به گزارش خبرگزرای صحت خبر، در بخشی از این گزارش آمده است: «نهم اسفند ماه اولین بمبها به ایران رسیدند و تحریریهها باز هم دورکار شدند. ولی هیچ رسانهای تعطیل نشد. پشت صحنههای صفحات روزنامهها و سایتها اهالی رسانه بودند که با سختی به اینترنت وصل میشدند و آن هم بدون دسترسی به اینترنت بینالملل. «ذره بین» و «گردو» چقدر رونق گرفته بود آن دوره که «گوگل» هم چراغش برای ایرانی ها خاموش بود. اما این مرورگرهای داخلی پاسخگوی نیاز خبرنگاران نبود. البته در این میان گروهی از اهالی رسانه اینترنت بدون فیلتر داشتند و میتوانستند راحت تر کار را جلو ببرند. از طرف دیگر ارسال خبر از راه دور با اینترنت ملی هم خود به دردسر تمام عیاری تبدیل شده بود پیام رسانهای داخلی مثل «بله»، «روبیکا»، «ایتا» و … برای لود و دانلود کردن یک فایل گاهی به ساعتها زمان نیاز داشتند. مشقتهای نوشتن گزارش و خبر در دوران جنگ و دورکاری کم نبود. اما اعتراضی هم در کار نبود. اعتقادشان این است جنگ است و خبرنگاران همیشه باید در خط مقدم باشند. اما گویا این رسالت برای ماندن آنها در رسانههایشان کافی نبود. آنجا بود که حرفهای درگوشی بین تحریریهها شروع شد. «قرار است تعدیل کنند؟»، «چه کسانی را تعدیل می کنند؟ این سوال را همه از هم میپرسیدند. با این حال آن روز فرا رسید. «روز تعدیل» دبیرهایی که از تعدیل خبر نداشتند حذف بی خبر از گروه خبر، زهرا هنوز صدای زنگ آن تماس را به خوبی به یاد دارد؛ و عرفان همیشه فکر میکرد بدترین خبرها را باید در تیترها دید؛ کوتاه با محتوای خبری که هیچ کس دلش نمیخواهد بشنود.»
بازار کار درباره سرگذشت یکی از خبرنگاران به نام زهرا نوشته: «او خبرنگاری بود در دل یک هلدینگ رسانهای بزرگ؛ جایی که تا همین چند ماه پیش حرف از توسعه بود، از آیندهای که قرار بود گستردهتر و روشنتر شود. اما همه چیز با شروع آن جنگ چهلروزه تغییر کرد. گوشیاش لرزید. پیامی از سردبیر: چند خط کوتاه، بیمقدمه، بیتوضیح. همان چند خط کافی بود تا همه چیز تمام شود. عرفان یکی دیگر از خبرنگاران اول فکر کرد اشتباهی شده، دوباره خواند و باز. اما متن همان بود. حذف شده بود؛ به همین سادگی، به همین سرعت.»
بازار کار همچنین از بیاحترامی در این اخراجها مینویسد: «نه جلسهای نه توضیحی، نه حتی یک خداحافظی ساده، فقط یک پیام و بعد، سکوت. دلخوریاش فقط برای خودش نبود. از قبل هم دیده بود که چطور در اولین روزهای بحران اولین چیزی که به ذهن مدیران میرسد کم کردن نیروهاست.»
در بخش دیگری از این گزارش به ابعاد تعدیل در یک رسانه اشاره شده: «جایی که زهرا کار میکرد ۱۰ نفر مشغول کار بودند؛ اما وقتی گرد و غبار تصمیمها فرو نشست فقط سه نفر باقی مانده بودند و زهرا یکی از آن هفت نفری بود که دیگر آنجا صندلیاش خالی مانده بود. روزی که زهرا برای آخرین بار وارد ساختمان شد و وسایلش را جمع کرد، در بخش منابع انسانی و مالی با او محترمانه برخورد کردند، اما احترام جای خالی امنیت را پر نمیکرد. هنوز هیچ دریافتی نداشت؛ فقط یک پایان ناگهانی.»
در بخش پایانی این گزارش آمده است: «زهرا دیگر آن آدم سابق نیست. او میداند کار بدون قرارداد یعنی راه رفتن روی لبه تیغ؛ یعنی هر لحظه ممکن است همه چیز دوباره فرو بریزد. برای همین تصمیمش را گرفته است: اگر قرار باشد برگردد، فقط با حداقل امنیتی که یک قرارداد میدهد. وگرنه ترجیح میدهد دور بماند، حتی اگر سختتر باشد.»
و در پایان، بازار کار به امید باقیمانده در دل خبرنگاران اشاره کرده: «میان این همه تلخی، چیزی در دلش هنوز روشن بود. شاید امید، یا شاید همان عشق قدیمی به نوشتن، به خبر، به روایت کردن. او هنوز ایستاده بود؛ کمی خسته، کمی زخمی، اما امیدوار به روزی که دوباره بتواند بنویسد بدون ترس از یک پیام ناگهانی.»
5959