زمانی که سپاه ایران و توران به موضع نظامی پرداختند، ارتش توران با سر و صدای بسیار طبل و کرنای خود، فضایی پر از هیاهو ایجاد کرد. اشکبوس، فرمانده سپاه توران، به سرعت به سمت سپاه ایران تاخت و از warriors ایرانی خواست تا با او سوار بر اسب به نبرد تن به تن پرداخته و با رجزخوانی روحیه آنها را تضعیف کند. رهام، پسر گودرز سردار ایران، به میانه میدان شتافت و با تیر و کمان خود به جنگ اشکبوس پرداخت. متاسفانه تیر رهام بر زره اشکبوس تأثیری نداشت و ناگزیر، او شمشیر خود را به سوی اشکبوس برداشت و ضربه‌ای به سر او وارد کرد که کارساز نبود. اشکبوس نیز در پاسخ با گرزی سنگین بر کلاه‌خود رهام ضربه‌ای وارد کرد که موجب شکستن کلاه‌خود و جراحتی بر سر رهام شد. هنگامی که رهام توان پایداری برابر اشکبوس را ندید، گریخت. این عمل باعث شد تا رستم، با ناراحتی و خشم بسیار، از فرار رهام دلخور شود و با ناامیدی بگوید که چرا دیگر کسی برای نبرد با دشمن پیش نمی‌رود و سپهبد پیر ایران به میدان نرود. رستم، با ابراز نارضایتی، به اسپهبد توس می‌گوید: «رهام و جام باده هم‌نشین است!» و به میدان می‌رود. او کمان را آماده کرده و به سوی اشکبوس که در حال جولان با اسبش بود، شتابان حرکت کرد و دعوت به نبرد کرد. از این زمان، جنگ روانی بین رستم و اشکبوس آغاز گردید.

با دیدن رستم که پیاده و بدون اسلحه آمده بود، اشکبوس به حیرت افتاد و سورتمه را به سمت خود کشید. اشکبوس با لبخند نام رستم را پرسید، و رستم پاسخ داد: «مادرم نام مرا مرگ تو گذاشته است.»

در این مکالمه میان رستم و اشکبوس، رستم به توانایی‌های خود پرداخته و اشکبوس را به مسخره می‌گیرد. اشکبوس نیز از اینکه رستم بدون اسب در میدان گام گذاشته است، او را تمسخر می‌کند. وقتی رستم مشاهده کرد که اشکبوس بر اسبش می‌نازد، با یک تیر او را به زمین انداخت و با خنده گفت: «حالا بر اسبت بنشین و سر او را بر دامن بگذار!»

رستم با رفتاری خونسرد و متین و همزمان با تیراندازی دقیق، اسب اشکبوس را به زمین انداخت و با کلمات ملامت‌آمیز، ترسی عمیق را به دل اشکبوس انداخت. اشکبوس با ترس به سوی رستم تیر پرتاب کرد، اما رستم او را خطاب کرد: «تیراندازی تو بی‌فایده است، چون تو در میدان جنگ مرد نیستی» و به انجام نصیحت‌های خود ادامه داد. پس از این گفتگو، رستم تیری به سینه اشکبوس انداخت که در همان حین جان خود را از دست داد.

پس از مرگ اشکبوس، رستم به آرامی و بدون تظاهر به شادی به سوی جایگاه خود بازگشت و سران تورانیان را در حیرت و ترس فرو برد، و کاموس و خاقان را از خواب خواب‌آلودی و خودخواهی بیدار ساخت.

*استاد دانشگاه

اشتراک‌گذاری »