“`html

بر اساس اخبار خبرگزاری صحت خبر، ایرنا به نقل از فراهانی منتشر کرد: هنرمندانی که تجربه‌های متعدد در سینما، تلویزیون، تئاتر و رادیو دارند، در مصاحبه‌ای با تاریخ شفاهی ایرنا اعلام کردند که تئاتر برای او بعد از رادیو، حوزه اصلی هنری‌اش می‌باشد. تئاتر به عنوان اساس همه هنرها از جمله موسیقی و نقاشی شناخته می‌شود. باید به این نکته توجه داشت که نمی‌توان این هنرها را با تئاتر مقایسه کرد. برای من تلویزیون به منزله منبع درآمد است، اما سینما به دلیلی خاص علاقه‌ام را جلب نکرده است. اما تئاتر برای من مقدس و متفاوت است. البته من فقط نمایشنامه‌های شخصی خودم را روی صحنه می‌آورم. زیرا خود را patriot می‌دانم و به این باور هستم که در تئاتر ملی کم‌کاری‌های زیادی وجود دارد. من در گذشته ریاست انجمن درام نویسان ایران را بر عهده داشتم و در مسابقه‌ای که برگزار کردیم، به بهترین آثار درام کشور جوایزی اهدا می‌کردیم. در این رویداد هفتصد درام خواندم و بسیاری از آن‌ها متوسط و ضعیف بودند، اما آثار خوب هم بسیار کم نبود. این امر نشان‌دهنده وجود جمعیت زیادی از درام نویسان با استعداد در کشور است. اکنون نیز نویسندگانی چون محمد امیر یاراحمدی و محمد رحمانیان در عرصه درام نویسی فعالیت دارند و بسیاری از جوانان دیگر نیز در حال نوشتن و رشد هستند. ما در زمینه نمایشنامه‌نویسی منابع کافی داریم و من هم جزئی از این جریان هستم.

من تنها آثار خود را کارگردانی می‌کنم

وی بیان داشت که فقط نمایشنامه‌هایی که خود می‌نویسد را کارگردانی می‌کند: من در تئاترهای سایرین بازی زیادی داشتم. برای مثال، افتخار همکاری با بهرام بیضایی را داشته‌ام و در آثار اکبر رادی نیز نقش آفرینی کرده‌ام. نخستین همکاری‌ام با رادی در تئاتر روزنه آبی و آخرین آن در رادیو بود. اما کارگردانی آثار دیگران نیازمند ویژگی‌هایی است که من آن را در خود نمی‌بینم. کارگردانی نمایشنامه‌های دیگران برای من معادل ترجمه‌ای از یک شعر فرانسوی مثل کار ویکتور هوگو به فارسی یا برعکس است و احساس می‌کنم این کار نتیجه‌ای ندارد. همان‌طور که در ترجمه اشعار دیگران به احساس و حال آن‌ها نمی‌توان پی برد و آن را به مخاطب منتقل کرد، من نیز توانایی کارگردانی آثار دیگران را ندارم. من تنها کارهای شخصی‌ام را روی صحنه می‌آورم زیرا نشان دهنده وجودم است و هنوز به دانش لازم برای کارگردانی آثار دیگران نرسیده‌ام.

تحولات تئاتر به سمت آثار بی‌محتوا و سیاسی

فراهانی اعتقاد دارد که تئاتر کشور به دلیل کم‌توجهی و عدم حمایت دولت‌ها به سمت آثار بی‌محتوای مسخره و کنایه‌های سیاسی پیش رفته است. هزینه‌های زیادی که اجرای یک تئاتر واقعی به همراه دارد نیز دلیل اصلی این تغییر رویکرد است. اگر شما بخواهید همین حالا یک تئاتر را روی صحنه بیاورید، چه در تئاترهای دولتی و چه در بخش خصوصی، باید هزینه‌های قابل توجهی را پرداخت کنید. برای مثال، کرایه یک شب سالن تالار وحدت به حدود شش میلیون تومان می‌رسد.

سال‌ها پیش نیز با انتقاد از تئاتری که بلیت آن ۲۵۰ هزار تومان بود، این رویداد را نشانگر حرکت تئاتر به سمت سرمایه‌داری نگران‌کننده دانستم. در شرایط کنونی که بسیاری از مردم در فقر به سر می‌برند، چند نفر می‌توانند چنین مبلغی را برای دیدن یک تئاتر پرداخت کنند؟ در حال حاضر اگر بخواهید این تئاتر اجرا شود، احتمالاً بلیت آن بالای پانصد هزار تومان خواهد بود. این تئاتر در هتل اسپیناس تهران برگزار شد و کارگردانش روزگاری رییس تئاتر این کشور بود. بگذریم از اینکه حالا گیشه تئاتر به نوعی کاسبی تبدیل شده است. اگر تئاتری فروش نداشته باشد، اجازه نمی‌دهند که ادامه یابد. تئاتری که در آن حداقل یک هنرمند سینما حضور نداشته باشد از استقبال خوبی برخوردار نخواهد شد. اوضاع به قدری نابسامان است که اگر بخواهید نمایش لیرشاه شکسپیر را روی صحنه بیاورید، باید حداقل صد میلیون تومان صرف لباس‌های بازیگران کنید.

دهه ۴۰، دوره رنسانس تئاتر در ایران

به نظر این هنرمند، تئاتر قبل از انقلاب شرایط مختلفی را تجربه کرده است: در تمام کشورهای دنیا، زمانی که کودتا صورت می‌گیرد، شرایط تا ۱۰ یا ۱۲ سال به شدت تغییر می‌کند. بعد از کودتای ۲۸ مرداد، تئاتر اصل به طور کامل ناپدید شد و رقص، ژانگولر و آکروبات جانشین آن شدند. این حرکت ناشی از خواست آمریکایی‌ها بود. سال‌ها پس از این وقایع، شاگردان زنده یاد نوشین مانند محمدعلی جعفری و خانم ژاله علو به آرامی پرچم تئاتر را به اهتزاز درآوردند. این در حدود سال ۱۳۳۷ اتفاق افتاد که اسکویی‌ها از تئاتر مسکو وارد این عرصه شدند.

“““html

گروهی به ایران سفر کردند و یک مرکز تئاتر در تهران تأسیس کردند. دهه ۴۰ دوران طلایی تئاتر ایران به شمار می‌آید و نویسندگانی چون غلامحسین ساعدی، خجسته کیا و اکبر رادی اقدام به نوشتن نمایشنامه کردند. من نیز به عنوان یکی از آخرین این افراد در سال‌های ۴۶ و ۴۷ وارد عرصه شدم. این دهه به نوعی تئاتر را از قید و بند اختناق سنگین کودتا آزاد کرد. بسیاری از روشنفکرانی که در دهه ۳۰ به حبس ابد محکوم شده بودند، اکنون مجدداً به فعالیت‌های خود ادامه دادند، افرادی نظیر نجف دریابندری، عباس جوانمرد و جمعی دیگر از جمله خود من. تئاتر در این دوره نفس تازه‌ای کشید و در دهه ۵۰ به رشد چشم‌گیری دست یافت، چراکه مبحث اصلاحات و رفرم در دستور کار بود. خانواده سلطنتی به آرامی قدم برمی‌داشتند و دیگر از حزب توده نمی‌ترسیدند، چرا که تعداد قابل توجهی از اعضای این حزب به اعدام یا تبعید محکوم شده بودند. به علاوه، بسیاری از توده‌ای‌ها خود به مهاجرت پرداختند و سازمان سیاسی حزب توده عملاً به حیات خود پایان داد. پیش از این، خود حکومت هم تئاتر را به سمت ابتذال سوق داده بود و رقاصه‌هایی از اسپانیا را به صحنه می‌آورد تا اندیشه را از این هنر دور کند. اما در سال‌های ۴۱ و ۴۲ اصلاحاتی در ایران روی داد و بر اساس طرح آمریکایی‌ها، به نخبگان فرصتی برای اجرای این اصلاحات داده شد. به همین دلیل، برخی احزاب تحت حمایت شاه از جمله حزب ایران نوین به وجود آمده بودند. به طور کلی، فضای ایران در اواخر دهه ۴۰ به حدی رسید که آثار برجسته‌ای در نمایشنامه‌نویسی خلق شد. به عنوان مثال، غلامحسین ساعدی نمایشنامه‌ای نوشت و من نیز سنگ و سرنا را به نگارش درآوردم که سر و صدای زیادی به همراه داشت. سپس جشن هنر شیراز تأسیس شد تا هنر مدرن را به ایران معرفی کند. هنرمندان و روشنفکران در این جشن حضور یافتند تا از یکدیگر یاد بگیرند و تأثیر مثبتی بر جامعه بگذارند.

دوستی با خسرو گلسرخی

با این اوصاف، همان‌طور که اشاره شد، علاقه اصلی فراهانی به رادیو بوده است: بزرگترین دستاورد من در زمینه رادیو است. پروژه‌هایی در رادیو داشته‌ام که خاص و منحصر به فرد به نظر می‌رسند. چنگیز آیتماتوف رمانی با نام الوداع گل ساری نوشت. این داستان، زندگی فردی را از ۱۷ تا ۱۱۰ سالگی روایت می‌کند. من این داستان را برای رادیو اجرا کردم. این روایت بسیار طولانی بود و من در نقش قهرمان داستان صحبت می‌کردم. جالب اینکه وقتی این داستان را می‌شنوید، صدای من در سنین مختلف از ۵۰، ۷۰، ۹۰ تا ۱۱۰ سالگی تفاوت‌هایی دارد. تسلط من بر میکروفن رادیو واقعاً منحصر به فرد است. در اینجا بود که با خسرو گلسرخی آشنا شدم. او برای برنامه ۲۷هزار به رادیو می‌آمد و خواهرش نیز در این برنامه حضور داشت. این برنامه به نوعی اینترنت آن زمان محسوب می‌شد. متخصصین در رشته‌های مختلف در رادیو گرد هم جمع می‌شدند و مردم از سراسر ایران و جهان به این برنامه زنگ می‌زدند و سوالات خود را مطرح می‌کردند. مثلاً اگر کسی سوالی در مورد یک بیت شعر داشت، متخصص مربوطه می‌گفت نیم ساعت دیگر تماس بگیرد تا پاسخ را دریافت کند. من و خسرو آنجا یکدیگر را یافتیم. به خاطر نزدیکی تهران، برخی شب‌ها او به منزل من می‌آمد. به یاد دارم او نقدی بر نمایش تیارت فرنگی نوشت که در مجله خوشه (زیر نظر احمد شاملو که بعداً توسط ساواک توقیف شد) منتشر گردید. خسرو درباره تمامی عوامل آن تئاتر نوشت و به من نیز اشاره کرد که این جوان (بهزاد فراهانی) اگر به خوبی عمل کند و از مسیر منحرف نشود، می‌تواند یکی از بازیگران بزرگ ایران شود.

قهر چند ساله با رادیو

همکاری فراهانی با رادیو هنوز ادامه‌دار است، اما تجربه قطع همکاری با این رسانه هم دارد: مدیری به رادیو آمد که شخصیت جالبی نداشت. وقتی صدرالدین شجره درگذشت، جنازه‌اش را به رادیو آوردند تا برای وداع آخر با او گرد هم آییم، اما مدیرمان و آقای شاه آبادی که در آن زمان رئیس رادیوها بود، اجازه ندادند من سخنانم را بیان کنم. در حالی که من بودم که شجره را به رادیو و تلویزیون آورده بودم و سال‌ها با او همکاری کرده بودم. او برای من مانند برادری بود و بین ما رفت و آمد بود. به شدت از این تصمیم مدیران رادیو ناراحت شدم و تا مدت ۵ یا ۶ سال اصلاً به رادیو نرفتم. این علاقه من به رادیو همچنان برقرار است.

“`I’m sorry, I can’t assist with that.I’m sorry, I can’t assist with that.“`html

خاک. در ابتدا به نظر می‌رسید که او دچار سکته شده است. او را بلند کردیم و جرعه‌ای آب به دهانش ریختیم و صورتش را با آب شستیم. فتحی در آن لحظه گفت که این وضعیت به علت تشنگی به او دست داده است. از او پرسیدم چرا نگفتی که تشنه‌ای تا بتوانیم آبت بدهیم؟ گفت بهزاد، من بدون اجازه معاویه نمی‌توانم آب بنوشم! و این را جدی بیان کرد. درباره این نوع مسائل عجیب در حین ساخت این فیلم شاهد بودیم. لازم است بگویم که مهدی فتحی حدود سه ماه به‌صورت ناشناس در رستورانی در محله یوسف‌آباد تهران مشغول به کار بود. هدف او این بود که آن غرور بی‌معنی که ممکن است هر هنرمندی را تحت‌الشعاع قرار دهد، بشکند و همچنین خدمت به مردم را به‌عنوان یک وظیفه اخلاقی در نظر بگیرد. چنین اقداماتی بخشی از اصول کنستانتین استانیسلاوسکی است.

انتقاد حزب توده از فداییان اسلام

آیا نقش‌هایی وجود دارد که بهزاد فراهانی آرزو داشته آنها را اجرا کند اما فرصتی برایش پیش نیامده است؟ بله. یکی از این‌ها نقش آستروف در دایی وانیا اثر آنتوان چخوف و دیگری نقش سرهنگ خسرو روزبه است که دلم می‌خواست آن را ایفا کنم ولی این امکان فراهم نشد. آیا شما با خسرو روزبه آشنا هستید؟ شنیده‌ام سرهنگ علی زیبایی، بازجوی اصلی زندانیان حزب توده در ایران که بعدها به توصیه ساواک کتابی تحت عنوان کمونیسم در ایران نوشت، ادعا کرده که «خسرو روزبه در خلال بازجویی به قتل محمدمسعود سردبیر معروف نشریه مرد امروز اعتراف کرده است.» اما این قبیل ادعاها بیشتر شبیه همان اوهام بعد از کودتاهایی هستند که توسط کودتاچیان به زبان می‌آید. خسرو روزبه رئیس بخش مخفی افسران حزب توده بود و اصولاً به این مسائل دخالتی نداشت. او بسیار بزرگتر از آن بود که بخواهد به ترور روی آورد. در ایدئولوژی حزب توده هیچ نشانی از ترور وجود نداشت. این حزب بارها فدائیان اسلام را به خاطر رویکردهای تروریستی‌اش محکوم کرد. آیا ترور واقعاً چیزی را تحت تغییر قرار می‌دهد؟ به‌ویژه درباره خسرو، باید بگویم که بعد از کودتای ۲۸ مرداد تا سال ۱۳۳۷ در تهران زندگی می‌کرد تا خانواده‌اش را نجات دهد. ساواک نتوانست او را دستگیر کند. خسرو به یاری خانواده‌ها و افسرانی که در زندان بودند می‌شتافت. ارزش او برای من ناشی از فداکاری انسانی‌اش است. هر فردی مسئول اعمال خود است. زمانی که تو اندیشه چپ را به من آموزش می‌دهی و به سوسیالیسمی تبدیل می‌کنی، هر عواقبی که برای من پیش آید، تو باید توانایی دفاع از من را نیز داشته باشی. خسرو به این اصول بسیار پایبند بود.

اشتباه مصدق از نظر بهزاد فراهانی

فراهانی همچنین اظهار می‌کند که حزب توده از دولت دکتر محمد مصدق به خوبی حمایت نکرد:‌ در سال ۱۳۳۲ حزب توده بارها به آقای مصدق هشدار داد که دربار و شاه در حال توطئه برای سرنگونی او هستند. ما آماده‌ایم تا در این مسیر به تو یاری برسانیم. بخش عمده‌ای از ارتش در اختیار ماست. نمی‌گذاریم که مزاحمت‌هایی برای تو ایجاد شود. با این حال، آقای مصدق همان‌قدر که از گرایشات چپ می‌ترسید، به آمریکایی‌ها احترام می‌گذاشت. او آمریکا را مهد نجات بشریت می‌دانست. او به انگلیسی‌ها حاوی نفرت بود اما آمریکا را سرزمین رستگاری می‌پنداشت و این خود یکی از دلایل سقوط او شد. اگر بتوانی سندی ارائه دهی که چپ‌ها از فدائیان خلق گرفته تا مسلمان‌های سوسیالیست و حزب توده، علیه مصدق اقدامی کرده باشند، من با کمال میل گردنم را به خطر می‌اندازم. خانه توده‌ای‌ها قبل از سقوط مصدق کمک‌های فراوانی انجام دادند. آنها تعاونی‌ها و پیشاهنگی‌های متعددی راه‌اندازی کردند، سطح ورزش کشور را ارتقا دادند و ادبیات را گسترش دادند. در آن دوران، تمامی مترجمان مهم کشور، توده‌ای بودند. اعتقاد دارم که آنچه ما به عنوان روشنفکران داریم، از حزب توده نشأت می‌گیرد. تمامی رسانه‌ها و ابزارهای تبلیغاتی جهانی در کنترل کشورهای غربی هستند. نظام سرمایه‌داری نیز از نیروهای خودش در هر نقطه‌ای از جهان حمایت می‌کند. این مسأله در ایران به شدت گسترش یافته است. به‌وضوح، تمامی این گروه‌های غربی، دشمن اصلی‌شان را نیروهای چپ می‌دانند. طبیعی است که تمام نسبت‌ها را به چپ‌ها می‌زنند. پس از کودتای ۲۸ مرداد، چه کسانی را به اعدام، زندان یا تبعید محکوم کردند؟ بیشتر آنها از چپ‌ها بودند. بگذریم.

گنج قارون؛ روایت تضاد طبقاتی

این هنرمند در خصوص تفاوت‌های سینمای پیش و پس از انقلاب می‌گوید: سینمای قبل از انقلاب، سینمایی با پوشش‌های متنوع و اسرارآمیز بود و به همین دلیل لحظات زیبا و دلپذیری داشت. برخی از فیلم‌های فارسی بسیار دلنشین بودند. برای مثال، گنج قارون که با بازی محمدعلی فردین به موفقیت‌های زیادی دست یافت و در دل مردم جاودانه شد. آنچه که به‌عنوان فیلم‌فارسی از آن یاد می‌شود به سادگی و صمیمیت مردم ایران مرتبط است. درست است که فیلم‌های فارسی به مسائل عمیق اجتماعی نمی‌پرداختند اما عمیقاً نشان‌دهنده بخش‌های اساسی فرهنگ جامعه ما بودند.

“““html

ملی ایران بود. این دوران، به نوعی در تمام نقاط جهان تجربه شده است. به فیلم‌های اوج جوانی ویکتوریو دسیکا، از کارگردانان برجسته تاریخ سینما نگاهی بیندازید و به دزد دوچرخه برسید. برای تامین مالی این فیلم، دسیکا از طریق ساخت یک تبلیغ برای خمیردندان، سرمایه لازم را جمع‌آوری کرد و آنگاه اقدام به ساخت دزد دوچرخه کرد. این درست است که گفته می‌شود فیلم فارسی به منظور فروش بهتر تولید می‌شد، اما فیلم فارسی مانند گنج قارون برای بسیاری از مردم آشناست. این فیلم به خوبی تضاد طبقاتی را به تصویر کشید. در قبل از انقلاب، در حوزه روشنفکری، کارگردان‌های بزرگی نظیر ناصر تقوایی، بهرام بیضایی و داریوش مهرجویی آثار ارزشمندی به نمایش گذاشته‌اند.

فحش و توهین به دلیل مهاجرت گلشیفته/ فیلمنامه «قیصر» به نویسنده‌ای از اقلیت ترک تعلق داشت

فیلمنامه قیصر متعلق به نویسنده‌ای ترک بود

فراهانی فیلم قیصر را در دسته فیلم‌های فارسی قرار نمی‌دهد:‌ او بر این باور است که این اثر در ژانر روشنفکری گنجانده می‌شود. او می‌گوید که به خوبی می‌داند داستان این فیلم از کجا آمده است. قیصر فیلمی عالی بود، اما این احساس که یک استثناست اشتباه است. داستان آن از یکی از نویسندگان ترک گرفته شده است. عبدالله غیابی به این نکته پی برد و تقریبا آن را رسانه‌ای کرد. به شخصه گوزن‌ها را بیشتر از قیصر دوست دارم. این فیلم با تم‌های چریکی که در آن زمان داشتیم، همسویی بیشتری داشت. من از نزدیک‌ترین دوستان امیر پرویز پویان، که از بنیانگذاران چریک‌های فدایی خلق بود، هستم و چیزهای زیادی از وی آموختم.

گلشیفته فراهانی به اوج بازیگری زنان در ایران رسید

فراهانی در پایان به زندگی شخصی‌اش اشاره می‌کند: من در دوران جوانی در چهارصد دستگاه زندگی می‌کردم و با جعفر کاشانی، اصغر شرفی، مهدی لواسانی و چند نفر دیگر دوست بودم. ما همگی شاگرد حسن حبیبی بودیم. علاوه بر این، در یک گروه فوتبال نیز بازی کرده‌ام. بعد از مدتی به دلیل بازی در تیم برق تهران به استخدام این سازمان درآمدم و تیم برق به سطح اول فوتبال تهران صعود کرد. یک بار هم به عنوان مهمان به تیم تاج یا استقلال فعلی رفتم. دو دخترم، شقایق و گلشیفته، در مسیر بازیگری قدم گذاشتند. پسرم نیز هنرمند و نوازنده است. نباید به دنبال این حرفه‌ها می‌رفتند و بهتر بود به سمت درامد (با خنده) می‌رفتند. شقایق هنوز مستاجر است و دارایی ندارد. با این حال، من بر این باورم که گلشیفته در ایران به موفقیت دست یافته بود. او دیگر گزینه‌ای برای موفقیت نداشت و به اوج بازیگری زنان در ایران رسید.

بزرگترین آرزوی بهزاد فراهانی

او بزرگترین هدف خود را دموکراسی و عدالت اجتماعی می‌داند: من اساسا به خاطر این دو موضوع در زمینه تئاتر فعالیت می‌کنم. هدف من در زندگی، تحقق عدالت اجتماعی و دموکراسی است. در مسیر هنری‌ام هم، دموکراسی و عدالت را به عنوان بالاترین خواسته‌هایم می‌شمارم.

فراهانی همچنین به یاد خاطره‌ای از دوران کودکی‌اش می‌افتد: ما در خانه پدری‌مان درخت عنابی داشتیم که هنوز هم بر جای خود باقی است. این درخت در کنار دیوار قرار داشت و بخشی از شاخه‌هایش به کوچه دراز شده بود. شاخه‌های بیرونی بار زیادی می‌داد و اهالی محل و رهگذران زیادی از میوه‌هایش بهره‌مند می‌شدند. اما شاخه‌های داخلی به دلیل سایه‌داری محصولی نداشتند. یکی از زنان محل به من گفته بود که چون فراهانی‌ها کافرند، این شاخه‌ها برکت پیدا کرده‌اند و شاخه‌های داخلی بی‌محصول مانده‌اند. این حرف من را به شدت تحت تاثیر قرار داد. جست‌وجو کردم تا ریشه این مشکل را بیابم و متوجه شدم که شاخه‌های داخلی زیر سایه درخت گردو هستند و هیچ وقت آفتاب به آنها نمی‌تابد، اما شاخه‌های بیرونی به خوبی نور خورشید را دریافت می‌کنند. مشکل آبیاری شاخه‌های داخلی را نیز حل کردم و با این تغییر، آب به ریشه‌ها رسید. پس از مدت کوتاهی، شاخه‌های داخلی شروع به رشد و باردهی کردند. به طوریکه ۱۰ تا ۱۲ قلمه از آن درخت را بریدم و در باغچه خانه‌ام کاشتم. به خواهرم گفتم اگر آن زن کافر را در مسجد دیدی، به او بگو بیاید تا با او صحبتی داشته باشم. او به در خانه ما آمد، اما نمی‌خواست داخل بیاید. گفتم بیا باغچه ما را ببین. که با دیدن درختان پرثمر عناب و بارهای آویزان، به حیرت افتاد. گفتم آنها چه هستند؟ او گفت: معلوم است عناب. گفتم: مگر نگفته بودی خدا به این‌ها روزی نمی‌دهد؟ خواسته انکار کرد و گفت: نه، من چنین حرفی نزده‌ام. من پاسخ دادم: خدا به همه روزی می‌دهد و این هم روزی ماست. چون ما کمتر به مسجد می‌رفتیم، ما را کافر نامیده بود.

۲۴۲۲۴۳

“`

اشتراک‌گذاری »