به گزارش خبرگزاری صحت خبر؛ تاریخ اتحاد شوروی را می‌توان از زاویه انقلاب‌ها، رقابت‌های سیاسی، رهبران حزب کمونیست و فراز و فرودهای قدرت روایت کرد؛ اما زندگی زنانی که در نزدیکی رهبران این نظام قرار داشتند، سویه دیگری از این تاریخ را آشکار می‌کند. زنانی که گاه خود در تحولات سیاسی نقش داشتند و گاه در حاشیه تصمیم‌هایی زندگی می‌کردند که سرنوشت میلیون‌ها نفر را رقم می‌زد. کتاب «همسران کرملین» نوشته لاریسا واسیلیوا، با ترجمه زینب کاظم‌خواه، از خلال روایت زندگی همسران رهبران شوروی به مناسبات قدرت، محدودیت‌های اجتماعی و تجربه زیسته زنان در یکی از پرتنش‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر می‌پردازد.

در نشست نقد و بررسی این کتاب که روز سه‌شنبه پنجم آبان در کتابخانه وزن دنیا برگزار شد، الهه کولایی، استاد دانشگاه و پژوهشگر مسائل روسیه، و جهانگیر کرمی، پژوهشگر روسیه، به بررسی ابعاد تاریخی و سیاسی موضوع پرداختند. سخنان کولایی در این نشست، افزون بر پرداختن به موقعیت زنان در ساختار سیاسی شوروی، به نسبت میان آرمان‌های انقلاب اکتبر و عملکرد نظام سیاسی، روند تمرکز قدرت، سرکوب مخالفان و پیامدهای فروپاشی اتحاد شوروی اختصاص داشت. در ادامه صحبت های دکتر الهه کولایی را می‌خوانید:

زنان در انقلاب شوروی برای برابری مبارزه کردند، اما در ساختار قدرت به حاشیه رانده شدند

وقتی این کتاب را مرور می‌کنیم، درواقع یک بار دیگر تاریخ روسیه در اواخر قرن نوزدهم و قرن بیستم، به‌ویژه دوران اتحاد شوروی، را مرور می‌کنیم؛ منتها از روی دیگر سکه. کتاب به جنبه‌ای از تاریخ می‌پردازد که کمتر به آن توجه شده است.

ما معمولاً تاریخ را به شکلی می‌بینیم که از منظر مردان ثبت و عرضه شده است. این مسئله فقط به تاریخ اتحاد شوروی محدود نمی‌شود؛ در کتاب‌های مربوط به سیاست در بسیاری از کشورهای جهان نیز عمدتاً همین لایه از سیاست و مسائل سیاسی منعکس می‌شود. در مقابل، کتاب به سراغ لایه‌هایی رفته‌ است که اطلاعات کمتری درباره آن‌ها وجود دارد یا در بحث‌های مختلف، توجهی حاشیه‌ای و گاه اتفاقی به آن‌ها شده است؛ یعنی نویسنده و مترجم کتاب خانم کاظم‌خواه به سراغ بازیگرانی رفته‌اند که کمتر مورد توجه قرار گرفته‌اند.

 وقتی درباره جنبش زنان صحبت می‌کنیم، باید به نقش زنان کمونیست و جنبش کمونیستی در بیداری زنان و بیان حقوق آن‌ها نیز توجه داشته باشیم. از زمانی که نظریه‌های لیبرال در اواخر قرن نوزدهم مطرح شدند، بحث‌هایی نیز از سوی زنان مارکسیست و سوسیالیست درباره آگاهی‌بخشی به زنان و تقویت جنبش آنان شکل گرفت. جنبش کمونیستی و جریان‌های فمینیستی مرتبط با آن، در دفاع از حقوق زنان نقش مؤثر و تعیین‌کننده‌ای داشتند.

الهه کولایی: زنان تصور می‌کردند با استقرار نظام کمونیستی به موقعیتی برابر با مردان دست خواهند یافت؛ اما به نتایج مورد انتظار نرسیدند
الهه کولایی

 در ادبیاتی که در کشور ما درباره شوروی و روسیه وجود دارد، به‌جز بخشی که بازتاب‌دهنده دیدگاه‌های هواداران اتحاد شوروی است و طبیعتاً نگاه‌های مثبت به آن را مطرح می‌کند، غالباً با نگاه‌های منفی به شوروی و جنبش کمونیستی روبه‌رو هستیم؛ چه پیش از انقلاب و چه پس از آن،

در حالی که تلاش‌هایی که در چارچوب ایدئولوژی کمونیستی صورت گرفت، به‌ویژه از سوی بنیان‌گذاران این جریان و کسانی که به قدرت نرسیدند و عملکردشان در عرصه قدرت آزموده نشد، ابعادی آرمان‌خواهانه و ایده‌آل‌گرایانه داشت. دست‌کم جریان انقلابی این اندیشه‌ها بر جامعه بشری تأثیر گذاشت و در شکل‌گیری برخی تجربه‌های موفق اجتماعی نیز مؤثر بود. نمی‌توان این جنبه‌ها را نادیده گرفت. فعالیت‌های زنان کمونیست در دفاع از حقوق زنان نیز یکی از همین جنبه‌هاست.

 حقوق زنان در این چارچوب، عمدتاً در پرتوی مسئله مبارزه طبقاتی مطرح می‌شد. به این معنا که حقوق زنان به‌ عنوان مسئله‌ای مستقل و جداگانه در نظر گرفته نمی‌شد، بلکه آن را تابعی از نظام سرمایه‌داری، ظلم و استثمار بورژوازی می‌دانستند. براساس این نگاه، با از میان رفتن آن نظام، ستم بر زنان نیز از بین می‌رفت.

الهه کولایی: زنان تصور می‌کردند با استقرار نظام کمونیستی به موقعیتی برابر با مردان دست خواهند یافت؛ اما به نتایج مورد انتظار نرسیدند
نادژدا کروپسکایا، همسر لنین

هنگام بررسی این جنبش، باید به همین زمینه تاریخی توجه کنیم. وقتی از نادژدا کروپسکایا، همسر لنین، صحبت می‌کنیم، با فردی انقلابی روبه‌رو هستیم که در جنبش بلشویکی نقش مؤثری داشت و همراه لنین بود. درباره همسر استالین نیز باید به همراهی زنان با مردان در شکل‌گیری جنبش کمونیستی توجه کنیم.

در مقطع اولیه انقلاب، جنبه‌های آرمانی بسیار پررنگ بود. این تصور وجود داشت که زنان باید پا به پای مردان در ساختن نظام جدید حضور داشته باشند؛ اما همان‌طور که اشاره شد، وقتی کتاب را می‌خوانیم و جلو می‌آییم، می‌بینیم که بسیاری از الگوهای نظام تزاری دوباره بازتولید می‌شوند.

شعارهایی که کلارا زتکین مطرح می‌کرد یا بحث‌هایی که رزا لوکزامبورگ و دیگر زنانی که در این جنبش حضور داشتند پیش می‌کشیدند، نشان می‌داد که آنان تصور می‌کردند نظام سیاسی متفاوتی برپا خواهد شد؛ اما در عمل، می‌بینیم که این زنان به‌تدریج در گوشه‌ای از منازعات قدرت قرار می‌گیرند.

الهه کولایی: زنان تصور می‌کردند با استقرار نظام کمونیستی به موقعیتی برابر با مردان دست خواهند یافت؛ اما به نتایج مورد انتظار نرسیدند
رایسا گورباچوا؛ همسر میخائیل گورباچف

وقتی مسیر زندگی زنان را از کروپسکایا، همسر لنین، تا رایسا گورباچوا، همسر میخائیل گورباچف، مرور می‌کنیم، می‌توانیم تحولات ساختار قدرت در شوروی را در روابط خانوادگی و زناشویی و جایگاه زنان در نظام سیاسی این کشور نیز مشاهده کنیم.

برای مثال، در دوره اصلاحات خروشچف، همسر او در جامعه حضور پیدا می‌کند و نقشی فعال‌تر برعهده می‌گیرد. وضعیت مشابهی را در دوران گورباچف نیز می‌بینیم. این الگوها با برخی سنت‌های قدیمی روسیه تفاوت داشتند؛ سنت‌هایی که اتفاقاً پس از فروپاشی شوروی دوباره شاهد بازگشت آن‌ها هستیم.

با فروپاشی نظام، همان بنیان‌های تاریخی و اجتماعی دوباره خود را نشان دادند.

این بازگشت فقط به روسیه محدود نبود و در جمهوری‌های دیگر اتحاد شوروی سابق نیز مشاهده شد. نقش زنان در خانه و جایگاه همسری برجسته‌تر شد و نقش‌های اجتماعی و سیاسی آنان کمرنگ شد یا از میان رفت. سهمیه‌های سیاسی اختصاص‌یافته به زنان نیز در این دوره از بین رفتند.

این تحولات پس از فروپاشی اتحاد شوروی نشان می‌دهند که الگوهای سنتی در این جوامع، برخلاف تلاش‌ها و برنامه‌ریزی‌های نظام کمونیستی، همچنان قدرت و ماندگاری زیادی داشتند. در طول حدود هفتاد سال، برنامه‌هایی برای تغییر موقعیت زنان در خانواده، جامعه و ساختار قدرت سیاسی طراحی و اجرا شده بود؛ اما با فروپاشی نظام، همان بنیان‌های تاریخی و اجتماعی دوباره خود را نشان دادند. این وضعیت را نه‌ فقط در روسیه، بلکه در جمهوری‌های دیگر اتحاد شوروی سابق نیز می‌توان مشاهده کرد.

استالین معمار اتحاد شوروی بود

واقعیت این است که استالین اتحاد شوروی را ساخت. او درواقع معمار اتحاد شوروی بود. پس از جریان‌های انقلابی اولیه، برنامه‌های توسعه اقتصادی و صنعتی، ساخت سوسیالیسم در یک کشور و تلاش برای اجرایی کردن اندیشه مارکس و لنین در بستر روسیه و متناسب با واقعیت‌های این کشور، بخشی از میراث استالین به شمار می‌روند.

 پس از پیروزی انقلاب، بحث بسیار جدی‌ای وجود داشت؛ آیا اساساً روسیه آمادگی ساختن سوسیالیسم را داشت؟ آیا انقلاب سوسیالیستی باید در روسیه اتفاق می‌افتاد؟ آیا شرایط عینی و مادی جامعه روسیه با ایده‌هایی که مطرح شده بود تناسب داشت؟

در این زمینه مخالفان جدی وجود داشتند؛ اما نظریه لنین درباره حزب بر این ملاحظات غلبه کرد. لنین معتقد بود اگر سازمانی متشکل از انقلابیون داشته باشیم، می‌توانیم قدرت را به دست بگیریم و در ادامه، براساس سنت‌های انقلابی، سوسیالیسم را بسازیم. سپس مردم خواهند دید که سوسیالیسم نظام خوبی است و با ما همراه خواهند شد.

استالین این وظیفه را برعهده گرفت؛ اما روشن است که فضای روسیه آمادگی لازم برای استقرار چنین نظامی را نداشت. به لحاظ نظری، طبقه کارگر اکثریت جمعیت روسیه را تشکیل نمی‌داد و اکثریت جامعه را دهقانان تشکیل می‌دادند. درواقع، ترکیبی از سربازان، دهقانان و کارگران بود که در شرایط ضعف نظام تزاری، انقلاب را به پیروزی رساند.

بنابراین، شرایط جامعه روسیه با اجرای برنامه‌هایی که استالین به‌ عنوان رهبری انقلابی و عمل‌گرا دنبال می‌کرد، تناسب کامل نداشت. بااین‌حال، قرار بود این برنامه‌ها اجرا شوند؛ زیرا این تصور وجود داشت که باید سوسیالیسم را در داخل کشور ساخت و بنیان‌های آن را مستحکم کرد تا امکان مقابله با امپریالیسم فراهم شود. براساس این استدلال، اگر چنین کاری صورت نمی‌گرفت، نیروهای خارجی نظام جدید را از بین می‌بردند.

درنتیجه، نخستین وظیفه، دفاع از نظام و تقویت زیرساخت‌های صنعتی و قدرت نظامی در داخل کشور تعریف شد. به تعبیری، میان بخش رفاهی و بخش دفاعی اولویت‌بندی صورت گرفت و تمرکز اصلی بر حوزه دفاعی قرار گرفت؛ با این استدلال که جهان درصدد نابودی شوروی است، کشور در محاصره دشمنان قرار دارد و باید در برابر تهدیدها مقاومت کند. در چنین فضایی، ساخت سوسیالیسم در داخل کشور نیز به‌ عنوان ضرورتی برای بقا مطرح می‌شد.

مجموعه‌ای از سیاست‌ها در همین چارچوب شکل گرفت بااین‌حال، یکی از مسائل اساسی، تمرکز قدرت بود.

در انقلاب اکتبر، بر تخصیص قدرت به مردم، همه خلق‌ها، شوراها و نهادهای حزبی، از پایین‌ترین سطوح تا بالاترین سطوح، تأکید می‌شد؛ اما پرسش این بود که تضمین این توزیع قدرت چه بود و چه سازوکاری قرار بود مانع تمرکز دوباره آن شود؟

در شرایط ناامنی، امکان بحث درباره دموکراسی، توزیع قدرت و حقوق مردم محدود می‌شود.

نخستین مسئله‌ای که مطرح شد، امنیت بود. روندهایی که یادآور می‌شوند تجربه‌های مشابه در نقاط دیگری از جهان نیز تکرار شده‌اند.

در ابتدا، نوعی توزیع قدرت شکل می‌گیرد؛ اما در جریان تحولات، گرایش به تمرکز قدرت و حذف مخالفان افزایش پیدا می‌کند. استدلال این است که دشمن خارجی وجود دارد و باید امنیت را تأمین کرد. در شرایط ناامنی، امکان بحث درباره دموکراسی، توزیع قدرت و حقوق مردم محدود می‌شود.

نخستین تجربه روسیه انقلابی از مواجهه با جهان نیز با جنگ داخلی همراه بود. نیروهایی از کشورهای مختلف، ازجمله ژاپن، آلمان، فرانسه و بریتانیا، در تحولات روسیه مداخله کردند. در فضای سیاسی آن زمان، این مداخلات به‌ عنوان تلاشی برای سرکوب انقلاب از خارج تعبیر می‌شدند.

 بنیان‌های سوسیالیسم در چنین فضای نظامی و امنیتی‌ای شکل گرفت. این وضعیت دست استالین را برای محدود کردن فضای دموکراتیک درون حزب باز گذاشت. آن‌چه در نظریه لنین با عنوان «سانترالیسم دموکراتیک» یا مرکزیت دموکراتیک مطرح می‌شد، در عمل به سود تمرکز قدرت در مرکز و با استدلال ضرورت تأمین امنیت محدود شد.

استالین ابتدا با یک گروه و سپس با گروهی دیگر مقابله کرد؛ نخست مخالفان چپ و سپس مخالفان راست را هدف قرار داد و درنهایت، دامنه حذف‌ها گسترش یافت. این روند به تمرکز هرچه بیشتر قدرت انجامید. استدلال اصلی این بود که نظام باید توان مقابله با دشمنانی را داشته باشد که درصدد سرنگونی آن هستند؛ نظامی که خود را نخستین خاستگاه رهایی خلق‌ها در جهان معرفی می‌کرد.

 می‌بینید که پس از تشکیل کمینترن در سال ۱۹۱۹ نیز بر این موضوع تأکید می‌شد که همه نیروها و اجزای جنبش باید در خدمت تقویت نظام شوروی باشند. درنتیجه، تقویت نظام به خط اصلی سیاست تبدیل شد و قرار بود همه‌چیز در همین جهت سازمان‌دهی شود.

یا با ما هستید یا علیه ما. در چنین برداشتی، جایی برای موضع مستقل، نقد یا مخالفت باقی نمی‌ماند.

در چنین شرایطی، هرگونه مخالفت می‌توانست به جاسوسی، براندازی یا همکاری با دشمن تعبیر شود. هرکس سخنی مخالف می‌گفت، ممکن بود به هم‌صدایی با دشمنان متهم شود. پیامد چنین نگاهی نیز روشن بود: سرکوب مخالفان.

در این چارچوب، مفهوم «دشمن خلق» اهمیت پیدا کرد. این برچسب می‌توانست به‌سادگی به افراد مختلف زده شود و پیامدهای سنگینی برای آنان داشته باشد. کافی بود کسی انتقادی مطرح کند تا گفته شود سخنان دشمنان را تکرار می‌کند و در موضع آنان قرار گرفته است.

این همان تفکر سیاه‌وسفیدی است که جهان را به دو دسته تقسیم می‌کند: یا با ما هستید یا علیه ما. در چنین برداشتی، جایی برای موضع مستقل، نقد یا مخالفت باقی نمی‌ماند.

 کروپسکایا، همسر لنین، حتی در زمان حیات لنین نیز بر سر رفتار استالین با او اختلاف پیدا می‌کند. رفتار استالین و حتی توهینی که به لنین می‌کند، نشان می‌دهد که برخی از این ویژگی‌ها از همان زمان حیات لنین نیز خود را آشکار کرده بودند.

بااین‌حال، شرایط داخلی، دشواری‌های ساخت سوسیالیسم و فشارهای خارجی در توجیه محدود کردن فضای داخلی نقش داشتند. تقابلی که میان روسیه انقلابی و جهان شکل گرفت، به بستری برای توجیه سرکوب و محدود کردن آزادی‌ها تبدیل شد.

ایدئولوژی نیز در این میان نقش مهمی داشت. حزب کمونیست خود را نماینده و حافظ منافع طبقه کارگر معرفی می‌کرد؛ طبقه‌ای که در جامعه روسیه هنوز اکثریت نداشت. براساس این برداشت، برای حفظ نظام باید حزب تقویت می‌شد و هر چیزی که به تضعیف آن می‌انجامید، باید کنار گذاشته می‌شد.

افراد گاه با این توجیه ایدئولوژیک روبه‌رو می‌شدند که باید برای حفظ نظامی که در مسیر پیشرفت تاریخی و حاکمیت طبقه کارگر حرکت می‌کند، خود را فدا کنند.

این زمینه‌ها به توجیه دادگاه‌های نمایشی دهه ۱۹۳۰ کمک کردند. بسیاری از یاران لنین در این محاکمات به اتهاماتی اعتراف می‌کردند که علیه آنان مطرح شده بود. همین اعتراف‌ها مبنای صدور حکم قرار می‌گرفتند؛ اعتراف‌هایی که با شکنجه یا از طریق فشارهای روانی و توجیهات ایدئولوژیک به دست می‌آمدند.

 افراد گاه با این توجیه ایدئولوژیک روبه‌رو می‌شدند که باید برای حفظ نظامی که در مسیر پیشرفت تاریخی و حاکمیت طبقه کارگر حرکت می‌کند، خود را فدا کنند.

 زنان برای جلوگیری از وقوع این اتفاقات، برای نجات همسران‌شان یا برای تغییر رفتار دستگاه قضایی و امنیتی، به التماس و گفت‌وگو متوسل می‌شدند. آنان تلاش می‌کردند مانع شوند که همسران‌شان در معرض چنین محاکماتی قرار بگیرند یا اتهامات مطرح‌شده علیه آنان به صدور حکم منجر شود.

این اتفاقات بعدها در گزارش خروشچف در کنگره بیستم حزب کمونیست در سال ۱۹۵۶ نیز مطرح شد. خروشچف توضیح داد که استالین، بریا، ویشینسکی و دستگاه امنیتی و نظامی حکومت چگونه افرادی را که با سلطه یک‌جانبه و مطلقه استالین مخالف بودند، هدف تصفیه قرار می‌دادند.

این افشاگری‌ها پیامدهایی نیز داشتند. جریان‌های آزادی‌خواهانه در اروپای شرقی تقویت شدند، هرچند بسیاری از حرکت‌های اصلاحی با مقاومت روبه‌رو شدند و امکان ادامه آن‌ها محدود شد، این تحولات بر فضای اردوگاه سوسیالیستی تأثیر گذاشتند.

به نظر من، مجموعه عوامل داخلی و خارجی و رویارویی با نظام سرمایه‌داری، ظرفیت لازم را برای تمرکز قدرت فراهم کردند؛ تمرکزی که با سنت تاریخی روسیه نیز پیوند داشت.

انقلاب‌ها معمولاً در مقطعی از تاریخ، پراکندگی و توزیع قدرت را به وجود می‌آورند؛ اما در طول زمان، تحت تأثیر نیروهای تاریخی و ساختارهای اجتماعی، قدرت دوباره به سمت تمرکز حرکت می‌کند. به تعبیر برخی از نظریه‌پردازان تاریخ، نیروهای ژرف تاریخی می‌توانند بار دیگر قدرت را در یک مرکز متمرکز کنند. این روند در اتحاد شوروی با سیاست‌های استالین شکل گرفت و در دوره‌های بعد نیز، با صورت‌های مختلف، ادامه یافت.

در شوروی نوعی مدیریت اجتماعی برای تغییر موقعیت زنان دنبال شد

مسئله جایگاه زنان فقط به تاریخ روسیه محدود نمی‌شود؛ در تاریخ همه کشورهای جهان، ورود زنان به حوزه عمومی و خروج آنان از محدوده خانه، پدیده‌ای نسبتاً جدید است که با تحولات اجتماعی و اقتصادی، به‌ویژه گسترش نظام سرمایه‌داری، ارتباط دارد.

در شوروی نیز نوعی مدیریت اجتماعی برای تغییر موقعیت زنان دنبال شد. من عمداً از واژه «مهندسی اجتماعی» استفاده نمی‌کنم؛ زیرا این تعبیر، متأسفانه، در برخی بحث‌ها به کار می‌رود و نگاه خاصی به جامعه را منعکس می‌کند.

جامعه را نمی‌توان مانند مجموعه‌ای از پیچ‌ومهره‌ها در نظر گرفت. استالین جامعه را تا حد زیادی به همین شکل می‌دید؛ گویی می‌توانست هر تغییری را که می‌خواهد، در آن ایجاد کند و آن را به هر صورتی که می‌پسندد، درآورد. اما این تصور درستی نیست. انسان پیچ‌ومهره نیست و هویت و رفتار اجتماعی او را نمی‌توان به‌سادگی با دستور و برنامه‌ریزی تغییر داد.

حکومت‌ها می‌توانند برای جامعه برنامه‌ریزی کنند و مدیریت تحولات اجتماعی را برعهده بگیرند، اما این با مهندسی جامعه تفاوت دارد. متأسفانه، در کشور خودمان هم می‌بینیم که بسیاری از افراد از تعبیر «مهندسی اجتماعی» استفاده می‌کنند، در حالی که باید به پیچیدگی‌های جامعه و استقلال نسبی رفتار انسان‌ها توجه داشت.

الهه کولایی: زنان تصور می‌کردند با استقرار نظام کمونیستی به موقعیتی برابر با مردان دست خواهند یافت؛ اما به نتایج مورد انتظار نرسیدند

این بحث ما را به خود انقلاب اکتبر می‌رساند. کتاب «کالبدشکافی چهار انقلاب» نوشته کرین برینتون را به دوستانی که به تجربه‌های انقلابی علاقه‌مندند، توصیه می‌کنم. این کتاب تصویر روشنی از تجربه‌های انقلابی ارائه می‌دهد.

انقلاب‌ها معمولاً الگوها و ویژگی‌های کم‌وبیش مشابهی دارند؛ زیرا جامعه بشری تحت تأثیر مجموعه‌ای از عوامل شناخته‌شده و کمتر شناخته‌شده تغییر می‌کند. در بسیاری از انقلاب‌ها، دوره‌ای وجود دارد که می‌توان آن را عصر آرمان‌ها، بیان خواسته‌ها و طرح مطالبات نامید. در این دوره، شعارها و آرمان‌های بسیار زیبایی مطرح می‌شوند و گروه‌های مختلف، از جمله زنان، به آینده‌ای متفاوت امیدوار می‌شوند.

در انقلاب اکتبر نیز چنین فضایی وجود داشت. برای درک بهتر این موضوع، باید به تجربه جنبش‌های رهایی‌بخش در غرب توجه کنیم. در اروپا نیز همواره نوعی تأخر در طرح مسئله زنان نسبت به برخی مطالبات دموکراتیک وجود داشته است. برای مثال، در انقلاب فرانسه از آزادی، برابری و برادری سخن گفته می‌شد، اما خواهری و برابری زنان با مردان به همان شکل در کانون شعارها قرار نداشت. مطالبات زنان با فاصله زمانی بیشتری مطرح شدند.

در کشورهای مختلف، جنبش‌های زنان معمولاً با جنبش‌های دموکراسی‌خواهی ارتباط داشته‌اند و میان آن‌ها تقدم و تأخرهایی دیده می‌شود. در روسیه نیز از کلارا زتکین و دیگر زنانی که مسئله زنان را در جنبش انقلابی و کمونیستی مطرح می‌کردند تا زنانی که در آستانه پیروزی انقلاب اکتبر در کنار لنین فعالیت داشتند، شاهد همین روند هستیم.

این زنان تصور می‌کردند با استقرار نظام کمونیستی، همان‌طور که حقوق همه خلق‌ها تأمین خواهد شد، زنان نیز به موقعیتی برابر با مردان دست خواهند یافت. چنین تصویری از انقلاب وجود داشت؛ اما پرسش این است که در عمل چه اتفاقی افتاد، آیا مردم توانستند بر سرنوشت خود حاکم شوند؟ آیا خلق‌ها توانستند اداره کشور را برعهده بگیرند؟ اتحاد شوروی در ظاهر نظامی فدرال بود، اما در عمل، نظامی به‌شدت متمرکز و یکپارچه بود که از مسکو اداره می‌شد. بنابراین، شعارهای انقلاب در بسیاری از موارد به نتایج عملی مورد انتظار نرسیدند.

نباید تصور کنیم جنبش زنان و مطالبات مربوط به حقوق زنان، جدا از جریان عمومی دموکراسی‌خواهی می‌توانند به‌ طور مستقل و بدون توجه به شرایط جامعه رشد کنند.

در مورد زنان نیز باید همین مسئله را در نظر گرفت. چه در شوروی و روسیه پس از آن، چه در کشور خودمان و چه در دیگر جوامع انقلابی، می‌بینیم که مطالبات زنان با وضعیت جنبش دموکراسی‌خواهی ارتباط دارد. هر زمان که جنبش دموکراسی‌خواهی گسترش پیدا می‌کند، زنان نیز فضای بیشتری برای طرح خواسته‌ها و مطالبات خود به دست می‌آورند.

من همیشه به دوستان فمینیستم هم گفته‌ام که نباید تصور کنیم جنبش زنان و مطالبات مربوط به حقوق زنان، جدا از جریان عمومی دموکراسی‌خواهی می‌توانند به‌ طور مستقل و بدون توجه به شرایط جامعه رشد کنند. فضایی که در جامعه برای طرح مطالبات و پیگیری حقوق شهروندی فراهم می‌شود، برای زنان نیز امکان فعالیت ایجاد می‌کند.

در انقلاب‌ها نیز همین اتفاق رخ می‌دهد. در آغاز، نیروهای انقلابی با قدرت و شور فراوان پیش می‌روند و مطالبات تازه‌ای را مطرح می‌کنند؛ اما سنت‌های تاریخی و مقاومت بخش‌های سنتی جامعه در برابر نوگرایی و تغییر، همچنان وجود دارند. این همان چیزی است که از آن با عنوان مدرنیته یا امروزی‌شدن یاد می‌کنیم.

در جوامع مختلف، جریان‌های محافظه‌کار و سنت‌گرا ممکن است در مقطعی به حاشیه رانده شوند، اما با تغییر شرایط دوباره فرصت ظهور پیدا می‌کنند. جریان انقلابی در ابتدا نیرومند است و با قدرت پیش می‌رود؛ در مقابل، جریان‌های سنتی ممکن است برای مدتی عقب‌نشینی کنند، اما دوباره به حیات خود ادامه می‌دهند.

در روسیه نیز این اتفاق افتاد. فعالیت‌های زنان در جنبش انقلابی دوران لنین را می‌بینیم، اما در عصر استالین، این فعالیت‌ها به‌تدریج به حاشیه رانده می‌شوند. در دوره خروشچف، با توجه به فضای اصلاحات، بار دیگر امکان بروز بیشتری پیدا می‌کنند و در دوره گورباچف نیز، در پی سیاست‌های پرسترویکا و گلاسنوست، فرصت‌های تازه‌ای برای حضور زنان فراهم می‌شود.

بنابراین، نمی‌توان تحولات مربوط به زنان را جدا از تحولات عمومی جامعه دانست. این مسئله فقط به روسیه یا شوروی مربوط نیست؛ در همه جوامع می‌توان پیشروی و پسروی در زمینه حقوق زنان را متناسب با وضعیت جنبش دموکراسی‌خواهی مشاهده کرد.

از نظر ما، زنان و مردان آحاد برابر جامعه‌اند.  هدف ما برتری زنان بر مردان نیست و از موضعی واکنشی نیز به مسئله نگاه نمی‌کنیم. آن‌چه دنبال می‌کنیم، برابری انسانی و برابری حقوقی است.

تحقق این هدف، به مقدمات، ظرفیت‌ها و امکانات اجتماعی نیاز دارد. چنین ظرفیتی را نمی‌توان صرفاً با اقدامات انقلابی و تغییرات سریع ایجاد کرد. تجربه نشان داده است که تغییرات سریع انقلابی لزوماً ظرفیت‌های لازم برای تثبیت تحولات را به وجود نمی‌آورند. تحقق این اهداف به زمان نیاز دارد تا نهادها، ترتیبات اجتماعی و فرهنگ متناسب با آن‌ها شکل بگیرند. هیچ‌کدام از این موارد یک‌شبه به دست نمی‌آیند؛ بلکه به پایداری، استمرار و خسته‌نشدن نیاز دارند.

به همین دلیل، نمی‌توان اهمیت تحولات فرهنگی و اجتماعی را نادیده گرفت. آن‌چه در کتاب می‌خوانیم، چه درباره سیاست‌ورزی زنان و حضور آنان در عرصه اجتماعی و سیاسی و چه درباره جایگاه زنان در ساختار قدرت، برای ما نیز درس‌هایی دارد.

من سال‌هاست به دانشجویان و البته به صاحبان مقام و مسئولیت، توصیه می‌کنم که مطالعه تاریخ شوروی را جدی بگیرند. به نظر من، خواندن تاریخ شوروی برای ما ضرورت دارد؛ زیرا تجربه این کشور نشان می‌دهد که چگونه ممکن است یک نظام، با وجود برخورداری از قدرت و امکانات فراوان، نتواند خود را با تحولات اجتماعی هماهنگ کند.

در این زمینه، همیشه خواندن آثار ولفگانگ لئونارد را توصیه می‌کنم. او از شوروی‌شناسانی بود که درباره آینده کمونیسم و اتحاد شوروی نوشت. در دهه ۱۹۷۰، زمانی که شوروی در اوج قدرت خود قرار داشت و از نظر راهبردی، نظامی و امنیتی با ایالات متحده آمریکا رقابت می‌کرد، لئونارد درباره پایداری این نظام پرسش‌هایی مطرح می‌کرد.

از نظر او، تحولات اجتماعی می‌توانستند مسیر آینده نظام را تغییر دهند. این نکته اهمیت دارد؛ زیرا حکومت‌هایی که براساس عقلانیت و سازوکارهای دموکراتیک اداره می‌شوند، می‌توانند تغییرات اجتماعی را ببینند و در سیاست‌های خود لحاظ کنند. اما نظام شوروی، به‌رغم وجود تحلیل‌هایی درباره پیامدهای این تغییرات، در بسیاری از موارد آن‌ها را نادیده گرفت.

وقتی زمینه نقد را از بین می‌برید، درواقع زمینه نابودی خود را نیز فراهم می‌کنید.

به‌ جای پذیرش نقد و اصلاح سیاست‌ها، دهان منتقدان بسته می‌شد، افراد تصفیه یا اخراج می‌شدند و گروهی نیز به اردوگاه‌ها یا بیمارستان‌های روانی فرستاده می‌شدند. به این ترتیب، مخالفان از امکان مشارکت در زندگی اجتماعی محروم می‌شدند.

 مردم می‌خواهند زندگی کنند و وقتی می‌دانند بیان یک نظر مخالف ممکن است تمام زندگی و موقعیت‌شان را از بین ببرد، طبیعی است که از بیان آن خودداری کنند. اما وقتی زمینه نقد را از بین می‌برید، درواقع زمینه نابودی خود را نیز فراهم می‌کنید. من همیشه جمله‌ای از امیرالمؤمنین را به یاد می‌آورم که بهترین دوست شما کسی است که عیب‌ها و ایرادهای‌تان را به شما بگوید. این توصیه‌ای است که ما با آن آشنا هستیم؛ اما در عمل، اگر کسی در برخی حکومت‌ها، ازجمله در کشور خودمان، انتقادی مطرح کند، ممکن است برای او پرونده تشکیل شود. پیامدهای چنین وضعیتی نیز روشن است 

منظورم این است که تجربه روسیه و جمهوری‌های باقی‌مانده از اتحاد شوروی در آسیای مرکزی و قفقاز، درس‌های زیادی برای ما دارد.

در دوران جنگ سرد، این تصور وجود داشت که با فروپاشی شوروی و کنار رفتن حزب کمونیست، ثروت و قدرت میان مردم تقسیم خواهد شد. چنین انتظاری هم در میان بخشی از مردم وجود داشت و هم در تبلیغات آمریکا و دیگر کشورهای غربی بازتاب پیدا می‌کرد. فضای آن دوران به‌شدت تحت تأثیر تبلیغات جنگ سرد بود.

با کنار رفتن حزب کمونیست، ثروت و قدرت به‌ طور خودکار میان مردم تقسیم نشد.

اما در عمل، با کنار رفتن حزب کمونیست، ثروت و قدرت به‌طور خودکار میان مردم تقسیم نشد. الیگارش‌ها، شبکه‌های مافیایی و خاندان‌های حاکم در بسیاری از این کشورها قدرت گرفتند و مردم سهمی متناسب با انتظاراتی که پیش‌تر مطرح شده بود، به دست نیاوردند.

دلیل این وضعیت را باید در فقدان نهادهای لازم جست‌وجو کرد. صرف کنار رفتن یک حزب یا فروپاشی یک نظام سیاسی، به‌خودی‌خود به دموکراسی و توزیع عادلانه ثروت و قدرت منجر نمی‌شود. برای تحقق چنین تحولاتی، باید نهادها و سازوکارهای لازم وجود داشته باشند. اگر این تجربه‌ها را دوباره بررسی کنیم، واقع‌گراتر خواهیم شد.

هفته گذشته در دانشکده، کنفرانسی درباره چین برگزار شد که بحث‌های جالبی در آن مطرح شد. در آن جلسه، به سه محور در اسناد امنیتی چین در سال ۲۰۲۵ اشاره شد: واقع‌گرایی، عمل‌گرایی و حکمرانی جهانی؛ یعنی پذیرش ترتیبات و قواعد بین‌المللی.

چین، با وجود قدرتی که به دست آورده و رقابتی که در بسیاری از حوزه‌ها با آمریکا دارد، می‌پذیرد که به‌ عنوان قدرتی در حال رشد باید به این مسائل توجه کند. این رویکرد نشان می‌دهد که حتی یک قدرت بزرگ نیز ناگزیر است واقعیت‌های محیط بین‌المللی را در نظر بگیرد.

اما دولت اتحاد شوروی، به دلیل مبانی ایدئولوژیک شکل‌گیری خود و تلاش برای حفظ آن ایدئولوژی، ساختارهای برآمده از آن و منافع گروه‌های حاکم، مسیر خود را بدون اصلاحات کافی ادامه داد. این در حالی بود که تجربه چین نشان می‌دهد تطبیق سیاست‌ها با واقعیت‌های متغیر می‌تواند در سرنوشت یک نظام سیاسی تأثیرگذار باشد.

این مسئله برای ما نیز درس بزرگی دارد: اگر با واقعیت‌ها کنار نیاییم، دیر یا زود واقعیت‌ها خود را بر ما تحمیل خواهند کرد.

کسانی که برای متوقف کردن قطار روی ریل می‌خوابند، زیر چرخ‌های آن از بین خواهند رفت.

این همان نکته‌ای است که خروشچف نیز در بحث‌های خود به آن اشاره می‌کرد و در نوشته‌های روزنامه پراودا در دوره اصلاحات او نیز بازتاب داشت. در آن دوره، مخالفت‌های سرسختانه‌ای با اصلاحات وجود داشت. در یکی از تعبیرهایی که در این زمینه مطرح شد، گفته می‌شد کسانی که برای متوقف کردن قطار روی ریل می‌خوابند، زیر چرخ‌های آن از بین خواهند رفت.

این تعبیر را می‌توان به سرنوشت حکومت‌هایی نیز تعمیم داد که در برابر واقعیت‌ها مقاومت می‌کنند. واقعیت‌ها را نمی‌توان برای همیشه انکار کرد؛ دیر یا زود، آثار آن‌ها بر حکومت‌ها آشکار می‌شود.

بنابراین، تجربه شوروی و جمهوری‌هایی که پس از فروپاشی اتحاد شوروی شکل گرفتند، اهمیت زیادی دارد. در آن زمان، این تصور وجود داشت که فروپاشی شوروی به معنای دموکراتیک‌ شدن این کشورها و استقرار نظام سرمایه‌داری و رسیدن به تصویری از زندگی بود که در فیلم‌های هالیوودی نمایش داده می‌شد؛ اما چنین اتفاقی به آن سادگی رخ نداد.

این کشورها دوره‌هایی از بحران‌های شدید را پشت سر گذاشتند و وارد مراحل تازه‌ای از تحولات سیاسی و اقتصادی شدند.

۲۵۹

اشتراک‌گذاری »