به گزارش خبرگزاری صحت خبر، رامین ناصرنصیر؛ بازیگر و مترجم که رمان «برزخ» نوشته توماس الوی مارتینث؛ یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین نویسندگان آمریکای لاتین به تازگی با ترجمه او توسط نشر چشمه منتشر شده است از ماجرای عجیبی، شبیه به داستان پریان، که منجر به آموزش زبان اسپانیایی توسط خوسه گوادالوپه خیمنس کورونادو به او شد، گفت.
ناصرنصیر با یادآوری روزهای رواج استفاده از «یاهومسنجر» این خاطره را اینطور تعریف کرد: «این ماجرا به حدود سالهای ۱۳۸۱ یا ۱۳۸۲ برمیگردد؛ زمانی که یاهومسنجر و اتاقهای گفتوگوی اینترنتی بسیار پرطرفدار بودند و ما هم وقت زیادی را در آن فضاها میگذراندیم. من، از جمله، با این انگیزه وارد اتاقهای گفتوگو میشدم که زبان انگلیسی را تمرین کنم و نگذارم فراموشم شود، چیزهای تازهای یاد بگیرم و با افرادی از نقاط دیگر جهان آشنا شوم. برایم جالب بود که بدانم انسانی در گوشه دیگری از دنیا چگونه زندگی میکند، چه فرهنگی دارد و نگاهش به جهان چگونه است. من آن زمان زیاد سفر میکردم و همیشه هم علاقه داشتم به مصر سفر کنم؛ آرزویی که تا امروز نیز محقق نشده است و همچنان یکی از خواستههایم به شمار میرود. یک روز، در حالی که بدون هدف مشخصی در یاهومسنجر حضور داشتم، وارد اتاق گفتوگویی شدم که تا جایی که به خاطر دارم، موضوع آن موسیقی بود. در آن دوره، به دلیل روابط نهچندان مناسب ایران و مصر، سفر شهروندان ایرانی به مصر با محدودیتهایی روبهرو و معمولاً برای سفر، به دعوتنامه یا دعوت به یک رویداد و جشنواره نیاز بود. در همان فضای گفتوگو، این فکر ساده و البته نهچندان جدی به ذهنم رسید که شاید بتوانم با فردی مصری آشنا شوم که روزی مرا به کشورش دعوت کند. در واقع، بدون برنامهریزی خاصی و صرفاً در حد یک فکر گذرا، چنین احتمالی را در ذهنم مطرح کرده بودم. در آن زمان، اصلاً تصور نمیکردم که همین حضور ظاهراً بیهدف در یک اتاق گفتوگوی اینترنتی بتواند به آشناییهایی منجر شود که بعدها مسیر تازهای را در زندگیام رقم بزند.»
او ادامه داد: «در واقع، چون صرفاً داشتم وقت میگذراندم، با خود فکر کردم بد نیست ببینم میتوانم فردی مصری را هم پیدا کنم یا نه. طبیعتاً ابتدا در میان شناسههای کاربری به دنبال نامهایی گشتم که عربی به نظر میرسیدند تا شاید بتوانم تشخیص بدهم صاحب آنها مصری است یا نه. در این میان، شناسهای توجهم را جلب کرد که به نظرم عربی میآمد: «الکیتران-۱۳ امجی» یا چیزی شبیه به این. برایش پیامی فرستادم و پرسیدم آیا مصری یا اهل کشور عربی دیگری است؟ او در پاسخ گفت که مکزیکی است و از من پرسید چه کسی هستم. من هم خودم را معرفی کردم و گفتم ایرانی هستم. واقعیت این بود که در آن زمان، اطلاعات من درباره مکزیک بسیار محدود بود با این حال، مکزیک برایم کشوری کنجکاویبرانگیز بود، همانطور که ایران نیز برای او جذابیت داشت. به هر حال، ایران از سالها پیش همواره در کانون توجه رسانههای بینالمللی بوده؛ هرچند متأسفانه تصویر ارائهشده از آن در بسیاری از رسانهها، بیشتر با اخبار منفی همراه بوده است. از سوی دیگر، مکزیکیها به دلیل همسایگی با ایالات متحده و تأثیرپذیری از فضای رسانهای آمریکا، با اخبار و روایتهای مربوط به ایران نیز کموبیش آشنا بودند. او (خوسه گوادالوپه خیمنس کورونادو) درباره ایران و چیزهایی که شنیده بود از من سؤال میکرد و من هم درباره مکزیک کنجکاو بودم. به این ترتیب، گفتوگویی شکل گرفت که حدود پانزده تا سی دقیقه طول کشید. در پایان، یکی از ما پیشنهاد کرد که یکدیگر را به فهرست دوستانمان در یاهومسنجر اضافه کنیم تا بتوانیم در آینده نیز با هم صحبت کنیم. در آن زمان، امکان اضافهکردن افراد به فهرست دوستان وجود داشت و میشد بعدها دوباره با آنها ارتباط برقرار کرد. در نهایت، هر دو موافقت کردیم و یکدیگر را به فهرست دوستانمان اضافه کردیم.»

ناصرنصیر اضافه کرد: «نکته جالب این بود که با وجود اختلاف ساعت زیاد میان ایران و مکزیک، زمانهای حضور ما در اینترنت تا حدودی با یکدیگر همپوشانی داشت. معمولاً اواخر شب به وقت ایران، که در مکزیک صبح بود، او آنلاین میشد. به دلیل شرایط کاریاش، اغلب در محیط اداری حضور داشت و رایانهاش نیز روشن بود. بنابراین، وقتی من وارد یاهومسنجر میشدم، گاهی میدیدم که او هم آنلاین است. ارتباطمان ابتدا با سلام و احوالپرسیهای معمول آغاز شد، اما بهتدریج و بدون آنکه برنامه مشخصی برایش داشته باشیم، دوستی میان ما شکل گرفت. آنچه این دوستی را سرعت بخشید، شباهتهای فراوان میان روحیات و شیوه زندگی ما بود. شرایط اجتماعی، روابط خانوادگی و حتی نوع شوخطبعیمان شباهت زیادی به یکدیگر داشت. همین نزدیکی فرهنگی باعث شد خیلی زود با هم احساس صمیمیت کنیم؛ بهطوریکه ظرف یکی دو ماه، تقریباً از جزئیات زندگی و خانوادههای یکدیگر باخبر شده بودیم. او حتی مرا به خانوادهاش معرفی کرد. به خاطر دارم یک بار در خانوادهشان جشن تولدی برگزار میشد. او رایانهاش را به محل برگزاری جشن برد و با استفاده از وبکم، مرا نیز بهصورت تصویری در آن مراسم شریک کرد. به این ترتیب، اتفاقی که در ابتدا صرفاً یک گفتوگوی اتفاقی در فضای اینترنت بود، بهتدریج به دوستی نزدیک و ارتباطی فراتر از یک آشنایی مجازی تبدیل شد. به نظرم رسید حالا که ما هر روز حدود نیم ساعت تا یک ساعت با هم صحبت میکنیم، بهتر است این ارتباط فایدهای هم داشته باشد. از طرفی، بعد از مدتی موضوعات مشترک و پرسشهایی که درباره یکدیگر داشتیم، تا حدودی محدود شده بود. بنابراین، پیشنهاد کردم به هم زبان یاد بدهیم. همانطور که پیشتر هم اشاره کردم، یادگیری مستقیم و صرفاً آموزشی زبان برای من کمی کسالتآور است. به همین دلیل، ترجیح دادم این کار را از طریق موضوعی انجام دهیم که برای هر دوی ما جذاب باشد. از او پرسیدم به چه موضوعی علاقه دارد و وقتی گفت شعر، پیشنهاد کردم شعرهای شاخص مکزیکی را با هم بخوانیم و او از طریق این شعرها به من زبان اسپانیایی یاد بدهد. او هم از این پیشنهاد استقبال کرد و کار را به همین شیوه آغاز کردیم.»
برای خواندن متن کامل گفتوگو اینجا کلیک کنید.
۲۴۲۲۴۲