یک: در دوران دانشجویی یکی از کتابهایی که باید بسیار میخواندیم و نقد و بررسی میکردیم، نمایشنامه مرگ فروشنده اثر آرتور میلر بود. حالا چرا یاد این کتاب افتادم؟ چند هفتهای است که بحث تعدیل و اخراج روزنامهنگاران به مهمترین مسئله این حرفه و صنف تبدیل شده است. مدیران به دلایلی چون جنگ، قطعی طاقتفرسای اینترنت، رکود و تورم و… خبرنگاران و روزنامهنگارانی را که روزی باعث شهرت رسانهها شده بودند، اخراج میکنند تا مبادا تیغ تیز چاقویی که این روزها برنده شده، به خودشان برسد!
دو: در داستان مرگ فروشنده ویلی لومن، فروشندهی سالخورده، تمام عمرش را صرف این باور کرد که دوست داشتنی بودن و مهارت در رابطه، کلید موفقیت است اما در پایان میفهمد این معادله نهتنها او را بالا نکشید، بلکه بهآرامی فرسوده و تهی کرده و حالا در معرض اخراج قرار گرفته است. ویلی محصول سیستمی بود که ارزش انسان را با موفقیت اقتصادی میسنجید. خطای ویلی، دروغ گفتن به دیگران نبود، بلکه دروغ گفتن به خودش بود. او نمیپذیرفت که یک کارگر معمولی با محدودیتهای واقعی است. اساساً سیستم اجازه نمیداد او از معمولی بودن ارتقا یابد. اما ویلی بهجای مواجهه با واقعیت، به خاطرات پناه میبُرد، گذشته را بازسازی میکرد و آیندهای خیالی میساخت.
چند روز پیش یکی از دوستان میگفت ما در ایران، نه باراک راوید داریم و نه آکسیوس. به همین دلیل است که مردم روزنامهها را نمیخرند! برخلاف گفتهی او، من به خوبی به یاد دارم در این سی سالی که مشغول امر روزنامهنگاری هستم، هم باراک راوید داشتیم و هم آکسیوس اما خب نگذاشتند!
سه: روزنامهنگاران بسیاری را میتون نام برد که خبرهای دست اول منتشر میکردند. رضا زندی، نازنین خسروانی، ایرج جمشیدی، سحر نمازیخواه، هنگامه شهیدی، رضا تاجیک، مریم شبانی، زینب صفری، زهرا علیاکبری و فرید مدرسی و… این لیست پایانی ندارد. در همین دوره نیز دوستان خبرنگاری در حوزه دیپلماسی را میشناسم که توئیتهای آنها منبع خبری است. پس ما باراک راوید داشتیم؛ هنوز هم داریـــم اما مجموعهای از نگاهها و تصمیمها مانع شد تا این خبرنگاران فعالیتهای خود را ادامه دهند یا انگیزهای برای ادامه دادن داشته باشند و بعدتر در جایگاه اصلی خود قرار بگیرند. ناگزیر نیز بسیاری از آنها سرخورده شدند، این حرفه را رها کردند و یا مهاجرت را برگزیدند. آیا کسی سراغ آنها را گرفت؟ آیا کسی نگران از دست رفتن چنین سرمایههایی شد؟ متاسفانه نه. چرا؟ چون آنها خبرنگاران معمولی نبودند و سیستم خبرنگار و مدیران مسئول معمولیتری میخواست!
چهار: دقیقا در نمایش مرگ فروشنده، بیف پسر ویلی، نقطهٔ مقابل پدر بود. او به پدرش میگفت باید بپذیریم ما آدمهای معمولی هستیم! این جمله در جهان ویلی یک فاجعه بود، چون کل هویت او بر انکار همین حقیقت بنا شده بود. ویلی فکر میکرد اگر لبخند بزند و خوشبرخود باشد، جهان به او پاسخ میدهد اما در نهایت، مدیر شرکت، بدون توجه به سابقه و وفاداری ویلی او را کنار گذاشت و سیستمی که ویلی به آن ایمان داشت، در لحظهٔ نیاز، او را حذف کرد!
همین اتفاق برای خبرنگاران رخ داد. بسیاری مانند ویلی دریافتند سالها وفاداری، زحمت و حتی نامآوری و شهرتآفرینی برای رسانههایی که در آن کار میکردند، بههنگام بحران مالی، تضمینکنندهٔ ماندگاریشان نیست. مدیران رسانهها نیز گاه ناگزیر و گاه با منطقی صرفاً اقتصادی، خبرنگاران و روزنامهنگارانی را کنار میگذارند که زمانی سرمایهٔ اصلی مطبوعات بودند.ویلی در پایان آن نمایشنامه به شکلی تراژیک خودکشی میکند تا با پول بیمه، برای خانوادهاش «ارزش» تولید کند.
پنج: شنیدم برخی از مدیران نیز به خبرنگاران اخراجی گفتهاند اگر میخواهید بیمه شما قطع نشود، هفتهای چند مطلب بدهید تا بهجای حقوق، بیمه شما رد کنیم! از این تراژیکتر سراغ دارید؟ پرسش واقعا این است که اگر تمام عمرت را صرف اثبات ارزش خود از طریق نوشتن، گزارش کردن و دیده شدن رسانهای کردهای که سود تمام و کمال آن به جیب مدیران رفته است، آیا واقعا به عنوان یک روزنامهنگار زندگی کردهای یا نه فقط کارگر استثمار شده بودهای؟
5959