به گزارش خبرگزاری صحت خبر، سعید دلفانی قاضی دیوان عدالت اداری در یادداشتی که در اختیار خبرگزاری میزان قرار داد، در رابطه با دستور موقت دیوان عدالت اداری درباره «ستاد ویژه ساماندهی و راهبری فضای مجازی کشور» نوشت: اینترنت امروز دیگر صرفاً یک ابزار ارتباطی نیست؛ بهتدریج به بخشی از زیرساخت زیست عمومی جامعه تبدیل شده است. حق دسترسی به اطلاعات، آموزش، کسبوکار، آزادی بیان و خدمات عمومی با آن گره خورده و به همین دلیل، هر خبر مرتبط با این حوزه در کوتاهترین زمان ممکن در افکار عمومی و رسانهها بازتاب پیدا میکند و حساسیت اجتماعی بالایی برمیانگیزد.
شاید دقیقاً از همین زاویه باشد که خبر صدور دستور موقت دیوان عدالت اداری درباره «ستاد ویژه ساماندهی و راهبری فضای مجازی کشور» نیز در فضای رسانهای با این تلقی همراه شد که موضوع مستقیماً به سیاستهای اینترنتی یا محدودسازی دسترسی بینالملل مربوط است.
حال آنکه از منظر حقوقی، موضوع شکایت اساساً چیز دیگری است. آنچه در دیوان عدالت اداری محل شکایت قرار گرفته، نه اصل دسترسی مردم به اینترنت و نه سیاستهای محدودسازی ارتباطات، بلکه «مشروعیت حقوقی تشکیل یک ستاد اداری و حدود اختیارات آن» است. به بیان دقیقتر، مسئله اصلی این است که آیا قوه مجریه برای ایجاد چنین ساختاری، مبنای قانونی و اختیار لازم را داشته یا خیر.
اگر این پرونده را از فضای سیاسی و رسانهای فاصله دهیم، در واقع با یکی از مباحث کلاسیک حقوق عمومی روبهرو هستیم؛ یعنی تعیین مرز میان «اختیار اداره» و «حدود اقتدار عمومی». دولت، برای اداره حوزههای پیچیده، ناگزیر از ایجاد سازوکارهای هماهنگکننده است. فضای مجازی نیز از جمله همین حوزههاست؛ عرصهای چندبخشی که در آن نهادهای مختلف اجرایی، ارتباطی، فرهنگی و امنیتی ایفای نقش میکنند و همین تعدد بازیگران، خطر موازیکاری و تعارض تصمیمات را افزایش میدهد.
قانون اساسی نیز چنین ضرورتی را نادیده نگرفته است. اصول ۱۱۳، ۱۲۶ و ۱۳۴ قانون اساسی، رئیسجمهور را مسئول اجرای قانون اساسی، اداره امور اجرایی و هماهنگی میان دستگاههای اجرایی معرفی میکنند. از مجموع این اصول، این قاعده در حقوق عمومی به دست میآید که «مسئولیت اداره»، بدون «اختیار سازماندهی» قابل تحقق نیست. بنابراین، اصل ایجاد یک ساختار هماهنگکننده در درون قوه مجریه، فینفسه امر غیرقانونی یا نامتعارفی محسوب نمیشود.
با این حال، نقطه حساس ماجرا از جایی آغاز میشود که مرز میان «هماهنگی اجرایی» و «اقتدار تنظیمگرانه» مبهم میشود. اگر یک ستاد صرفاً مأمور هماهنگی، رفع موازیکاری و پیگیری اجرای سیاستها باشد، میتوان آن را در حدود اختیارات طبیعی دولت تحلیل کرد. اما اگر چنین ساختاری وارد قلمرو وضع قواعد الزامآور یا اعمال اقتدار فرادستی شود، اصل قانونی بودن اقتضا میکند که حدود صلاحیت آن بهصورت صریح و روشن در قانون پیشبینی شده باشد.
ابهام حقوقی درباره ستاد راهبری فضای مجازی نیز دقیقاً از همین نقطه ناشی میشود. بخشی از وظایف اعلامی آن، ماهیتی اجرایی و هماهنگکننده دارد و در چهارچوب اختیارات دولت قابل توجیه است؛ اما برخی تعابیر کلی مانند «راهبری حکمرانی فضای مجازی» یا «نظارت راهبردی» این نگرانی را ایجاد میکند که دامنه صلاحیت ستاد، فراتر از هماهنگی اجرایی تفسیر شود. به همین دلیل، در فضای حقوق عمومی دو نگاه متفاوت شکل گرفته است: یک دیدگاه، اصل تشکیل ستاد را در حدود اختیارات رئیسجمهور و لازمه اداره منسجم میداند؛ دیدگاه دیگر، با تأکید بر اصل قانونی بودن، معتقد است هرگونه توسعه اقتدار اداری باید مستند به قانون صریح باشد و ابهام در حدود صلاحیت میتواند زمینه گسترش اقتدار خارج از چهارچوب قانون را فراهم کند.
در چنین وضعیتی، ورود دیوان عدالت اداری به موضوع، از حیث اصل نظارت قضایی امری قابل فهم و منطبق با فلسفه وجودی این نهاد است. مطابق اصل ۱۷۳ قانون اساسی، دیوان عدالت اداری مرجع رسیدگی به اعتراضات مردم نسبت به تصمیمات و مقررات اداری است و فلسفه وجودی آن، تضمین حاکمیت قانون و جلوگیری از توسعه بیضابطه اقتدار اداری است. دیوان، در منطق حقوق عمومی، نه رقیب دولت بلکه بخشی از سازوکار تعادلبخش میان «اداره» و «قانون» است.
با این حال، آنچه بیشتر محل بحث قرار گرفته، صدور دستور موقت برای توقف اجرای سند تأسیس ستاد است. دستور موقت، در نظام دادرسی اداری، اقدامی استثنایی و احتیاطی است و مطابق مواد ۳۴ و ۳۵ قانون دیوان عدالت اداری، زمانی صادر میشود که فوریت و احتمال ورود خسارت غیرقابل جبران احراز شود. از یک سو، شاید بتوان صدور دستور موقت را از این جهت قابل درک دانست که تصمیمات و اقدامات این ستاد، ممکن است آثار گسترده و غیرقابل بازگشت ایجاد کنند و دیوان برای حفظ وضع موجود تا رسیدگی ماهوی، مداخله احتیاطی را ضروری دانسته باشد.
اما در سوی دیگر، این نقد حقوقی نیز قابل طرح است که موضوع پرونده در زمان صدور دستور موقت، بیشتر ناظر بر «احتمال توسعه صلاحیت» بود تا یک خطر بالفعل و فوری. در حقوق دادرسی اداری، هرچه دامنه مداخله قضایی گستردهتر باشد، ضرورت تبیین دقیق فوریت و خسارت غیرقابل جبران نیز سنگینتر میشود. از همین رو، انتظار میرود در چنین پروندههایی، مبانی صدور دستور موقت با شفافیت بیشتری تبیین شود تا هم استحکام حقوقی تصمیم قضایی حفظ شود و هم از برداشتهای نادرست و التهاب رسانهای جلوگیری گردد.
در عین حال، نباید فراموش کرد که دستور موقت صادره، ناظر بر مشروعیت تشکیل یک ستاد اداری است، نه تصمیمی درباره اصل دسترسی مردم به اینترنت. بنابراین، تفسیر این تصمیم بهعنوان تقابل دیوان عدالت اداری با اینترنت یا محدودسازی دسترسی عمومی، با ماهیت حقوقی پرونده انطباق دقیقی ندارد.
در نهایت، مسئله اصلی در این پرونده نه تقابل دولت و قوه قضاییه، بلکه همان مسئله بنیادین حقوق عمومی است: ایجاد تعادل میان ضرورت اداره کارآمد کشور و ضرورت محدودماندن اقتدار عمومی در چهارچوب قانون. دولت برای اداره حوزه پیچیدهای مانند فضای مجازی، نیازمند سازوکارهای هماهنگکننده است؛ اما همین سازوکارها نیز باید همواره در معرض نظارت حقوقی باقی بمانند. هنر حقوق عمومی نیز دقیقاً در حفظ همین تعادل نهفته است؛ تعادلی که نه اداره کشور را مختل میکند و نه قدرت عمومی را بیضابطه رها میسازد.
۳۱۲۲۱