۷۰، ایران با هدف سرکوب شورش‌های چپ‌گرایان در ظفار، نیروی نظامی به این منطقه اعزام کرد. این اقدام که به هدف مقابله با نفوذ شوروی و چین در منطقه صورت گرفته بود، با واکنش‌هایی انتقادی مواجه شد و برخی او را به “امپریالیسم منطقه‌ای” متهم کردند. پیش از هر چیز، شاه در تلاش برای تقویت قدرت ایران و جلوگیری از گسترش کمونیسم بود. طبق اسناد آمریکایی، در آن برهه عربستان سعودی نیز در مورد گسترش نفوذ ایران در منطقه نگران بود، درست همان‌طور که به طور مشابه امروز نگران حضور ایران در یمن می‌باشد. این امر نگرانی‌ها و رقابت‌های ایران و عربستان را بیش از پیش روشن می‌سازد؛ رقابتی که نه فقط به اختلافات مذهبی بلکه به مسائل پیچیده ژئوپلیتیکی و تعادل قدرت مرتبط است. در نهایت، این فصل نشانگر این است که سیاست‌های منطقه‌ای ایران، چه در عهد شاه و چه در دوره جمهوری اسلامی، همواره متأثر از منافع استراتژیک و امنیتی بوده و رقابت با عربستان سعودی در همین قالب قابل تفسیر است.

فصل پایانی کتاب، به ارتباط ایران با حماس و جهاد اسلامی در شرایط رابطه این کشور با اسرائیل اختصاص دارد. در این فصل، به روشنی نشان داده می‌شود که رابطه ایران و اسرائیل در زمان شاه چگونه بود، اینکه چرا این رابطه تغییر یافت و علل پشتیبانی جدی ایران از حماس در غزه چیست. نتیجه‌گیری در این قسمت سعی در بیان دلایل تبدیل ایران به یک قدرت منطقه‌ای دارد و در ادامه دلایلی که این قدرت ممکن است پایدار نماند، مورد بحث قرار گرفته است. یکی از نکات مهمی که به آن پرداخته می‌شود این است که گروه‌هایی که ایران به آن‌ها کمک می‌کند و تسلیح می‌نماید، از جمله گروه‌هایی نیستند که بتوان بر آن‌ها حساب کرد. نه تنها نمی‌توان روی آن‌ها تکیه نمود، بلکه ایران باید از خود پرسش کند که آیا جمهوری اسلامی به یک کشور خارجی چنین اجازه‌ای خواهد داد که در داخل ایران گروه‌هایی را مسلح کند؟ پاسخ به این پرسش منفی است و نشان‌دهنده پیچیدگی‌های بیشتری در این زمینه خواهد بود.

ایران هیچ چیزی را نخواهد پذیرفت. لذا، قدرت این کشور در سطح منطقه نمی‌تواند به نیابتی‌ها وابسته باشد.

از سال ۱۹۷۹، ایران به تدریج در لبنان، سوریه و به میزان کمتری در غزه هزینه‌هایی را صرف کرده است؛ بیشترین هزینه در لبنان متحمل شده است. سپس در جنگ داخلی سوریه، که به عنوان بزرگ‌ترین عملیات نظامی ایران در دو قرن اخیر شناخته می‌شود و پرهزینه‌ترین برنامه نظامی این کشور در تاریخ معاصر بوده است. در غزه هزینه‌ها به مراتب کمتر بوده و در یمن نیز هزینه‌ها بسیار ناچیز هستند و با هزینه‌های صرف شده در سوریه و لبنان قابل قیاس نیستند. در عراق نیز وضع مشابهی حاکم است. ارتباط ایران با این کشورها بیشتر جنبه امنیتی دارد، به جز عراق که اخیراً تقریبا بین ۸ تا ۱۰ میلیارد دلار تجارت با ایران برقرار کرده که این موضوع از اهمیت بالایی برخوردار است. اینجا مسئله این است که قدرتی که متکی به اقتصاد نباشد، پایدار نخواهد ماند.

آخرین نکته این است که در جنگ سرد علیه آمریکا، اسرائیل، عربستان سعودی و هم‌پیمانانشان، ایران قادر به شکست آن‌ها نیست. بنابراین، انتظار می‌رود که ایران بتواند در سیاست‌های منطقه‌ای خود تغییراتی ایجاد کند. در غیر این صورت، روزهای خوبی در پیش نخواهد داشت.

آیا استراتژی ایران برای تقویت قدرت خود روش صحیحی بوده است؟

ایران با سابقه تاریخی قابل توجه ۲۷۰۰ تا ۲۸۰۰ ساله‌اش در زمینه فرهنگی و زبان فارسی، ظرفیت عظیمی برای ارتقاء قدرت خویش دارد و روش‌های متعددی برای انجام این کار موجود است. با این حال، ایران در مسائل نظامی هزینه‌های بالایی را متحمل شده است، اما نسبت به هزینه‌هایی که عربستان سعودی برای خرید تسلیحات و همچنین هزینه‌های نظامی زمان شاه انجام داده، این میزان کمتر است. در کتابم مشخص شده که چه نسبتی از درآمد سالانه ایران در دوران شاه به بودجه نظامی اختصاص یافته و این را با وضعیت کنونی مقایسه کرده‌ام. در حال حاضر، ایران هزینه‌ی کمتری نسبت به آن زمان صرف می‌کند، اما مشکل اصلی این است که این هزینه‌ها در شرایطی صورت گرفته که تحریم‌ها فشار شدید اقتصادی به ایران وارد کرده‌اند.

یک اختلاف اساسی بین رشد قدرت ایران در دوران شاه، به ویژه در ۱۲ سال پایانی حکومت پهلوی با امروز وجود دارد، که در آن زمان، وضعیت اقتصادی ایران بی‌نظیر بود. در اولین کتابی که درباره انقلاب نوشتم، حدود ۳۰ سال پیش، فصلی کامل در این زمینه وجود دارد که اگرچه رشد اقتصادی و درآمد نفتی ایران در آن دوران بی‌سابقه بود، اما چالش‌هایی وجود داشت که موجب شکل‌گیری جنبش‌های انقلابی شد. اما به صورت کلی، سطح زندگی مردم ایران در دهه پایانی حکومت پهلوی با دیگر کشورهای منطقه قابل مقایسه نبود. متأسفانه امروز، اوضاع کاملاً برعکس است.

مشکل اساسی در روابط بین‌الملل این است که یکی از مهم‌ترین عوامل مؤثر بر سیاست خارجی، قدرت است. در فصل ابتدایی کتاب، از قدرت به عنوان “شیر مادر روابط بین‌الملل” یاد شده است. ایجاد قدرت به شدت دشوار است، اما حفظ آن دشواری‌های بیشتری به همراه دارد. یک کشور ممکن است ارتش قدرتمندی داشته باشد، منطقه‌ای را تحت تصرف درآورد و دست به غارت بزند، اما نگهداری آن قدرت به مراتب سخت‌تر است. جمهوری اسلامی در مرحله اول موفق بوده، اما در مرحله دوم با مشکلاتی روبروست، مگر اینکه تغییراتی را در پیش بگیرد. این مسئله‌ای است که شاه نیز با آن مواجه شد.

در کتابی با اشاره به این وضعیت نوشته‌ام: strong abroad, vulnerable at home به معنای “ایران در سطح منطقه قدرتمند است، اما در داخل کشور آسیب‌پذیر.” دلیل این آسیب‌پذیری عدم مشروعیت است. جمهوری اسلامی نیز با همین معضل دست و پنجه نرم می‌کند. بنابراین، تغییر تنها سیاست خارجی ایران کافی نیست، بلکه باید سیاست‌های داخلی نیز اصلاح شوند. تمامی افراد، شامل مردم، طبقاتی از قبیل متوسط، روشنفکران، و کارگران، باید به درک این سیاست خارجی پرداخته و از آن آگاه شوند. اینکه ایران بخواهد با صرف هزینه برای حفاظت از “حرم” در سوریه، مشکلی را حل کند کافی نیست. صرف ۲۵ تا ۳۰ میلیارد دلار بدون اینکه مردم دلیل این هزینه‌ها را درک کنند، امکان‌پذیر نیست. بدون مشروعیت، قدرت ایران در بیرون از کشور نیز نمی‌تواند پایدار بماند.

به همین خاطر، یکی از روش‌های افزایش قدرت ایران، اتکا به زبان و فرهنگ می‌باشد. طبیعتاً اگر ایران قصد دارد نفوذ خود را تقویت کند، می‌بایست از حیث نظامی و اقتصادی نیز در موقعیت مناسبی قرار گیرد. زیرا مهم‌ترین مؤلفه‌های قدرت ابتدا نیروی نظامی، سپس نیروی اقتصادی، تکنولوژی و در نهایت قدرت نرم هستند.

تفاوت‌های سیاست‌های منطقه‌ای ایران در زمان پهلوی و جمهوری اسلامی

مراتب دخالت‌های ایران در دوران شاهان نسبت به جمهوری اسلامی دارای تفاوت‌های بنیادینی است. در حاکمیت شاه، مداخله عمده ایران در مسأله ظفار و در یمن، با دخالت‌های کم‌دامنه‌ای مشاهده شد. این مداخلات به مدت چهار تا پنج سال در یمن و دو تا سه سال در ظفار به طول انجامید. اما با شکست سریع نیروهای جمهوری‌خواه در یمن، ایران به سرعت از این درگیری‌ها کنارکشید.

اما رویکرد جمهوری اسلامی کاملاً متضاد است. از سال ۲۰۰۳، پس از حمله آمریکا به عراق، ایران در شرایط جنگی و تحولات داخلی عراق به صورت فعالانه مشارکت داشت. در ادامه، با شدت بیشتری در جنگ داخلی سوریه حاضر شد و در جنگ یمن به‌طور غیرمستقیم درگیر گردید. همچنین، در جنگ ۲۰۰۶ میان اسرائیل و حزب‌الله، ایران به شکل جدی‌تری وارد عمل شد. قاسم سلیمانی شب پیش از آغاز حمله اسرائیل در دمشق بود و به محض شروع جنگ، به لبنان سفر کرد و تقریباً تمام مدت ۳۴ روزه جنگ در آنجا حضور داشت، با یک سفر کوتاه به مشهد جهت ارائه گزارش به آیت‌الله خامنه‌ای. او یکی از سه نفر اصلی بود که مسئولیت هدایت جنگ را بر عهده داشت.

در دوران شاه، تمامی این اقدامات با تأیید و رضایت آمریکا و کشورهای غربی صورت می‌گرفت، در حالی که جمهوری اسلامی اکنون این مداخلات را به گونه‌ای انجام می‌دهد که با منافع آمریکا و غرب در تضاد است، که خود نشان‌دهنده تغییرات و تفاوت‌های شدیدی محسوب می‌شود.

در آن زمان، قدرت ایران از پشتوانه ایدئولوژیک برخوردار نبود. دیگر کشورها به شکل نسبی به افزایش قدرت ایران نگریسته و آن را پذیرفته بودند، اما جمهوری اسلامی دارای ایدئولوژی خاصی است که به وضوح بر سیاست خارجی‌اش تأثیر گذاشته و گاهاً با منافع ملی کشور در تضاد قرار می‌گیرد. این ایدئولوژی می‌تواند موجب آسیب رساندن به منافع کشور شود که یکی از بهترین مثال‌های آن، حوادث اخیر در غزه پس از اکتبر ۲۰۲۳ است.

رهبری سیاست خارجی ایران بر عهده کیست؟

اکثر افرادی که در زمینه سیاست خارجی ایران اظهارنظر کرده‌اند، از شریف‌امامی تا زاهدی، تأکید دارند که رهبر این سیاست‌ها خود شخص شاه بود. در کتابی که منتشر شده، فصلی تحت عنوان “دولت مخفی” به بررسی این موضوع پرداخته است. در جمهوری اسلامی هم به‌گونه‌ای مشابه، خیال پردازان معتقدند که یک دولت پنهان سیاست‌های خارجی را دیکته می‌کند و آیت‌الله خامنه‌ای در آن نقشی اصلی بر عهده دارد. اما این امر به نوعی جدید نیست. در دوره شاه نیز، تصمیم‌گیرنده اصلی در این زمینه تنها محمدرضا شاه پهلوی بود. شخصی که کنترل کامل بر ساواک را در اختیار داشت نیز خود او بود. خاطرات نخست‌وزیرانی چون زاهدی نشان‌دهنده این است که وزیر امور خارجه ایران هر هفته به‌صورت مستقیم با شاه ملاقات می‌کرد و گزارش‌های خود را به او می‌داد، حتی بدون اطلاع نخست‌وزیر. در حال حاضر نیز وضعیت مشابهی برقرار است. آیت‌الله خامنه‌ای تعیین‌کننده سیاست‌های کلان جمهوری اسلامی به شمار می‌رود و اگر نگاه به نحوه تصمیم‌گیری بیندازید، تغییرات چندانی نسبت به دوران شاه مشاهده نمی‌شود.

تفاوت‌های وضعیت منطقه‌ای در عصر پهلوی و جمهوری اسلامی

در آن زمان، پیش از انقلاب اسلامی، رقابت‌های منطقه‌ای پیچیدگی‌هایی داشتند، اما به مانند امروز نبود. دوران محمدرضا شاه، مقطع زمانی بود که جهان به دو بلوک اصلی تقسیم شده بود: بلوک سرمایه‌داری و بلوک سوسیالیستی، به عبارت دیگر، دنیای کاپیتالیستی در برابر دنیای کمونیستی. در آن مقطع، ایران با دو دشمن اصلی در منطقه مواجه بود. یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات مخالفان شاه در آن زمان این بود که نتوانستند بین حکومت شاه و منافع ملی ایران تفکیک قائل شوند، همان اشتباهی که امروزه مخالفان جمهوری اسلامی انجام می‌دهند. ایران، صرف نظر از نوع حکومتش، دارای منافع ملی ثابتی است و در صورت به خطر افتادن این منافع، حتی مخالفان نیز ملزم به دفاع از آن هستند؛ با این حال، شاهد این مسئله در وقایع ظفار، یمن و لبنان هستیم.

بزرگ‌ترین تهدیدی که شاه از سال ۱۹۵۲-۱۹۵۳ در نظر داشت، جمال عبدالناصر بود. او پان‌عربیسم را در میان کشورهای عربی رواج داده بود که هدفش اتحاد این کشورها بود. شاه این وضعیت را یک تهدید جدی می‌دانست و در مدارک تاریخی، نگرانی‌های خود را در فصل‌های مختلف مربوط به عراق و لبنان به ثبت رسانده است. او حتی عبدالناصر را “هیتلر دوران خود” خطاب می‌کرد.

در اسناد مربوط به آمریکایی‌ها مشخص شده که آنها بر این باور بودند که شاه، خطر ناشی از عبدالناصر را بیش از اندازه بزرگ ترسیم می‌کند. سیاست‌های ایالات متحده در آن زمان، هدفش دور کردن عبدالناصر از اتحاد جماهیر شوروی بود، به‌ویژه پس از ملی شدن کانال سوئز. اما شاه، بر خلاف دیدگاه‌های آمریکا، به خطر پان‌عربیسم به عنوان یک تهدید واقعی نگاه می‌کرد.

دومین تهدید بزرگ برای جمهوری اسلامی ایران، کمونیست‌ها و حزب بعث عراق بودند. شاه، با توجه به قدرت‌گیری حزب بعث در عراق، از کمونیسم و پان‌عربیسم به عنوان تهدیدات اصلی نام می‌برد. رقابت بین ایران و عراق برای تسلط بر خلیج فارس از این مقطع زمانی آغاز شد، به ویژه با خروج انگلیس از منطقه در سال ۱۹۶۸. در هفت سال بعدی، یعنی از ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۵، این رقابت به اوج خود رسید ولی شاه با سیاست‌های مؤثر توانست توان زیربنایی عراق را خنثی کند و در نهایت، قرارداد مهم الجزایر را به امضا برساند.

مسیر پیش روی ایران برای تحکیم قدرت در منطقه

ایران در راستای تثبیت قدرت منطقه‌ای نیازمند این است که علاوه بر توسعه روابط اقتصادی، تدریجاً نیروهای نیابتی را در ساختار سیاسی متحدان خود ادغام کند. این رویکرد می‌تواند بر خلاف درگیری نظامی مستقیم، در بلندمدت پایدارتر باشد، به این دلیل که چنین رویارویی‌ای ممکن است بدون هیچ گونه کمکی برای ایران به وقوع بپیوندد.

وضعیت روابط ایران با آمریکا از زمان اشغال سفارت آمریکا به گونه‌ای پیش رفت که ایران دیگر نتوانست مسیر سیاست ضدآمریکایی را تغییر دهد. در سال‌های گذشته، بسیاری از گزینه‌های سیاسی، از جمله شخص مرحوم هاشمی رفسنجانی، به این نتیجه رسیدند که لازم است این مشکل حل گردد. با این حال، هنوز این سیاست تغییر نکرده و یکی از اصلی‌ترین دلایل مشکلات اقتصادی و کاستی در استفاده از قدرت منطقه‌ای ایران به شمار می‌آید.

اگر ایران نتواند به بازار جهانی ملحق شود، تحریم‌ها را کاهش دهد و در پروژه‌های بزرگ منطقه‌ای مشارکت نماید، به رشد اقتصادی مطلوب نخواهد رسید. این وضعیت می‌تواند شرایط داخلی را به وضوح به بحران نزدیک‌تر کند و مانع از تثبیت جایگاه واقعی ایران در منطقه شود.

با نگاهی به تاریخ معاصر ایران می‌توان شباهت‌های فراوانی بین وضعیت کنونی و دوران ۱۷۷۰ تا ۱۷۹۰ مشاهده کرد. در این دوره، انقلاب صنعتی در انگلستان، انقلاب فرانسه و انقلاب آمریکا موجب تغییر نظم جهانی شدند، حال آنکه ایران در آن زمان در غفلت به سر می‌برد. وقتی ایران از این خواب بیدار شد، با ارتش سنتی‌اش در برابر روسیه مدرن شده شکست خورد و بخش بزرگی از سرزمین‌های خود را از دست داد. اکنون نیز اتفاقات مهمی در حال شکل‌گیری است، اما اگر ایران با این تغییرات همگام نشود، همچنان متضرر خواهد شد.

یکی از این تغییرات، تلاش‌های ایالات متحده برای عادی‌سازی روابط میان کشورهای عربی و اسرائیل است که گویا به وقوع خواهد پیوست. منطقه‌ای که طی دو دهه گذشته در حال جنگ و درگیری بود، اکنون در مسیر رشد اقتصادی و سرمایه‌گذاری قرار دارد. هم‌زمان، پیشرفت‌های قابل توجهی در زمینه هوش مصنوعی روند جنگ و روابط بین‌الملل را تغییر داده و ایران باید استراتژی خود را بر اساس این تحولات جدید تنظیم کند.

یکی از مشکلات اصلی ایران، عدم توانایی برای ورود به بازار جهانی است. در حالی که عربستان سعودی سرمایه‌گذاری‌های وسیعی را در عرصه جهانی انجام می‌دهد، ایران هنوز از این رقابت عقب است. با وجود اینکه ذخایر نفت و گاز ایران حتی بیشتر از عربستان است، اما سیاست‌های انزواگرایانه و تحریم‌ها مانع بهره‌برداری از این منابع شده‌اند. برخلاف نظر برخی، روسیه و چین نمی‌توانند ایران را از این وضعیت نجات دهند، بلکه تنها کشوری که می‌تواند این مشکل را حل کند، ایالات متحده است.

در افق یک تا پنج سال آینده، اگر ایران نتواند به توافقی با آمریکا دست یابد، وضعیت اقتصادی آن دشوارتر خواهد شد و فاصله‌اش با کشورهای دیگر منطقه مانند ترکیه و کشورهای خلیج فارس افزایش می‌یابد. مذاکره به معنای “بده بستان” است؛ هیچ‌کسی نمی‌تواند تمام خواسته‌هایش را به طور کامل بدست آورد، اما تعلل در این مسیر فقط شرایط را بدتر می‌کند. هر روز تأخیر در مذاکرات می‌تواند به ضعف موقعیت ایران در این تعاملات دامن بزند. در صورتی که رهبران ایران توانایی و تدبیر لازم را داشته باشند، می‌توانند کشور را از این بن‌بست خارج کنند و موقعیت واقعی‌اش را در منطقه و جهان تثبیت نمایند.

311311

اشتراک‌گذاری »