گفتم :”نگران بودم و هستم. غصه ی ویرانی ها و پرپر شدن جان های انسان های بیگناه و مظلوم ویرانم می کند. از زمانی که بیش از یکصد و شصت و هشت دانش آموز در مدرسه ی میناب تکه تکه شدند روزی نیست اشگ هایم سرازیر نشود.”پرسید :”از جنگ نمی ترسی ؟”  به دوستم گفتم :”من هشت سال جنگ تحمیلی عراق با ایران را دیده و لمس کرده ام. در منطقه فاو عراق مجروح شیمیایی شدم.”

 من برای جنگیدن به جبهه ها نمی رفتم. برای دیدن و نوشتن  گزارش برای مطبوعات و نشریات و… می رفتم.

  به دوستم گفتم :”دیگر نمی ترسم. در ایام جنگ چهل روزه می توانستم به منطقه ای  امن تر از هجوم موشک ها و هواپیماهای آمریکا و اسراییل بروم. به دلایلی و فقط برای چند روز رفتم.” گاهی با خودم می گویم:” اگر عمرم به پایان رسیده باشد، چه در خانه باشم چه در سرقله ی قاف بی برو و برگشت باید بروم.” اما نگران حال و روز بچه ها و جوانترها هستم. دختران و پسران کشورم که باید بمانند و زندگی کنند. عشق بیافرینند.

به دوستم گفتم:” در همان روزهای نخست جنگ رمضان مدام به ماجرای طبس فکرمی کردم. به هواپیماها و بالگردها و نیروهای آمریکایی که در دوره ی ریاست جمهوری آقای کارتر آمده بودند در ایران عملیات نظامی انجام دهند. گروگان های آمریکایی را آزاد کنند. در طوفان شن در صحرای طبس با دستان خدا گرفتار شدند. آن ایام آمریکا شکست سختی خورد.” به دوست گفتم:” با خدای خودم می گفتم :”می شود آن صحنه ها تکرار شوند؟” از عجایب بود! و در حوالی اصفهان تکرار شد. آقای ترامپ طبق معمول هذیان بافت و دروغ هایی را عنوان کرد .

همان لحظات که حرف های ایشان را می شنیدم با خودم می گفتم :”مگر ممکن است برای نجات جان یک خلبان ترامپ چند هواپیما و بالگرد به آن منطقه بفرستد؟! ” به قولی کاسه ای زیر نیم کاسه بود. به گفته ترامپ آمده بودند غبار های هسته ای را جمع کنند و ببرند، طبس دوم اتفاق افتاد! چه صحنه های عجیبی. وقتی آن صحنه ها را دیدم بی آن که از کسی بشنوم طبس دوم اتفاق افتاده است گفتم :”این چقدر شبیه ماجرای طبس است.”

می دانم با وجود کتمان و حذف حقایق از سوی خبرگزاری ها و قدرت های مثلا برتر در روزهای وقوع این حوادث بالاخره در روزگاری واقعیت های آن فاجعه آشکار خواهد شد. همان طور که این روزها هر روز بیشتر از قبل قدری از ماجراهای آپستین و بلاهایی که بر سر دخترکان و بسیاری زنان در آن جزیره آمده است!آشکار می شود. اما هنوز زمان برملا شدن کامل اتفاق های جزیره آپستین نرسیده است. 

روزی مردم بهتر خواهند فهمید چگونه انسان های نا انسان!   شیاطین ، پدوفیل ها (کودک آزار ها) مرتکب چه ظلم و جنایت ها شده اند. سرو گوشت های کباب شده ی دخترکان بر سر میز غذای شیطان پرست ها! سرکشیدن خون های آن دختران معصوم ! اینها ، چنان دردناک است که به زبان و یادآوردنشان هم روح هر انسان شرافتمندی را می خراشد و متلاشی می کند. می گویند ترامپ،رییس جمهوری آمریکا روزگاری یکی از آن پدوفیل ها بوده و گویا بسیار نقش ها در جزیره آپستین داشته است. در این ایام یکی از بزرگترین دلایل آتش افروزی ها و جنگ در ایران از سوی او برای فرار از آشکار شدن همان ماجراهاست.

برملا شدن واقعیت های جزیره آپستین است. به دوستم گفتم :”دلم می خواست اینها را به نوه ی ترامپ بگویم.  به “کای مدیسن ترامپ” دختر نوجوانی که در انتخاب مرحله دوم ریاست جهموری پدربزرگش در یک سخنرانی تاثیر بزرگی گذاشت. او آن روز  از پدر بزرگش بسیار تعریف کرده بود. گفتم :”دلم می خواست به او بگویم آیا هرگز، حتی یک صدم ثانیه فکر کرده بود پدربزرگش چنان بیرحم باشد که بلاهای بدی سردختران سیزده ساله بیاورد؟! بعدها! در روزگار ما ، در سن پیری و در کشور ما جنگی بی هدف به خاطر خوش آمد اسراییل و نتانیاهوی کودک کش به راه بیندازد؟خودش هم یکی ، نه! بزرگترین کودک کش دنیا و قرن باشد! او که حتی در کشتار بچه های بی دفاع فلسطین و غزه هم  نقش شگفتی داشت و اکنون  به دستورش مدرسه ای را در میناب ، در سه مرحله باموشک زیر و رو کنند و یکصدو هشتاد و شش دختر و پسرهشت ، نه ساله  درکلاس های درس زیرساختمان تکه تکه شوند!”

 به دوستم گفتم :” کاش نوه ترامپ می فهمید چرا ملانیا، همسرترامپ  برای نجات جان بچه های اوکراین  در خواست کمک می کند اما نسبت به بچه های مظلوم غزه و لبنان و ایران  بی تفاوت است.”

دوستم که تا آن لحظه فقط شنونده حرف های من بود گفت:” به قول خودت  روزی همه چیز آشکار خواهد شد. یقین آن روز دیر نیست” گفتم : “امیدوارم.”

  به دوست گفتم:”  واقعا چرا یک انسان می تواند اینقدر بیرحم و سنگدل باشد ؟ چرا او  با وسوسه های شیطان دیگری بدتراز خودش ، نتانیاهو که عاشق کشتن انسان ها و ویران کردن شهرها و خانه ها  و به هم ریختن کل دنیاست به ایران حمله کرد؟”

گفتم :” ما به دنبال کدام بمب هسته ای بودیم و هستیم؟ ما کی با مردم بزرگ آمریکا مشگل داشتیم و داریم ؟”

دوستم گفت:” درست است  چرا ما باید به آمریکا و کشورهای آمریکایی و اروپا وآسیا حمله کنیم ؟چه نصیب ما می شود ؟ “

گفتم:” می دانم درفرهنگ ما ساخت بمب اتم جایی ندارد.کسی به دنبال آن نیست.”

دوستم گفت :”کاش داشتیم.  اگر داشتیم این شیاطین جرئت نمی کردند اینگونه ظالمانه به ما حمله کنند و هزاران انسان را  به خاک و خون بکشند. زیر ساخت های ما را بمباران نمی کردند. مدرسه ها ، دانشگاه ها  ، بیمارستان ها ، موزه ها ، پل ها ،  مکان های تاریخی را از بین نمی بردند.”

گفتم :”لااقل موشک هایمان دل های سنگی آن ها را به هم می ریزد و  با قدرت در برابرشان ایستاده ایم.” دوستم گفت:” ارتش وسپاه با سلاح هایشان و مردم باحضور درخیابانها قدرت حقیقی ایران را نشان دادند.” دوستم گفت :” چقدراحمقانه است اسراییلی ها ، در  شبکه شان ، اینترنشنال مدام می گویند آدمها برای حضور های شبانه در خیابانها پول و بنزین برای ماشین هایشان  می گیرند.”

 گفتم :” آن ها هرگز نمی فهمند و نخواهند فهمید  مردم ایران عاشق کشورشان هستند. حتی  اگر هزاران مشگل در زندگیشان باشد ، خورد و خوراکشان سخت تهیه شود.
آسیب های روحی و روانی دیده باشند که دیده اند! هرگز به هیچ کس اجازه نمی دهند حتی یک وجب از خاک کشورشان را از آنان بگیرند. گفتم:” هر شب می بینم  مردم چگونه  تا سپیده صبح در خیابان ها و میادین و در  کنار هم هستند.”

 دوستم گفت :”یادت باشد اگر دل نوشته ی دیگری برای نوه ی ترامپ مثل نوشته های  ماههای قبل در  خبرانلاین نوشتی برای او بنویس پدر بزرگش فکر می کند پادشاه است. شاه همه ی دنیا. یک انسان خودشیفته ، مغرور ، دروغگو.”

 گفتم:” هر روز اعلام می کند در جنگ با ایران پیروز شده است. ایران نیروی هوایی و دریایی اش را از دست داده است!”

 دوستم گفت:” همین امروز در جایی دیدم گفته بود  ایران فقط بگوید تسلیم شدیم.کار تمام است.”

گفتم ” بگوییم تسلیم شدیم اورانیم های غنی شده ، چهارصد کیلو گرم هم مال آنها! و خدا حافظ. بعدش کدام امنیت را داریم ؟”

دوستم گفت :” اگر تنگه ی هرمز دست ما نبود، خدا می داند چه بلاهایی سرمان  می آوردند. هر روز باید شاهد بمباران و ویران شدنمان می بودیم.” دوستم ادامه داد :”  واقعا چرا ؟ جنگ چرا ؟ ویرانی چرا ؟ چه لذتی در این کارها می بینند و دست  برنمی دارند ؟”

 گفتم :”نتانیاهو که اگر دست از جنگ بردارد به دلیل خلاف های بسیارش در اسراییل  جایگاهی جز زندان ندارد. به همین علت است ماههاست دادگاه را به سخره گرفته است. هربار جلسه محاکمه اش را به دلایلی به تاخیر می اندازد.

گفتم :” امروز ترامپ باز افاضاتی داشت. باز گفت ما قبلا پیروز شدیم.  باید قوی ترپیروز شویم. ایران باید تسلیم شود. بدون حتی یک تیر ما می توانیم وارد تهران شویم!”

دوستم گفت :” شدند. طبس دو! در حوالی اصفهان یکی دیگر از نمونه های واردشدنشان بود.” خنده ام گرفت. :”چرا ترامپ اینگونه می اندیشد ؟ چه خیال کرده است. ایران را با کجا اشتباه گرفته است. اگر ایران و فرهنگش را می شناخت. اگر دو کلاس شعور داشت و قدری از تاریخ ایران را می دانست  غیرممکن بود بگوید یک شبه یک تمدن را نابود               می کنند! تمدن چند هزار ساله ، ایران را می شود نابود کرد ؟ می خواهد مثلا فلان شهر ما را تصرف کند؟ به بزرگی کشور ایران فکر کرده است؟ مردمانش را چگونه مردمانی می داند؟ بارها اعتراف کرده ایرانی ها باهوش هستند. اما نگفته است نمی شود  در برابر آنان ایستاد و ایستادگی کرد؟! به دوستم گفتم :” نوه ی ترامپ در سخنرانی اش گفته بود پدربزرگش را خوب  می شناسد.” در دلنوشته اولم خطاب به او نوشتم من به عنوان یک نویسنده کودکان و نوجوانان دوست دارم او را همان گونه که خود شناخته ام تصور کنم.” جنگ دوازده روزه که آغاز شد و در دو ماه گذشته، در جنگ چهل روزه او را بیشتر شناختم. مدام به مردم ایران می گفت:”کمک در راه است.”

دوستم گفت :” دیدیم چه کمک هایی در راه بود. ویران کردن خانه های مسکونی. نابود کردن انبارهای داروهای درمانی و شیرخشک نوزادان.” دوستم گفت :” نمی خواهم بگویم آن مرد دیوانه است.  می خواهم بگویم بسیار بسیار دیوانه است. “

گفتم :”دیوانه تر از او حاکمان کشورهایی هستند که خیال کرده بودند ترامپ حامی آنان است. آمریکایی ها در کشورهایشان پایگاه های زیادی  درست کردند.  مکانهایی که  به لطف خدا در جنگ چهل روزه تقریبا نابود شدند. ” دوستم گفت :”ما با یک کشور که نه با  یک دنیا در نبرد بودیم و هستیم.”

گفتم :” من از جنگ متنفرم. اما باید دفاع می کردیم و دفاع کنیم. ما برای دفاع می جنگیم. چهل و هفت سال است مشغول دفاع هستیم. دفاع در جنگ تحمیلی هشت ساله عراق که آمریکا به راه انداخت. در آن جنگ بیش از سی و پنج کشور به عراق کمک می کردند. به راه انداختن جنگ در کردستان. طرح و برنامه ریزی کودتای نوژه در همدان. تحریم پشت تحریم. کشتار پشت کشتار. برنامه ها و کشتارها و توطئه های منافقین در سراسر ایران.  در همه ی این سال ها ستم و ظلم های بیشمار بر ایران و ملت بزرگ ایران روا داشتند.”  دوستم گفت :” و خدا تا امروز نگاهبان ما بود و یقین باز خواهد بود. ما از کشته شدن واهمه ای نداریم.” گفتم :” من در این چهل روز دیدم که خدا چگونه به کمک ما آمد. دلمان به این کمک ها ، به امدادهای غیبی خوش است.

دوستم گفت :” افسوس می خورم چرا فقط در تولید موشک و پهباد دست برتر داریم. کاش برای شکار هواپیماهای دشمن هم راههایی پیدا می کردیم. باید پیدا کنیم. اگر نیروها و سلاح های پدافندییمان محکم و قوی بود دیگر چه باک از هذیان گویی های ترامپ و نتانیاهوی کودک کش داشتیم.”

 و من باز به آرامش فکر کردم. به آسایش مردم. به اوضاع اقتصادی مردم. به توان و قدرت خرید مردم. می دانم سختی های بسیار داریم. اما مدام می شنوم مردم می گویند تحمل کشیدن سختی بسیار شیرین تر از افتادن به خواری و ذلت است. می گویند امیدها دارند بعد از رهایی از دست دشمنان کودک کش آنان که در راس کارها هستند، مردم را رها نکنند. مردم خوب ایران لیاقت داشتن همه چیزهای خوب را دارند.

 و  من به فردا و فرداهای روشن و پر از امید فکر می کنم… 

اشتراک‌گذاری »